
بعد از او تنها صدایی که میشنوم سکوت است . دوری از او مرا در خلاءای گیر انداخته که در سکوت در حال گرفتن جانم است .
تصویر چشمان او پشت پلک هایم جا خشک کرده است ، و با هر بار پلک زدن یاد او میافتم.
بعد او گویی همه چیز به سرعت تکرار میشود، تکرار شب ها و روزها ، همه انها به سرعت میگذرند ومن حتی متوجه آن نمیشوم. ساعت ها میگذرند تا شاید تورا در زمانی دیگر پیدا کنند ، گویی همه چیز تو را گم کرده است .
دستانم در میان سایه های شب در حال پیدا کردن توست ،اما باز پیدایت نمی کنند . انگار سایه ای هستی در نظرم که هیچگاه نخواهمت دید و فقط سنگینی تورا بر قلبم احساس خواهم کرد .
این روز ها حتی به تصویر خودم در آیینه پشت میکنم ، زیرا نمیخواهم حقیقتی که نشان میدهد تو در کنارم نیستی را باور کنم .
حقیقت بدون تو در نظرم دروغی بیش نیست .
زندگی ام بعد از تو تبدیل به دروغی شده است که هر روز آن را بر صورتم میکوبند. درمیان آدم هایی که هزاران نقاب به صورت زده اند میروم، هیچکدامشان مانند تو نیستند ، زیرا تو نقاب نداشتی ، خودت بودی ، چیزی که کمتر کسی میتواند جراتش را داشته باشد .
گاهی در قدم زدن هایم دستم را مشت میکنم و چشمانم را میبندم و فکر میکنم تو در کنارم هستی . خاطراتت دور تند میروند، تمام لحظه های خندیدنت ، تمام حرف هایت ،تمام آغوشت را در سرم قاب گرفته ام ، تا برای همیشه نگاهشان کنم . متنفرم از چیزی که دنیای من و تو را به دو نیم تقسیم کرد .
هر روز بر دیوار اتاقم مشت میزنم و او را مقصر میدانم .
نه اشکی برای ریختن دارم و نه احساسی ، بعد از تو تمامش خشم است . خشمی که بر قلبم حمله کرد و او را کشت .از قلبی که میشناختیم فقط یک سنگ قبر مانده است که گل های باغ آن پژمرده شده است . هر روز آن قاتلان گل های زیبا را لعنت خواهم کرد .
قلبم سنگ شده است ولی وقتی که اسمت را میشنود به یکباره از قبر خود برمیخیزد و در پی جستن توست . گویی هنوز باور دارد که تو در کنارش هستی . نمیخواد آخرین باری که لبخندت او را خنداند ، و آخرین باری که بغلت اورا آرام کرد را باور کند . آخرین ها همیشه دردناک هستن . همیشه از خداحافظی ها بدم می آید ، خداحافظی هایی که نتیجه جدایی دارند .
اگر میدانستم آخرین بغلت بود ، هیچوقت از آن بیرون نمی آمدم و خودم را در آن اسیر میکردم . کالبد شکسته ام دنبال آغوشی است که در آن تا صبح گریه کند .، اما گویی نه قلب آغوش دیگری را میپذیرد و نه روح ، زیرا هردوی آنها بر قلب و روحت گره خورده اند و تصمیم جدایی را ندارند . این لحظات آخر است ، رفتنت را باور کنم یا نه. بگذارم زندگی تیر خلاصی را به من شلیک کند .
نمیدانم. اما در این دنیای پر از سایه های دستور و قدرت ، زندگی برای ما نبود . در این دنیا شاید نشد . به تو قول خواهم داد که در تمام جهان ها و گمشده ها دنبالت بگردم . در تما سیاره ها خاطراتت را مرور خواهم کرد . فکر نکن تو در قلبم مرده ای زیرا او هیچوقت تو را فراموش نمیکند و حتی در لحظات مرگ خود پایان آن خط شکسته ای که به خط صاف تبدیل میشود باز هم تو خواهی بود .