
سلام عزیزکم .....
دوباره برایت مینوسم
روزها میگذرند و همچو فردی مرا درآغوش میگیرند و میروند، گویی هیچکدامشان قصد توقف را ندارد ، روزها خداحافظی میکنند و میروند، شب ها شروع میشوند و مرا در خفقان گرفتار میکنند، به نظرت آغوشت دلش برایم تنگ شده ؟ من که از هجرش سر به بیابان گذاشته ام ، این بیابان مرا به درون خود میکشد....
به دورن بیابانی میافتم که هیچ چیزی در آن وجود ندارد تنها چیز در اینجا هیچ چیز است .
در این بیابان راه میروم، و خاطرات خندیدنت را مرور میکنم ، یادت است ؟ چقدر آن خنده ها زیبا بودند ، به خدا قسم همه چیزم را برای ثانیه ای از خندیدنت خواهم داد ، چشمانت .... محل آرامش من بودند ، آن دو چشمت گویی همه چیز در دنیا را داشتند ، تمام زندگی ام در چشمانت جای داشت و خودش را محکم در آنجا گرفته بود سخت است ، اکنون درکنارم نیستی و همه چیزم در چشمانت را جای گذاشته ام کاش دیدنت سخت نبود ، کاش بو کشید عطر موهایت مانند بوییدن گل راحت بود اما باورم داشته باش که پیدایت خواهم کرد در این بیابان شبانه روز پرسه خواهم زد و تمام آنجا را دنبال تو خواهم گشت ، نمیدانم گویی هم تو گم شده ای هم من ، جدا شدنت از من روحم را از کالبد مزخرفم به بیرون کشید و با خود برد ،جالب است روح عاشق من همیشه در کنارت خواهد بود حتی اگر مجبور به ترک جسمی باشد که هیچ عرضه ای ندارد ، اما صبر کن من این کالبد بیمصرف را تکان میدهم و با او دنبال تو و روحم خواهم گشت فقط دوام بیاور .
گوشه ای منتظرم باش و روح رنجیده مرا به آغوش بکش او دیوانه وار تو را مانند خدای خود میپرستد و تورا از صمیم قلب دوست دارد .