
فاصله ها هروز بیشتر میشوند، هر روز از آنها فاصله میگیرم، گویی جسمم در کنارشان راه میرود اما روحم فرسنگ ها از آنها فاصله گرفته است .
آخرین رشته توسط خودشان پاره شد ، اعتماد.....
با خودم میگفتم آنها دیگر مثل بقیه نیستند آنها مهربانند .
اشتباه بود با هر کارشان خودم را توجیح میکردم که باز دوستم دارند و برایشان مهم هستند ولی گویی اکنون فقط دارند مرا به گونه ای تحمل میکنند.
هر روز زخم زبان ها جای خودشان هستند ، سالهاست که بهشان عادت کرده ام و جزئی از زندگی مزخرفم شده اند ، نگاه های پر از غصب بیانگر همه چیز است ، تیکه ها ، و.....
نمیدانم چرا اما گویی من زندانی هستم ، درست است سالها زندانی در این سلول هستم و اجازه تکان بیش را ندارم ، سالهاست که حکم حبس ابد را برایم صادر کرده اند و من در برابرش فقط عطاعت ....
سالهاست میخندم تا بتوانم عادی باشم ولی باز آنها تمامش را زیر پای خود له میکنند، این شرایط زندگی من است ، از زندگی فقط نفس کشیدنش را دارم .
گویی قاتل زنجیره ای هستم که هیچکس به من اعتماد ندارد و با نظارت و سرکوب بر من گویی دارند جلوی جرم بعدی ام را میگیرند.
جرممن زندگیست ...
تنها کاری که یک قاتلی به نام من میخواهد انجام دهد زندگیست مرا از این حبس ابد رها کن ای جانشین عدالت این کارت ته بی عدالتعدالتیست، تو از چه میگویی وقتی روح من در این خانه هزاران بار از کالبدش جدا میشود، تو چه پاسخی داری برای شب و روز اشک ریختنم ، تو میخواهیی در برابر دردی که بر من تحمیل کردی چه بگویی ؟
فقط یک مدرک رو کن تا خودم حکم اعدام خودم را دهم تو دلیلی بیاور برای این کارت و من با پای خود به چوبه دار خواهم رفت .
تو دلیل ویرانی ام هستی ، دلیل تمام درد هایی که بر قلبم نفوذ کردند ، دلیل تمام تنهایی هایی هستی که با حرف زدن با خودم و آیینه سعی در جبرانش داشتم تو دلیل تمام خشم ها هستی دلیل تمام نفرت ها ، تو دلیل سوختن من هستی .
جای ما درست است؟ جرم هایت را نمیبینی ؟
این جرم ها حکمشان چیست ؟
ای کسی که بر سریر پادشاهی خود تکیه زده ای بیا و در خودت جستجو کن و بعد فریاد بزن تقصیر تو نیست بیا و یک بار بگو حرف من درست نیست و بعد من را سرزنش کن فقط یک بار بگو حق با منیست که در این سلول زندانی ام .
تو حتی برای ۱ بار غرورت را کنار نمیگذاری تا حقیقت رابجویی اما من سالهاست که بر زمین افتاده ام و با حقیقتی زندگی میکنم که تو با دروغ برایم ساختی .
تو تنها علت مرگ روح من هستی از آن روح زیبا تنها یک سنگ قبر مانده است ، کنون سایه ای هستم در ظلمات سلول خود که هر روز بر تخت سینه خودش مشت میزند و هر روز با دیوار حرف میزند، هروز در خیالات خود زندگی را تصور میکند که لایق است .
این زندگی که تو مرا به آن محکوم کردی حقم نبوده است
کنون با زورگویی خود مرا بشکن من مدت هاست بی حسی را بر خودم تحمیل کرده ام در برابر کار های تو فقط میتوان سکوت کرد و سوخت .
میسوزم و شعله هایم افکارم را در آغوش میگیرند ، تو را نخواهم بخشید بر تمام تو کفر میفرستم که زندگی را از من ربودی که حقم بود حقی که پروردگار آن را به من عطا کرده بود و اما تو مانند دزدی آن را از من ربودی ، اکنون دو زندگیست در دستان تو برو و خوش باش اکنون افکارم برایم زندگی میکنند تا زنده ام نگه دارند شاد باش با اختیاری که از من گرفتی به زودی بر قبر من گریه خواهی کرد و خود را لعنت میکنی .
کنون دیگر از این پیله پروانه ای بیرون نمی آید مدت هاست خفاشی از آن به بیرون آمده و در سکوت از تو کینه جمع میکند این غاریست که من در کنج آن آسوده نشسته ام اما زمان خواهد رسید و من تو را میشکنم همانطور که تو مرا شکستی .
خوش باش این خشم من به زودی دامان تو را خواهد گرفت.