
در این بیکاری که جز فکر کردن سرگرمی دیگری ندارم و در حالی که کاغذ و مقوا های ژوژمانِ چند روز بعد روی میز وسط اتاق اند اما رمقی برای انجامشان نمانده، دلم خواست دربارهی این روزهایم بنویسم.
جدا بودن از دهکده جهانی حس غریبی دارد. نهایت تفریحمان ساعتی سی اس با رفقا بود که آن هم دریغ شد؛ و حس میکنم من تنها کسی نبودم که امتحان اندیشه اسلامی را با جزوه ای دانلود نشده در تلگرام داد.
این روزها برف میآید، برف خوب است. خبر خوب دیگری نیست جز اینکه فهمیدم روز و ماه تولدم با وویس اکتور ایدا وانگ یکیست و باعث لبخند بود.
در این شرایط حالپرسی رفقا مایه دلگرمیست؛ ممنون از همگیشان. سریال ویچر را هم به تازگی به پیشنهاد دوستی شروع کردم؛ شاید یادداشتی برایش بنویسم.
آدم چطور ذره ذره به بی آبرویی عادت میکند؛ امروز ملینا بلیک را در آپارات فالو کردم.
خدا باقی اش را به خیر کند؛ فعلا.