امروز هم بخش ICU طاقتفرسا بود. بخش بوی الکل سوخته و عرق سرد میداد؛ بوی چیزی که دیگر برنمیگشت.
قدمبهقدم به سمت اتاقهایی که امروز پرستارشان بودم راه میرفتم و CPR را میگرفتم. این روزها بیشتر به بیمارانم توجه میکردم. یکی دختر بچه بود، دیگری پیرمرد فرتوت و خمیده. یکی زنی جوان بود و یکی دیگر مردی میانسال. هر یک به دلیلی اینجا کشیده شده بودند، اما وجه اشتراک همه یکی بود؛ جنگ برای زندگی.
راهرو به انتها رسید. همزمان که درب اتاق را باز کردم، تگ روی سینهام را صاف کردم: «هیرا ماهراد، پرستار». هنوز به نوشتن اسمم با «ماهراد» عادت نکرده بودم! امروز هم آقا کامران باز زیر دست من افتاده بود. او پیرمردی حدود ۸۰ ساله، بر اثر سکته قلبی به کما رفته بود. خیلی خوش برخورد بود، اما الان چند روزی هست که دیگر کلمهای نمیگوید.
نگاهی به مانیتور کردم و علائم را توی لیست چک نوشتم.
ضربان قلب: ۸۰
فشار خون: ثابت
تنفس: منظم و ثابت
تنها سطح هوشیاریاش تو ذوق میزد!
او آخرین مریضم بود. روی صندلی کنار تخت نشستم و دفترچهام را باز کردم. یک صفحه دیگر از کلمه پر شده بود؛ «مامان»، «ببخش»، «چرا»، «آه»، «طاقت نداشتم». آخرین کلمه، مال سه روز پیش بود: «ببخشید.» زن میانسالی که بعد از آن کلمه، نفس آخر را کشید. صدایش هنوز توی گوشم پیچ داشت. «ببخشید... ببخشید...»
سرم را بلند کردم. به آقا کامران نگاه کردم. چشمانش نیمهباز بود. لبانش حرکت نکرد، صدا بیرون نیامد. من گوش دادم. صدایی نیامد. فقط در نفس آخرش، کلمهای را شنیدم: «ساحل...»
دفترچه از دستم افتاد. با هرچه شجاعت داشتم دست لرزانم را روی مانیتور گذاشتم، اما بوق ممتد دستگاه.
و من... غرق در سکوت او!
____________________________________________________
📌 سوال نویسنده از شما:
«ساحل» را با خودت میبری یا روی کاغذ میآوری؟
برای خواندن داستان، به کانال «آوانگارد» در پیامرسان بله سر بزنید.
📱 کانال «آوانگارد» در بله:
https://ble.ir/Avangard_Arena
#داستان_کوتاه
#فرکانس_خاموشی
#آوانگارد
🌕ای قصهی خودنوشته؛ بینام من، جایی مرو.🌕