فردای آن روز منتظر خانواده کامران بودم. چون شیفتم تمام شده بود، روی نیمکتی در حیاط بیمارستان به انتظار نشستم. میخواستم بدانم او کیست؟ چرا آنقدر تنها بود؟
در دریا تفکر شنا میکردم که مردی مشکی پوش با چشمانی قرمز جلویم ایستاد. شاید به زور ۳۰ سالش می شد! موهای سیاه با چشمان زاغی داشت. لبش را با زبان تر کرد:« تو پرستار پدر من بودی؟ کامران ایمانی.»
بلند شدم و مقابلش ایستادم:«بله خودم هستم.»
مرد نگاهش پر حسرت شد:« پدرم لحظه آخر هم حتی تنها بود!»
محکم ایستادم و در چشمانش زل زدم:«او تنها نبود؛ من بودم!»
پسرک نگاهی از بالا به پایین به من انداخت. نوع نگاهش را دوست نداشتم! پوزخندی زد:«پس تو بودی؟ پس تو اون کسی بودی که نتونستی نجاتش بدی؟»
قدمی به او نزدیک شدم:«شاید از نظر تو اینجور باشه، اما من اونجا بودم. من تنها نذاشتمش.»
پسرک صورتش را برگرداند. بعد با پوزخندی بر لب در چشمانم زل زد:«اینجوری که میبینم، فقط بلدی مردم رو بکشی! تو نجات دادن بلد نیستی!»
محکم در چشمانش نگاه کردم:«شاید از نظر تو اینجور باشه، اما من عزیزام رو لحظه آخر تنها نمیزارم... نه مثل تو.»
او از ایستادگی محکمم جا خورد اما به سرعت خودش را جمع و جور کرد؛سرش بالا آورد و با چهره برافروخته، از قعر دلش فریاد زد: «دیشب، وقتی بابا توی بیمارستان فوت شد، مامان ستاره توی ساحل جلوی خونه فوت شد! اونجا، همون ساحلی که پنجاه سال پیش بابا، مامان ستاره رو دید. بابا، اسم ساحل رو گذاشته بود ستاره!»
دستم شروع به لرزش کرد؛ نه از روی ترس، از سنگینی کلماتی که شنیده بودم. او رفت و من ماندم با حقیقتی که در صورتم کشیده زده بود. دفترچه را از جیبم درآوردم. صفحه اول را باز کردم. آنجا، سالها پیش، نوشته بودم: «ساحل، خواهر دوقلوی من روی دستای خودم مرد...»
خودکارم را برداشتم و زیرش نوشتم: «برای پسرک، ساحل یعنی مادری که توی ساحل مرد. برای کامران، یعنی عشقی که هیچ وقت تموم نشد. برای ستاره، یعنی عشقی که ساحل هدیه داد. برای من... نمیدونم؛ شاید یعنی حسرت؛ گمشده. شاید یعنی هیچی.»
دفترچه را بستم. بلند شدم و به سمت بخش پا تند کردم. وقت سر خاراندن نداشتم؛ مریضها منتظر بودند. برای هر کسی، ساحل یک چیز بود؛ برای من، حسرت. همانقدر سنگین، همانقدر سبک...
____________________________________________________
در خاموشی تو را صدا میکند: [لینک]
پیش از هرچه، لرزش آغاز شد: [لینک]
📌 سوال نویسنده از شما:
کدام سنگینتر است: حسرت «ساحل» برای کامران، یا حسرت «ساحل» برای هیرا؟
برای خواندن داستان، به کانال «آوانگارد» در پیامرسان بله سر بزنید.
📱 کانال «آوانگارد» در بله:
https://ble.ir/Avangard_Arena
#داستان_کوتاه
#سنگینی_دسیبل
#آوانگارد
🌕ای قصهی خودنوشته؛ بینام من، جایی مرو.🌕