ویرگول
ورودثبت نام
Arena
Arenaمن آرنا هستم؛ رام کننده پرتو. واژگان را بنگر چونان زیبا، پروانه سان، رخ مینمایند.
Arena
Arena
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

رعدِ سکوتِ مطلق

شب بود. فردا عمل سختی در پیش داشتم. میخواستم زندگی جدیدی را شروع کنم. فردا به عنوان «نورا»ی جدید متولد می‌شدم.

تازه یک روز بود که پا به ۱۸ سالگی گذاشته بودم. تا صبح از این دست به آن دست شدم که نور پنجره، خبر از طلوع خورشید می‌داد.

پرستار آرام در را گشود؛ شاید گمان می‌کرد خواب هستم!چشمانش به چشمان درشت کهربایی‌ام افتاد که خیره به او، منتظر بودم. با لبخند به کنارم آمد: «خانم خوشگل، بیدار شدی؟ پاشو که امروز زندگیت جدیدی شروع می‌شه!»

لباسم را با کمک او عوض کردم. گان بیمارستان را بر تن ظریفم کرد. سرم سمت چپ تخت را، با لوله‌ای به دستانم متصل کرد. تخت را آرام هُل داد تا به اتاق عمل رسیدیم. بوی الکل و ضدعفونی، ته دلم را می‌فشرد. نور سفید بالای سرم، مثل یک چشم خیره بود. نمی‌دانم چه در آن ماسک بود که تصویرها برایم محو شد. درست قبل از تاریکی مطلق، تنها یک جمله را شنیدم:

«قلبی که در سینه خواهد تپید، مال دختری است که هرگز نتوانست از دستانش برای شفا دادن استفاده کند. تو ادامه‌دهنده راه او باش.»

و بعد... رعدِ سکوتِ مطلق...

____________________________________________________

📌 سوال نویسنده از شما:

فکر می‌کنی نورا بعد از آن جمله بیدار شد، یا به خواب فرو رفت؟

برای خواندن ادامه‌ی داستان، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.

📱 کانال «آوانگارد» در بله:

https://ble.ir/Avangard_Arena

#داستان_کوتاه

#رعد_سکوت_مطلق

#آوانگارد

🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕

۸
۰
Arena
Arena
من آرنا هستم؛ رام کننده پرتو. واژگان را بنگر چونان زیبا، پروانه سان، رخ مینمایند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید