ویرگول
ورودثبت نام
Arena
Arenaمن آرنا هستم؛ رام کننده پرتو. واژگان را بنگر چونان زیبا، پروانه سان، رخ مینمایند.
Arena
Arena
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

سایه‌کش

*یک سال بعد

بی‌اراده به سمت بیمارستان کشیده شدم. خرامان خرامان در حیاط راه می‌رفتم. امروز سالگرد تولد دوباره من بود. چیزی که حالا تبدیل به تنها ترسم شده بود؛ طلایی...

به سمت اتاقی که قبل از جراحی می‌بردند راه افتادم. دختری روی تخت من بود. دختری با موهای صاف مشکی و چشمانی ذغالی. دخترک نشسته می‌لرزید و گریه می‌کرد.

نگاهی به تخته بالای سرش کردم؛ «آوین». اینطور معنی می‌شد؛ آشکار!

یک نفر کنار تخت بود. زنی با روسری سفید با گل‌های ریز فیروزه‌ای. داشت گریه می‌کرد و به پرستار می‌گفت: «میشه چراغ رو روشن کنین؟ وقتی خاموشه می‌گه سایه‌ها اومدن و جیغ می‌کشه.»

پرستار خواست جوابی بدهد که جلوتر آمدم و با صدای آرام اما محکم گفتم: «اگر بذارید من درستش کنم!»

پرستار همان پرستار مهربان بود. تازه فهمیده بودم اسمش آفرینش هست؛ خانم آفرینش امیدی! چه قدر اسمش به او می‌آمد.

پرستار لبخندی زد و سر تکان داد. اما آن خانم نگاهی به من کرد. دخترک را محکم‌تر در آغوش گرفت؛ گویی می‌خواست از او مقابل هر چیزی محافظت کند: «تو کی هستی؟ می‌خوای با دخترم چیکار کنی؟»

من، با همان آرامشی که بعد از عمل کسب کرده بودم، جواب دادم: «یک سال قبل من هم اینجا بودم. به من اعتماد کنید!»

پرستار هم دستش را روی شانه مادر گذاشت و سرش را به نشانه «اعتماد کن» تکان داد.

مادر آوین سر دختر را عمیق و محکم بوسید و آرام دخترک را رها کرد. آوین بیشتر لرزید و گریه‌اش شدت گرفت.

جلوتر رفتم و دستش را روی قلب دخترک گذاشتم. خم شدم و آرام زیر گوشش زمزمه کردم: «آروم خانم کوچولو، هیچی نیست. آروم...»

طلایی کف دستم را قل قل زد. حس کردم چیزی از درون آوین بیرون می‌آید؛ مثل ریشه‌های یک گیاه مرده که از دل خاک کنده می‌شود. فقط من می‌توانستم آن را ببینم!

دخترک به طور عجیبی آروم گرفت. دیگر نمی‌لرزید.

گفتم:«چراغ را خاموش کنند.» با خاموش شدن، آوین چیزی نگفت، نترسید!

مادرش از شادی اشک ریخت و دختر را محکم بغل کرد که صدای «آیییی مامان آرومتر» آوین بلند شد.

لبخند زدم. از اتاق آرام خارج شدم و به حیاط رفتم. زیر نور ماه به دستانم نگاه کردم. عکس سایه‌ی ترس آوین در زیر نقطه‌ی طلایی ظاهر شده بود.

این بهای طلایی بود...

____________________________________________________

🌟آغاز این سفر در «رعد» نهفته است: [لینک]

🌟اولین بارقه‌ی طلایی را در «نقطه» ببین: [لینک]

📌 سوال نویسنده از شما:

سایه چه کسی را به جان می‌خریدی؟

برای خواندن داستان‌، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.

📱 کانال «آوانگارد» در بله:

https://ble.ir/Avangard_Arena

\#داستان_کوتاه

\#دستان_گرم

\#آوانگارد

🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕

۶
۰
Arena
Arena
من آرنا هستم؛ رام کننده پرتو. واژگان را بنگر چونان زیبا، پروانه سان، رخ مینمایند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید