ویرگول
ورودثبت نام
غریبه| doyle
غریبه| doyle“We rise again in the grass. In the flowers. In songs”
غریبه| doyle
غریبه| doyle
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

شاید کمی عشق می خواهیم...

چه رسوایی خاموشی‌ست،

وقتی نبودن در دل دیگری،

به حکم نبودن در خود تبدیل می‌شود.

در جهانی که معنا را از نگاه دیگری می‌گیریم،

رد شدن از قلب یک انسان،

معنایی فراتر از دل‌شکستگی می‌یابد.

آن‌گاه که جایی در جان دیگری برای تو ساخته نمی‌شود،

انگار که در هستی خودت، ترک برمی‌دارد؛

گویی هستی‌ات در چشم‌های او واژگون می‌شود

و خودت را با واژه‌ی «بی‌اهمیت» تعریف می‌کنی،

نه با آن‌چه واقعاً هستی.

«دوست نداشته شدن»

نه فقط رد شدن از دایره‌ی میل دیگری‌ست،

بلکه واژگون شدن آینه‌ای‌ست

که با آن، سال‌ها تصویر خود را شناخته بودی.

محبت، آینه‌ای‌ست که در آن، انسان شکل خود را می‌بیند.

وقتی در آن آینه مهر نمی‌تابد،

نه‌تنها خود را نمی‌بینی،

بلکه باور می‌کنی که ناپدید شده‌ای.

دوست نداشته شدن، ترک خوردن تصویر درون آینه نیست؛

شکستن آینه‌ست.

و انسان بی‌آینه، کور می‌شود… به خود.

تو، کم‌کم باور می‌کنی که نادیده ماندن، تقصیر توست.

که بی‌مهری، حاصل نقصی‌ست که در تار و پودت دوخته شده.

ذهن، به‌جای پذیرش تصادف، به دنبال علت می‌گردد؛

و چه علت ساده‌تر از خود؟

به‌جای آن‌که بگویی "او نخواست"،

باور می‌کنی "من کافی نبودم."

و این باور، با گذر زمان،

از اندیشه به استخوان می‌رسد،

و تو با آن زندگی می‌کنی،

بی‌آن‌که بدانی، بیماری‌ات "خودکم‌بینیِ آموخته"‌ است.

و شرم…

آرام‌آرام، جای غم را می‌گیرد؛

شرمی بی‌زبان، بی‌رو،

که در شب‌های بی‌پایان ذهن،

چون خوره بر استخوان هویت می‌افتد.

این شرم، نه صدایی دارد، نه شکلی.

نمی‌توانی به کسی بگویی «از چه خجالت می‌کشم؟»

چون خجالت از خود است، نه از کار.

خجالت از بودن است، نه از خطا.

و این شرم، آرام و بی‌صدا،

در تاریک‌ترین گوشه‌ی ذهن لانه می‌کند

و از آن‌جا، تو را شکل می‌دهد.

ما انسان‌ها، درد را تاب می‌آوریم،

ولی شرم را نه.

درد، می‌گذرد.

اما شرم، می‌ماند؛

چون ردِ داغی بر روان،

که نام ندارد اما همیشه با توست.

درد فریاد دارد، راه دارد، اشک دارد.

می‌توانی بگویی "زخم خوردم."

اما شرم، بی‌کلام است،

در سکوت رشد می‌کند،

و چون زبان ندارد، راه خروج هم ندارد.

همیشه با توست، حتی وقتی فراموشش کرده‌ای.

در تصمیم‌هایت، در رابطه‌هایت،

در صدای خفه‌شده‌ی درونت.

و تو، به‌جای طلب مهر،

شروع می‌کنی به پنهان کردنِ نیازت.

ماسک‌ها می‌سازی، نقش بازی می‌کنی، می‌خندی؛

اما در خلوتت، همیشه آن زمزمه هست:

«کسی مرا نخواست... پس لابد نباید خواستنی می‌بودم.»

بزرگ‌ترین تراژدی این است که انسان،

به‌جای جبرانِ فقدان عشق،

شروع می‌کند به انکار نیازش به عشق.

نقاب‌های قدرت، استقلال، بی‌تفاوتی بر چهره می‌زند

و زیرشان، کودک زخمی‌ای پنهان می‌شود

که فقط می‌خواست دیده شود.

اما حالا حتی خودش را هم نمی‌بیند.

اما حقیقت این است:

جهان، معیار ندارد.

و دوست داشته نشدن، هیچ معنای مطلقی ندارد.

فقط سوءتفاهمی‌ست،

که ما آن را با هویت خویش اشتباه می‌گیریم.

و شاید، نجات،

آنجاست که بپذیری:

دوست نداشته شدن،

محکومیت تو نیست؛

بلکه بخشی‌ست از معمای پیچیده‌ی انسان بودن.

انسانباور
۹
۰
غریبه| doyle
غریبه| doyle
“We rise again in the grass. In the flowers. In songs”
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید