عقربه های ساعت سال های طولانی را نشان می دهند. آخرین نگاه های آن چشم ها مانند رد تیر های رها شده برای همیشه در ذهن حک شده اند. دیگر صدای گریه و فریاد شنیده نمی شود. چه اتفاقی در این خانه افتاده است؟ این صدای نفس های خفه شده به کدام یک از ما تعلق دارند؟. نقاشی های روی دیوار تازه و زنده به نظر می آیند. تو آنها را کشیده ای؟ چرا گلدان های نزدیک پنجره خشک شده اند؟ کسی نبود تا به آنها آب دهد؟ کمی باران؟ کمی نگاه؟ یا حتی کمی عشق؟ کسی در این خانه نبود تا حداقل آن گیاهان کوچک را زنده نگه دارد؟ مرا چه؟ کسی مرا زنده نگه داشت؟...
درون چشم های سیاهش، دیگر نه کهکشان سردی بود و نه ستاره های خاموش شده...آنها فقط چشم بودند...بدون هیچ تشبیه شاعرانه ای؛ آنها دیگر فقط چشم بودند. صورتش چین افتاده بود. روی این چهره جوان ناامیدی دیده می شد. دیگر نه خبری از داستان سرایی های خلاقانه بود و نه خبری از پایان خوش.
بزرگ شده بود. حالا میتوانست بفهمد. تمام راز های جهان را کشف کرده بود؛ راز های جهان خودش را. میدانست امید توهمی بیش نیست. شاید با کمی چاشنی لبخند می شد چشم ها را روی تاریکی جهان بست. حالا خاکستر ها به سویش حمله ور شده بودند...روی تنش نشستند. روی روحش. روی تمام آرزو هایی که یک روز در قلب خود پرورده بود...خاکستر ها روی زندگی را پوشانده بودند...همین. تمامش همین بود. ایستاده در ایینه و با چشمانی که دیگر هیچ نبودند خیره شده بود به خودش...شاید وقت آن رسیده بود که کمی بنشیند و به منظره نگاه کند...به ستاره های بی معنا، به کوه های تاریک و کمی هم به زمین...همین؛ وقتش رسیده بود که بفهمد واقعا خبری نیست. شاید وقتش رسیده بود که چیزی نخواهد از این دنیا جز یک سکوت تاریک و چایی داغ.
