امروز، روزی است که گویی خورشید دیگری در آسمان دلم طلوع کرده است. بعد از آن طوفانهای سهمگین و بارانهای بیامان که بر روحم بارید، اینک رنگینکمانی از امید بر پهنهی قلبم نقش بسته است. این دگرگونی عمیق، نه از آن روست که دنیا ناگهان به کامم شده، بلکه از ادراکی تازه و شیرین میآید: فهمیدم که تنها کسی که تا ابد کنارم میماند و میتواند غبار اندوه را از دلم بزداید و آن را پر از آرامش کند، خودِ منم. نه هیچکس دیگر. آن یارِ دیرین که همواره پشتم خواهد بود، همان تصویری است که هر روز در آینه به تماشایش مینشینم، نه آن کَس که از بام تا شام با او سخن میگویم.
این حقیقت، چون آبی زلال بر عطش دیرینهام نشست و چشمانم را به روی واقعیتها گشود. دریافتم که بسیاری از آدمیان، آنی نیستند که نشان میدهند. چه بسا در ظاهر، در هیبتِ انسانی فرهیخته و صاحب کمال پدیدار شوند، اما در عمق وجود و پشت پردهی گفتار و کردارشان، با بیسوادی و جهلی عمیق روبرو شوی. و وای بر آن کس که دل به دوستیِ چنین افرادی بسپارد. همنشینی با ناسالمها و ناراستها، همچون بیماریای پنهان، آهسته آهسته وجود آدمی را تسخیر میکند و دیری نمیگذرد که خود نیز به خوی و خصلتهای ناپسندشان آلوده میشود. گویی بذرِ ناپاکی را در باغچهی وجودت کاشتهای و انتظارِ گُلِ نیکی داری!
و اما باز کردنِ سفرهی دل، این گنجینهی محرمانه، برای هر کس و ناکسی، کاری نیست که خردمندان به آن روی آورند. گفتن و شنیدنِ هر آنچه در کنجِ سینه داری، به این سادگیها عواقب خوشی ندارد. چرا که در اوج خشم و عصبانیت، همان رازهای مگو، همان دردِ دلهایی که با هزار امید بر زبان راندی، همچون خنجری تیز بر قلبت نشانه میروند. این خود ما هستیم که با بیاحتیاطی، سلاحِ زخمزننده را به دست دیگران میدهیم. پس بگذار این دل، حرمِ امن خویش باشد و رازهایش در صندوقچهی سکوت بمانند، تا مبادا روزی وبال گردن شوند.