ویرگول
ورودثبت نام
آیما شیخ
آیما شیخمن آیما شیخ هستم نویسنده و گوینده! دوست دار کتاب و همچنین،عاشق تجربه های جدید!
آیما شیخ
آیما شیخ
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

دریا🌊

من، با تموم وجودم عاشقانه عاشق دریا هستم!

اگر روزی به من بگویند: «دریا را دوست داری یا جنگل را؟» بدون شک و تردید، انتخاب من آب‌های خلیج فارس و خزر است.

جایی که دل ها، آرام می‌گیرد و فکرها، رها می‌شود.


باز هم صدای مادرم به گوشم می‌رسد: «آیما، سریعتر وسایلت رو جمع کن، یک ساعت دیگه پرواز داریم!» من هم با صدایی از همیشه بلندتر از اتاق نیمه کوچکم داد می‌زنم: «باشهه!» خواهر کوچک‌ترم هم درحال گریه کردن است و بین جیغ و گریه‌هایش با نوایی نامفهوم می‌گوید: «نه، نریم مسافرت! من مدرسه دارم، خانم امیری قراره امتحان بگیره!» و پدرم هم در حال جمع کردن لباس‌هایش است، گویی قرار است تا چند ماه در جنوب بمانیم.

یک ساعت بعد، ما در فرودگاه ایستاده‌ایم. چشم‌ها منتظر، وگوش‌ها تیزتر از همیشه پس از مدتی، شماره پرواز به مقصد قشم اعلام می‌شود! و ما به سمت هواپیما می‌رویم. پدرم جلوتر از بقیه خانواده حرکت می‌کند و خواهرم هم به دنبال پدرم می‌دود. مادرم هم به دنبال خواهرم می‌رود و من آخرین نفر از خانواده، وارد هواپیما می‌شوم.

دستم را به نشانه خوش شانسی، دوباره سفر کردن به بدنه هواپیما می‌زنم! و به دنبال شماره صندلی‌ام می‌روم. روی صندلی‌ام می‌نشینم و کتاب «کتابخانه نیمه شب» را از دستانم به آغوش گرم کیفم میسپارم. صدای مهمانداران هواپیما. به گوشم می‌رسد: «لطفاً موبایل‌هایتان را به حالت پرواز قرار دهید.» و در حال آموزش دادن، بستن صحیح کمربند هستند. بعد از چند دقیقه، هواپیما شروع به حرکت می‌کند.

و من از شانس بسیار خوبم کنار پنجره هواپیما هستم. آخ که نمی‌دانید چقدر خوشحالم که می‌توانم ساعت‌ها در اینجا به خیال‌پردازی‌ بپردازم و در خلوت خودم کتابم را تمام کنم.

چند ساعت بعد: با ماشین به سمت جزیره جادویی قشم می‌رویم. در راه، تمام حواسم را جمع می‌کنم تا همه چیز را با دقت خیلی بیشتری ببینم و چیزی را از قلم نیندازم. به سمت هتل قدم برمیداریم. نمای هتل قدیمی‌است؛انگار دیوارهایش پر از راز و قصه‌اند،مثل فیلم‌های فانتزی که هر لحظه ممکن است جادویی از دلشان بیرون بجهد.

من با کسب اجازه به طرف ساحل میروم!ماسه‌های نرم زیر پاهایم فرو می‌روند؛حسی شبیه افتادن در گودالی پنهان،انگار قرار است مرا به دنیای کورالین ببرد ، مرا وادار به ادامه راه می‌کند.(من عاشق فیلم کورالین هستم😁) به سمت دریا حرکت می‌کنم و ناگهان موج‌های دریا پاهایم را لمس می‌کنند و بیشتر حس غرق شدن در ماسه‌ها را به من می‌دهند.

روی تکه‌ای چوب می‌نشینم و به دریا زل می‌زنم: «آخ که تو چقدر زیبایی! زیباتر از طلوع خورشید، زیباتر از رنگ سبز، و زیباتر از همه چیز...»

جنوبدریاسفرسفرنامهزیبایی
۲۷
۷
آیما شیخ
آیما شیخ
من آیما شیخ هستم نویسنده و گوینده! دوست دار کتاب و همچنین،عاشق تجربه های جدید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید