
این روزها از پیچوخم کوچهها میشود بوی عید را حس کرد.
باز هم بهار با چمدان رنگارنگش از راه رسیده و فرش سبز و گل گلی خود را بر خاک میگستراند.
زمستان خسته دوباره به خواب طولانیاش میرود، و خیال ننهسرما برای دیدار با عمو نوروز، باز هم نقش بر آب میشود.
انگار دیگر آن روزهای سرد و دلمرده تمام شدهاند.
بهار آمده تا زندگی را با امیدی تازه رنگ بزند. ❤️
من هم با خیالِ گرفتن عیدی، لبخندبهلب به خواب میروم تا صبحی دیگر از راه برسد.
و چه لذتی دارد گرفتن عیدی از دست کسانی که از صمیم قلب دوستشان داری...
و دادن عیدی به کسانی که دوستشان داری!
وقتی از عید حرف میزنیم، نمیشود از لباس نو نگفت.
خوب میدانم که پدربزرگ و مادربزرگها دلشان میخواهد آدم با لباس نو سر سفره هفتسین بنشیند؛
میگویند نحسیِ لباس کهنه، شادیِ سال نو را میگیرد.
و چه حس خوبی دارد که با دل تازه و ظاهر نو وارد بهار شوی.🪷
دلم لک زده برای روزگاری که همه چیز سادهتر بود،
ماهیِ داغ و آجیلِ خوشعطرِ شب عید سهم هر خانهای بود،
و شادی، بیهیچ بهانهای در دل آدمها جا میگرفت.
روزگاری که حالوهواها روشنتر بود و بهار، در سادهترین لحظهها پیدایش میشد.
در پایان، ممنونم که تا اینجا همسفَرِ دلم بودین.❤️
برای تو که داری این متن رو میخونی، و تمام عزیزانت در سال جدید، یعنی ۱۴۰۵، آرزو میکنم:
سالی پر از خندههای از ته دل، پر از سلامتی
پر از اتفاقهای قشنگ که همشون رو با ذوق و شوق توی دفتر خاطراتت ثبت کنی😍
و جیبهای پُر پول
با بهترین آرزوها...
از من،
در آخرین روزهای ۱۴۰۴ 🌸✨
این متن رو قبل این اتفاقات نوشته بودم و قرار بود توی اسفند بارگذاریش کنم ویرگول!
اما تقدیر روزگار خواست، که همین امروز و همین ساعت مهمون دلهای مهربونتون بشه.🧡