سالها بود که نقاشی، آن همدم صمیمی دوران کودکیام را در غبار فراموشی جا گذاشته بودم. گمان میکردم دیگر نه استعدادی مانده و نه مجالی برای خلق کردن. اما هنر، درست در لحظهای که انتظارش را ندارید، راهش را به سوی شما باز میکند.
این نوشته 2 روایت دارد، داستان آشتی من و کودک درونم که وقتی آن را به تحریر درآوردم اشک خودم جاری شد و روایت تحلیلی از هر یک از نقاشی ها که یک من منسجم آن را کشیده است.
همه چیز از یک شب طوفانی شروع شد؛ شبی که هجوم افکار و احساسات امانم را بریده بود. در میان واژههایی که برای آرام کردن ذهنم مینوشتم، ناگهان چشمم به آیکون نقاشی افتاد. در آن لحظه، اتفاق عجیبی افتاد؛ گویی کودک درونم که سالها در بند بود، ناگهان خود را در مقابل یک شهربازی پرزرقوبرق دید. او دست من را رها کرد، بی مهابا به سمت پالتهای رنگی دوید و قلمموها را به دست گرفت.
من مات و مبهوت، تنها تماشاگر بودم. شروع به رنگ پاشی کرد من همینطور ماتم برده بود میدیدم کودک دارد با وجود بی نظمی اما با جسارتی ستودنی چیزاهای زیبا خلق میکند نقاشی اول را تمام کرد گویا میخاست با من حرف بزند.
در اولین بوم، او با من حرف زد. او یک فرم اثیری شبیه به پر یا شعلهای رنگارنگ خلق کرد. این اولین بیانیه او بود؛ بازگشت به زندگی پس از سالها سکوت.

همه چیز با یک انفجار رنگی شروع شد. اولین نقاشی من، فرمی شبیه به یک «پَر» یا «مشعل» داشت. در آن زمان، ذهن من مملو از پتانسیلهای بیشمار بود. هر خطی که میکشیدم، رنگی متفاوت داشت؛ زرد، قرمز، سبز و آبی. این اثر نماد اشتیاق اولیه است؛ زمانی که میخواهی تمام دنیا را در آغوش بگیری و هر حسی را همزمان تجربه کنی. در این مرحله، هنر انتزاعی برای من ابزاری بود تا کثرت وجودم را به تصویر بکشم.
وقتی بوم دوم را به دستش دادم، او دیگر آرام نبود. با یاغیگری تمام، هیجاناتش را تخلیه میکرد. خطوط در هم میپیچیدند و رنگها فریاد میزدند. این تصویر، نه یک نقاشی ساده، بلکه یک تخلیه روانی عمیق بود که در آن هر لکه رنگ، بخشی از سنگینیِ آن شب را از دوش من برمیداشت.

اما زندگی همیشه به نرمی یک پَر نیست. در دومین اثر، آن نظم نسبی جایش را به یک تنش بصری داد. خطوط در هم گره خوردند و لکههای سرخ، حسی شبیه به جراحت یا فوران خون را تداعی میکردند. این نقاشی، بازتاب دهنده لحظاتی است که فشار روانی و هیجانات کنترلنشده بر منطق غلبه میکنند. اینجا بود که فهمیدم بیان احساسات در نقاشی میتواند راهی برای تخلیه دردهایی باشد که کلمات از گفتنشان عاجزند.
در بوم سوم، کودک درونم از همراهی من تحت تأثیر قرار گرفت. او دستم را گرفت و این بار با هم کار کردیم. او در میان تلاطم رنگ ها، یک سرو سبز کشید؛ نماد حیات و پایداری. اما من که هنوز درگیر منطق و دنیای بزرگسالی بودم، چهارچوبهای سختی را دور آن سرو ترسیم کردم. کودک سعی میکرد به چهارچوب های من رنگ های کودکانه ببخشد و هنوز آن ها را نرم و دست یافتنی کند. این نقاشی، تقابل میان آزادی کودکانه و نظمِ خودساختهی من بود.

پس از آن طوفان، به دنبال تکیهگاهی گشتم. در سومین نقاشی، یک «سرو سبز» در مرکز تصویر متولد شد. اما این بار، او تنها نبود؛ خطوط دندانهدار و کادرهای سخت، او را احاطه کرده بودند. این اثر نماد انضباط ذهنی است. من آگاهانه سعی کردم برای آشفتگیهایم مرز تعیین کنم. سرو سبز، نماد پایداری من در میان تمام محدودیتها و فشارهایی بود که دنیای بیرون به من تحمیل میکرد. اینجا یاد گرفتم که چطور در میان شلوغی، مرکزیت خودم را حفظ کنم.
در انتها، با هم بوم آخر را برداشتیم. لبخندی میان ما رد و بدل شد و بدون هیچ هماهنگی، هر دو به سراغ طیفهای ملایم آبی رفتیم. هر کدام به سمتی رنگآمیزی کردیم و در لحظهای جادویی، هر دو به طور تصادفی رنگ سفید را برای درخشش کار انتخاب کردیم.
ما نمیدانستیم به چه میرسیم. من به دنبال مفهوم بودم که دیدم او قلم سیاه را برداشت و شروع به نقطه گذاری کرد. من هم با او همراه شدم. ناگهان، با شگفتی تمام دیدیم که از دل آن خطوط، آرامش متولد شده است؛ الههای با موهایی بلند از جنس امواج آبی دریا و چشمانی زیبا که با اطمینان بسته شده بودند.
آن شب، آن «زیبای خفته» نه تنها در صفحه نقاشی، بلکه در روح من بیدار شد و ما را در آغوش گرفت.

و در نهایت، به مقصد رسیدم. در آخرین اثر، تمام آن سختیها و کادرها ناپدید شدند. من به آرامش ذهنی رسیدم که دیگر نیازی به دفاع نداشت. خطوط زمخت جایش را به هالههایی زلال از طیف آبی و فیروزهای داد. وقتی قلم را روی کاغذ حرکت میدادم، حس کردم این خطوط دیگر صرفاً رنگ نیستند؛ آنها «موهایی از جنس آرامش» بودند که از وجود یک زیبای خفته جاری میشدند. بستن چشمها در این نقاشی، فرار از واقعیت نبود، بلکه رسیدن به یک حقیقت عمیقتر درونی بود؛ لحظهای که دیگر نمیجنگی، بلکه فقط هستی.
این چهار اثر برای من بیش از یک سرگرمی بودند؛ آنها یک مسیر خودشناسی بودند. از کثرت به وحدت و از هیاهو به سکوت. اگر شما هم به دنبال راهی برای رسیدن به آرامش هستید، شاید وقت آن رسیده باشد که قلممو را بردارید و اجازه دهید رنگها به جای شما حرف بزنند.