شب از خواب برخاستم. خواب عجیبی دیده بودم. خواب دیدم از سیارهام دور شدهام و به فضا سفر کردهام و به سیاره مریخ رسیدهام، در آنجا خاک سرخ دیدم. سرخِ سرخ، موجودات فضایی دور و برم را گرفته بودند و از آمدنم خوشحالی میکردند. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود به یکباره فردی با هشت چشم و هشت دست و پا دیدم که تاجی بر سر گذاشته بود و به نظر میرسید که پادشاه آنان باشد او به من نزدیک شد، چشمانش قرمز شده بود عصبانیت از سرتا پای وجودش میبارید چشمانم را به چشمانش دوخته بودم داشتم زهره ترک میشدم که از خواب برخاستم.
وقتی از خواب بیدار شدم عرق سر تا پای وجودم را فرا گرفته بود به فکر افتادم یادم آمد در خواب جعبه خاطراتم را دیدم که پر از نور شده بود به سراغ جعبه خاطراتم رفتم دیدم همان نوری که در خواب داشت، دارد. جعبه را باز کردم لباس کوچکِ سفیدِ پر نوری در جعبه بود لباس را از جعبه بیرون آوردم. لباس خیلی خیلی کوچک بود اما یک ندای درونی به من میگفت: این لباس را بپوش.
این ندا داشت مرا کلافه میکرد تا به یکباره تصمیم گرفتم آن لباس را بپوشم اما این لباس، لباس عروسکها بود تا اینکه لباس را پوشیدم. به یکباره لباس بزرگ شد و متناسب تنم، نمیدانم چه شد اما دیگر اینجا خانه من نبود مثل اینکه خوابم داشت تعبیر میشد آنجا برهوتی سرخ رنگ بود.
رفتم و رفتم اما برهوت پایانی نداشت از تشنگی داشتم هلاک میشدم هر چه میگذشت شب فرا نمیرسید. هر ساعتش برایم مثل هزارسال میگذشت تا اینکه بعد از مدتی مدید شب شد، خوابم گرفت. خوابیدم تا شاید از فرط تشنگی و گرسنگیام کاسته شود. مدتها گذشت تا از خواب بیدار شدم چه خواب خوبی بود اما هنوز تشنه و گرسنه بودم، برای رفع تشنگی خودم را به آب و آتش میزدم تا به فکر ل
به خودم گفتم اگر این لباس که مرا به اینجا آورد حتماً گرسنگی و تشنگی مرا هم رفع میکند هر کاری کردم دیدم این لباسی نیست که آرزو را برآورده کند. فقط به درد رفتن به فضا میخورد. رفتم و رفتم تا به یک مورچه آبی رنگ برخوردم. یک مورچه ناز و نحیف و کوچک که با رنگ منحصر به فردش زیبایی خاصی پیدا کرده بود. اما این مورچه یک چشم و یک شاخک داشت.
هنگامی که او مرا دید. مرا صدا زد و به من گفت: «زود باش بیا اینجا، زودتر، زودتر بیا این جا پنهان شو.» من به او گفتم: «مگرچه شده؟» او گفت: «این لباسی که بر تن توست از آن فرمانروا است. او اگر این لباس را نداشته باشد، مانند پادشاه بیتاج میماند اما او یک گردنبند دارد که با نیروی جادویی این گردنبند هنوز قدرت را در دست دارد. اما این لباس که هم اکنون بر تن توست نیرویی به او میدهد که او را به اوج قدرت میرساند و هیچ کس حریف او نمیشود. فرمانروا در به در دنبال این لباس میگردد. پادشاه میگوید که غفلت کرده و این لباس را شب برای مدتی از تن بیرون آورده تا کمی گرمای بدنش کم شود. اما بعد از مدتی در رختخواب به خواب میرود و هنگام خواب لباس جادوییاش به درون جعبهای فرار کرده و یک زمینی آن را از او دزدیده، تو باید این لباس را به پادشاه برگردانی وگرنه جانت در خطر است.»
من به او گفتم:«اگر این جادویی است پس چرا وقتی میخواستم رفع تشنگی کنم کاری نکرد؟» مورچه گفت: «قلق و راز این لباس را فقط فرمانروا میداند.» بعد مورچه مرا به خانهاش برد. من از او طلب آب کردم و او به من آبی قرمز رنگ، خوش طعم و گوارا داد. من از چشمان مورچه فهمیدم که ناراحت است و بغض گلویش را گرفته است.
از او پرسیدم: «چرا ناراحتی؟» او گفت: «دست به دلم نگذار. آدم فضایی، من بیچاره شدهام، فرمانروای مکار با آن مشاور حیلهگرش زمینهای زراعی و غنی و انبوه مرا به تصرف خود در آوردهاند. و زن و بچههایم را زندانی کردهاند.»
مدت زمانی بعد شب شد و هوا تاریک، هنگام خواب در خانه مورچه به فکر فرو رفتم. گفتم چه مورچه مهربانی که به من گفت آن لباس را باید به پادشاهی بدهی با وجودی که پادشاه به او ظلم کرده بود. و برای جان من تلاش میکرد. به خود گفتم ای کاش انسانها نسبت به هم اینگونه بودند.
به خودم گفتم باید راز این لباس را بفهمم و مردم را از دست این پادشاه ظالم نجات دهم، صبح که بیدار شدم تصمیمم را به مورچه گفتم اول او مخالفت کرد اما بعد راضی شد. با او به گردش رفتیم من از او لباس خواستم، تا کسی لباس پادشاه را نبیند. مورچه به من لباس داد و ما رفتیم من در آنجا میوهای شبیه هشت پرتقال بنفش به هم چسبیده دیدم، از این میوه عجیب برگهای سبزرنگی بیرون آمده بود که زیبایی آن را دو چندان میکرد. من آن میوه را خوردم، آن میوه خیلی خوشمزه بود. اما بعد از خوردن میوه فرم بدن و چهرهام تغییر کرد و دقیقاً یک آدم فضایی شدم، داشتم سکته میکردم اما مورچه به من گفت:«ناراحت نباش، اثر این میوه فقط تا سه روز است و فقط یکبار اثر میکند و تو بعد سه روز به حالت اول بر میگردی.» در آنجا چیزهای عجیب دیگری هم دیدم، مثل میوهای که اگر به آن دست میزدی، پروانههای همه رنگی از آن خارج میشد. در این روز خیلی چیزهای دیگر هم دیدم. واقعاً روز خوبی بود. به خانه برگشتیم و خوابیدیم.
صبح که شد راهی قصر شدیم. آن روز، روز جشن بود و هر کس که شیرینکاری بلد بود انجام میداد و در معرض نمایش همه قرار میداد. در بخش اول مراسم که از صبح تا عصر برگزار میشد به مسابقات آشپزی و نقاشی و نظامی اختصاص داشت و بخش دوم مراسم به آتشبازی و شیرینکاری دلقکان اختصاص یافته بود.
از دست اندرکاران جشن خواستم که من هم شیرینکاری خود را در معرض نمایش قرار دهم. آنها این اجازه را به من دادند. من ساعتم را از دستم و فندکم را از جیبم بیرون آوردم و از کارگزاران خواستم که در بخشی که من ایستادهام مشعلها را خاموش کنند.
چراغ ساعتم را روشن کردم و نور، آن فضا را روشن کرد. بعد فندکم را روشن کردم و با آن به سرعت آتش درست کردم. با وجودی که آنها با سنگ آتش درست میکردند، آنها بسیار تعجب کردند، پادشاه از من خوشش آمد و به من مقام دلقک مخصوص داد. من فقط یک روز وقت داشتم تا راز لباس پادشاه را بفهمم.
در آن شب مورچه را به طور پنهانی به اتاق خود آوردم و آن شب را در قصر خوابیدیم. صبح که شد در قصر گشت زدم تا ببینم اوضاع قصر چگونه است؟ آیا کسی از راز لباس باخبر است؟ با خودم فکر کردم و گفتم: مطمئناً در هر قصری خبرچینانی وجود دارند. از خبرچینان پرس و جوکردم اما هیچ به هیچ، هیچکس خبر نداشت. فکر کردم شاید مباشر اعظم بداند. پیش او رفتم اما فهمیدم این فرد نم پس نمیدهد. تا با هزاران سختی و مجاب کردن معاون مباشر اعظم فهمیدم که مباشر اعظم با پادشاه ساعت چهار جلسه دارند، جلسهای محرمانه. ساعت چهار به مکان جلسه رفتم تا راز لباس پادشاه را کشف کنم. در بالای اتاقی که جلسه در آن برگزار میشد سوراخی بود من به بالای اتاق رفتم و از آنجا به حرفهای پادشاه و مشاور گوش میدادم.
پادشاه: ای کاش لباس را از تنم بیرون نمیآوردم.
مشاور: شما نگران نباشید عالیجناب ما آن لباس را پیدا میکنیم.
پادشاه: اگر آن فرد قلبش درد بگیرد و دستش را برای مدتی روی قلبش بگذارد میدانی چه میشود؟ او قوی شده و مرا از سلطنت خلع کرده. وای چه کنم، وای چه کنم؟
دیگر راز را فهمیده بودم به سرعت خودم را به اتاقم رساندم و لباس را تنم کردم، و دست روی قلبم گذاشتم، به یکباره قوی شدم. با قدرت جادویی آن لباس، پادشاه را عزل کردم و مورچه را به جای او نشاندم و مردم را از دست آن پادشاه ظالم نجات دادم، سپس لباس را به مورچه دادم و از مورچه خواستم با کمک لباس جادویی مرا به خانهام برگرداند، من به خانه برگشتم و از آن به بعد مورچه را فراموش نکردم.
یک داستان علمی تخیلی از ریشه تا برگ
یک روز بهاری بود.
ابر کوچولو در گوشه ای از آسمان کز کرده بود. درخت گفت: ابری جان چرا امروز بی حوصله ای و حرکت نمی کنی!؟
ابری گفت: آخه امروز باد مهربون نیومده که با هم بازی کنیم و منو این طرف و اونطرف هل بده ، منم از بیکاری حوصلم سر رفته…
درخت با لبخند گفت: میخوای کاری کنم که سرگرم بشی؟
ابری گفت: چطور تو که نمی تونی بیای این بالا و با من بازی کنی؟
درخت گفت : اما تو که میتونی بیای پایین.
ابری با تعجب گفت: من! من بیام پایین که چی بشه؟
درخت گفت: ابری جون تبدیل به بارون شو و ببار تا تو رو ببرم به درون خودم و ببینی که خدای مهربون چقدر من رو شگفت انگیز آفریده.
ابری گفت: چی!؟ میخوای منو بخوری!؟ من دوست دارم توی آسمون بمونم.
درخت گفت: حالا تو بیا، من قول میدم دوباره برگردونمت به آسمان و ابر بشی.
ابری که میدونست درخت مهربون هیچ وقت دروغ نمی گه، بهش اعتماد کرد و گفت: باشه قبول میکنم، حالا بگو باید چی کار کنم؟
درخت گفت: قرار نیست تو کار خاصی کنی فقط تبدیل به بارون شو و روی خاک ببار.
ابری بارون شد و روی خاک ریخت.
ابری که حالا آب شده بود توی خاک فرو رفت، خاک پر بود از رشته های درازی متصل به هم که به انتهای درخت وصل بود.
آب گفت: درخت جون این رشته ها چی اند!؟ چقدر زیادند.
درخت با خنده گفت: اینها رشته نیستند بلکه ریشه من هستند، من به وسیله این ریشه ها آب و غذا را از خاک می گیریم و برای زنده بودنم استفاده میکنم، این ریشه ها خیلی مهم هستن حتی وقتی که من یک دونه بودم و توی زمین کاشته شدم، اولین قسمتی که رشد کرد همین ریشه ها بودن و اگر این ریشه ها از بین برن من هم از بین میرم.
آب گفت خدا نکنه، اما چه چیزهایی باعث از بین رفتن ریشه ات میشه؟
درخت گفت: خشکسالی یا آب زیاد، کمبود اکسیژن، بعضی از قارچ ها و حشرات میتونن ریشه من رو از بین ببرن. خب حالا نزدیک این ریشه هام بشو تا تو رو به درون خودم ببرم.
آب نزدیک ریشه شد گفت: وای درخت جون این پرزها چی هستند!؟ چقدر با مزه اند، قلقلکم میاد.
درخت گفت: اینها تارهای کِشنده هستند و دروازه ی ورود به درون من.
ناگهان تار کشنده آب را گرفت و به داخل کشید.
آب داخل ریشه شد و گفت: وای چقدر به من چسبید.
داخل ریشه اتاقهای کوچکی بود که با درهای کوچکی به هم متصل بود،
آب گفت: چه اتاقهای با مزه ای.
درخت گفت: اینها سلولهای من هستن.
آب از هر اتاق به اتاق دیگری می رفت تا رسید به یک لوله شبیه دود کش که ناگهان به طرف بالا کشیده شد.
آب ترسید و فریاد زد: چه اتفاقی افتاده چرا دارم بالا می روم!
درخت گفت: نترس، تو الان در آوند من هستی، وظیفه آوند این است که آب و مواد غذایی را از ریشه به برگ ها و قسمتهای مختلف من برساند و حالا تو داری به قسمت برگ منتقل می شوی.
آب به برگ رسید، خیلی ذوق زده شده بود. برگ مانند یک کار خانه پیشرفته بود که پُر بود از دستگاههای سبز رنگ.
در سقف آنجا سوراخهایی بود که دائما باز و بسته میشد و از داخل سوراخها موادی داخل می شدند و موادی خارج می شدند.
آب گفت: این سوراخها چیست؟ این دستگاههای سبز رنگ چیست؟ این موادی که به دستگاه سبز رنگ داخل می شوند و خارج می شوند چه هستند؟
درخت گفت: این سوراخها روزنه برگهایم هستن که به وسیله آنها دی اکسید کربن را از هوا جذب میکنم و بخار آب و اکسیژن را خارج می کنم، اگر این روزنه ها کار نکنند برگهایم خشک می شوند چون نمی توانند مواد مورد نیاز شان را دریافت کنند،
در ضمن وقتی که هوا گرم می شود این روزنه ها بسته می شوند تا آب برگها بخار نشود.
آن دستگاه های سبز رنگ هم کلروپلاست هستن که به خاطر وجود کلروفیل سبز رنگ به نظر می رسند. سبز بودن برگ درختان هم به خاطر همین است.
این دستگاه ها وظیفه فتوسنتز را دارند؛ یعنی به وسیله نور و دی اکسید کربن، مواد قندی و اکسیژن تولید می کنند و این موادی که از دستگاه خارج می شوند قند و اکسیژن است.
قسمتی از اکسیژن تولید شده درون برگ ذخیره می شود و قسمت زیادی از طریق روزنه ها خارج شده و وارد محیط می شوند، بنابراین من در حیات موجودات زمین بسیار موثر هستم؛ زیرا با فتوسنتز اکسیژن مورد نیاز موجودات زنده را تولید می کنم. مواد قندی تولید شده هم در قسمت های مختلفم از جمله میوه، ریشه و برگ ذخیره می شود.
آب که خیلی شگفت زده شده بود گفت: وای تو چقدر مفید هستی من همیشه فکر می کردم که فقط تو به من احتیاج داری، اما امروز فهمیدم که من هم به تو احتیاج دارم؛ چون من هم از اکسیژن و هیدروژن ساخته شده ام و اگر اکسیژن نباشد من هم نخواهم بود. امروز به من خیلی خوش گذشت و چیزهای زیادی یاد گرفتم، از تو خیلی ممنونم درخت مهربان.
درخت گفت: خیلی خوشحالم که به تو خوش گذشت، فکر کنم باد آمده و دنبال تو میگردد، حالا می خواهم به قولم عمل کنم و تو را دوباره به آسمان برگردانم. حالا نزدیک روزنه شو .
آب نزدیک روزنه شد، روزنه باز شد و با تابیدن آفتاب آب بخار شد و به آسمان رفت و دوباره ابر شد.
باد آمد و گفت : ابری جان کجا بودی خیلی دنبالت گشتم، بیا برویم بازی کنیم.
ابری گفت رفته بودم یک جای خوب بعدا برایت تعریف میکنم اما حالا خیلی خسته ام و میخواهم استراحت کنم و فردا باهم بازی می کنیم.
باد گفت باشد فردا میایم ، ولی یادت نرود که بگویی کجا رفته بودی !
ابری که چشمانش داشت به خواب میرفت خمیازه کشان گفت باشه میگویم و به خواب رفت.
🍃پک موبر دائمی ضدحساسیت و ضدالتهاب (قابل استفاده برای تمام نقاط بدن)
🌸دیگه لیزر نکن | پوستی لطیف با موبر ضدحساسیت و گیاهی
همونی که میخواستی رو از دیجیکالا بخر
بمب لاغری! پک چربیسوز (دمنوش گیاهی+پودر جلبک)
قوی ترین روش جهت آب کردن چربی شکم و پهلو
بزرگترین اختراع پزشک ایرانی در درمان ریزش مو
پزشک یزدی در زمینه "رویش مجدد" و "قطع ریزش مو" چه می گوید؟
همه لوازم مدرسه و دانشگاه در دیجیکالا
مطالب مشابه را ببینید!
انشا طنز و خنده دار + مجموعه انشا و داستان های طنز و بامزه
ضرب المثل کوتاه و آموزنده با کاربردها و داستان این ضرب المثل های معروف و با معنی
داستان کوتاه انگلیسی + مجموعه 10 داستان زیبا انگلیسی با ترجمه فارسی از مبتدی تا سطح بالا
معرفی 5 کتاب ایرانی برتر از میان صدها اثر داستانی برگزیده جهان
ماه خونین چیست؟ ( تحلیل و بررسی دلیل ماه خونین، فواید و مضرات آن برای تماشا! )
هواپیما چگونه پرواز میکند؟ دانستنی های علمی درباره هواپیما
انشا در مورد کتاب + چند انشای زیبای ادبی با موضوع کتاب و کتاب خواندن
انشا با موضوع کتاب + 5 انشا ادبی کوتاه و بلند در مورد کتاب
انواع نژاد گربه و ویژگی های هر کدام ( تصاویر گربه های ناز )
انشا با موضوع پاییز + 5 انشا جدید و کوتاه در باره فصل خزان با مقدمه، بند و نتیجه گیری
مطالب جدید
عکس پروفایل روز آتش نشانی؛ اس ام اس و متن نوشته تبریک روز آتش نشانی
5 سؤال مهم قبل از خرید کولر پلیمری ایرومکس
بهترین فروشگاه اینترنتی خرید آجیل
عکس پروفایل کلاس اولی + متن و جملات تبریک بازگشایی دبستان
متن تبریک تولد همسر متولد مهر ماه + عکس نوشته تولدت مبارک آقا و خانم متولدین مهر
عکس نوشته تبریک تولد مهر + متن و جملات دختران و پسران مهر ماهی ها
انشا بازگشایی مدارس + خاطرات باز شدن مدرسه در روز اول مهر و کلاس اولی ها
جملات درباره مدرسه؛ متن های زیبا درباره دوران مدرسه رفتن و کلاس درس
بهترین روش های از بین بردن بوی بد دهان؛ دلایل و درمان های خانگی
غذاهای ساده و آسان برای شام و عصرانه (5 غذا) از املت سبزیجات تا پیتزا تابه ای
چیستان های خنده دار و باحال [ چیستان های سرکاری بی مزه ]
راهنمای خرید ماژیک تخته وایت برد | انواع ماژیک و ویژگی هر کدام
اشعار نشاط اصفهانی { گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار }
بهترین فیلم های آلمانی { ۱۶ فیلم معروف } با خلاصه داستان
کتاب های ایرانی که باید قبل از ۳۰ سالگی بخوانیم (۱۱ کتاب معروف)
متن مادرانه برای فرزند پسر 👦 [ جملات خوب و احساسی برای پسرم ]
تبریک تولد پسر مهر ماهی / 40 متن صمیمانه پسرم تولدت مبارک متواد مهر
تبریک تولد فرزند دختر مهر ماهی (30 متن و جمله صمیمانه تبریک تولد دخترم)
تبریک تولد عاشقانه مهر ماهی (30 جمله رمانتیک احساسی همسر متولد مهر)
عکس پروفایل مهرماهی؛ عکس نوشته های پروفایل تلگرام و واتساپ متولدین مهر ماه، جملکس های متولدین مهرماه
میوه گواوا چیست؟ بررسی نواع این میوه استوایی و فواید آن
طرز تهیه انواع خورشت بدون گوشت؛ ۵ غذای خوشمزه و ساده
استفاده از مطالب روزانه با ذکر منبع و قرار دادن لینک روزانه آزاد است.
تماس با ما
درباره ما
تبلیغات
همونی که میخواستی رو