راستش میخواستم این متن رو با تنها یک جمله، «دیگه واقعا حالش رو ندارم!» بنویسم و تمومش کنم. اما بعد از نوشتن این جمله به خودم نگاه کردم و گفتم : «چه مرگته پسر؟ْ!». تا چند وقت پیش میگفتی «هر چه آید خوش آید! امروز هم روز خداست!». الان فاز گرفتی که حال ندارم؟؟؟
در واقع یه مملکت تحت فشاره، انواع فشارهای مختلف، روحی و عاطفی، جسمی و مالی و هزار فشار دیگه ...
همه دارن امروز و فردا میکنند که خب یا باید بجنگند برای موقعیتهایی که میخوان یا حداقل تحمل نشون بدن برای گذر از شرایط، البته بعضی از مواقع هر دوی این گزینهها یکی هستند.
سر شیفت سربازی بودم و دیدم یکی از دوستام توی فکره، پرسیدم «چی شده؟ چرا توی خودتی؟». گفتش «دوماه دیگه خدمتم تموم میشه نمیدونم بعدش چیکار کنم؟ درگیرم و فکرم مشغوله.»
همینطوری نگاش کردم و گفتم «دیوونهای؟ جای اینکه خوشحال باشی بگی دوماه دیگه آزادی و تصمیم زندگی با خودته! کجا بری؟ چیکار کنی؟ به این فکر کن دیگه راحت میشی و فکر اون رو بزار فردا، نه اینکه بهش فکر نکنی ها اما الانت رو بچسب»
این پسر واقعا شخصیت جذابی داره، تحملش بالاست و قدرت بیانش مثل یک دبیر کارکشتهاس. روزای اول که رفته بودم یگان، اون بهم آموزش میداد با اینکه سنن از من چندسالی کوچیکتره اما واقعا مثل یه استاد براش احترام قائلم.
بهش گفتم بنظر من شخصیتت به درد دبیری میخوره، آدم خوشاخلاقی هستی، صبر و تحملت هم برای یاد دادن بالاست. بنظرم دبیر بشی شاگردات عاشقت میشن.
میدونی از این همه داستان سرایی و اضافهگویی ها میخوام به این برسم، توی دنیای بیرون نقابی که زدم برای شاد کردن و کمک کردن به بقیهاس اما حالا خودم از نظر روحی خستهام (منظورم این نیست از زندگیم ناراضیام و دوستش ندارم اتفاقا برعکس، عاشق زندگیمم) و خودم رو با این حرف متقاعد میکنم که «امروزم روز خداست و کسی که به خدا باور داشته باشه از فردا نمیترسه!»