
هرچند که در تمامی مطالبم بهطور مستقیم و غیرمستقیم به جایگاه و ارزش خانواده برایم اشاره کردهام، اما حقیقت ماجرا برای من زمانی روشن میشود که دنیا بارها و بارها به من نشان میدهد که جایی فراتر و گرمتر از خانواده برای من وجود ندارد.
شوق و زندگی زمانی در من بیشتر از قبل میشود که در کنار کوچکترین عضو خانوادهام، برادرزاده عزیزم، هستم. البته برای او، عنوان «برادرزاده» کمی دور است؛ در واقع، جایگاه او برای من چون یک رفیق و حتی دختر خودم است.
به یاد دارم هرگاه مشکلی در من وجود داشته یا زمانی که غم در دلم فوران میکند، آنها هستند که من را دوباره به آغوش شیرین زندگی بازمیگردانند. لبخندهای شیرین دختر عزیزم، بوسههایی که بر صورتم میزند یا بازیهایی که مرا مجبور میکند در کنارش بنشینم و شریک تخیلات، داستانها و رویاهای شیرین او باشم، همواره در من انگیزه میدهد.
حال میفهمم پدرم و مادرم چگونه برای ما تلاش میکردند و دیدن ما، شوق و بازیگوشیهایمان، انگیزهای برای ادامه دادن آنها بوده است. از طرف دیگر، حال درک میکنم که با تمام تلاشها و پشتکار برادرم چگونه همیشه پرانرژی و شاد است.
به راستی این شیرینی زندگی است؛ این معجزهای به نام خانواده است. در این جهان، هیچ چیزی بهاندازه عشق و حمایت خانواده نمیتواند روح را تغذیه کند و زندگی را شیرین کند. این لحظات ساده و دلنشین، یادآور ارزشهای واقعی زندگیاند و من را به یاد میآورد که چقدر خوشبختم که چنین خانوادهای دارم.