ویرگول
ورودثبت نام
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadehچایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات ‌
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadeh
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

جلسه‌ی اضطراری در ناخودآگاه جمعی

نشسته بودم رو مبل و داشتم با قلم بازی میکردم که یهو کسی پرسید: «چرا نمی‌نویسی؟»

جودی بود، جودی آبوت. خیلی وقت بود این دوست خیالی پیشم نمی‌اومد؛ از دیدنش تعجب کردم. دوباره پرسید: « با توام! میگم چرا نمی‌نویسی؟ »

جواب دادم : «وقتی مینویسم نگران اینم که مردم بخونن و فکر کنن احمقم!...یا حتی بدتر از اون، اصلا نخونن!»

جودی گفت: «ولی وقتی می‌نویسی، انگار دنیا یه مقدار کمتر بی‌معناست.»

یهو صدای آشنای دیگه‌ای اومد: «شنیدم می‌خوای کتاب بنویسی. امیدوارم اسمش مثل اسم من شلم‌شوربا نباشه.»

به طرف صدا برگشتم، آنشرلی بود. اونم خیلی وقت بود به دیدنم نمی‌اومد. با خوشحالی گفتم: «هردو باهم اومدین!»

آنشرلی جواب داد: «من اومدم که مطمئن شم یه فاجعه ادبی دیگه به دنیا تحویل نمی‌دی.»

بعد با کلافگی به جودی نگاه کرد: «دنیا دیگه تحمل یه بابالنگ‌دراز دوم رو نداره.»

داشتم سعی می‌کردم بهشون بگم که هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که متوجه شدم وسط یه جنگ ادبی‌ام.

جودی تلافی‌جویانه گفت: «ببین، فقط مطمئن شو که شخصیت اصلیت مثل آنه یه روانی دوست‌داشتنی باشه. چون مردم فقط با روانی‌های بامزه ارتباط می‌گیرن.»

آنه طبق معمول حاضرجواب بود: «مهم‌تر از اون اینه که شخصیت اصلی به جای اینکه عاشق بشه، انقلاب کنه!»

جودی، با چشمایی که انگار قراره هر لحظه به خاطر یه پروانه فرضی اشک بریزه، با هیجان گفت: «معلومه که باید عاشق بشه! دنیا به اندازه کافی آدم گم‌گشته و غم‌انگیز داره.»

آنشرلی همون‌طور که یه خودکار جوهری قدیمی رو می‌چرخوند، با خونسردی جواب داد: «اوه، چه شاعرانه! قهرمان عاشق همونقدر کلیشه‌ای شده که ایمیل تبلیغاتی با تیتر "تبریک! برنده شدی!" مردم دیگه حالشون از آه و ناله‌ی عاشقانه به هم می‌خوره. مردم یه مبارز می‌خوان، یکی که سیستم رو به هم بریزه. انقلاب، نه دلشکستگی!»

جودی دستاشو زد به کمر: «و بعد چی؟ شخصیت اصلی بشه یه موجود سرد و خشن که تهش با یه مونولوگ سه صفحه‌ای می‌میره! و همه‌مون احساس فلسفی پیدا می‌کنیم؟»

آنه با پوزخند: «اوه نه. پس اینطوری بهتر میشه که آخرش دختر و پسر زیر بارون همدیگرو ببوسن و ما اشک بریزیم! جلد دومش هم بشه "پنجاه طیف صورتی" ...این زندگی نیست، این کارت‌پستاله. مبارزه حداقل واقعیته. یه کم خاک بخور دختر، همه‌چی شکوفه‌ی گیلاس نیست!»

پریدم وسط بحث‌شون و‌ گفتم: «خب، شاید شخصیت اصلی بشه یه آدم معمولی که هر روز با واقعیت مواجه می‌شه…»

جودی دستاشو به هوا برد: «نه نه نه! آدم معمولی یعنی اینکه هیچ‌کسی کتابتو نخونه. مردم داستان‌های عجیب میخوان.»

آنشرلی، با یه نگاه عبوس و تکون دادن سر: «مردم تحمل ندارن که قهرمان کتاب‌ها همون‌قدر بی‌معنی باشه که زندگی خودشون هست. اونا کتاب میخونن که یه دنیای متفاوت‌تر ببینن»

با اطمینان جواب دادم:

با هردوتون مخالفم!. شما میدونستین از نظر یونگ، هر آدم معمولی ۱۳ تا آرکاتایپ بنیادی داره؟

همه‌ی شخصیت‌ها و نقش‌هایی که تو داستان‌ها و افسانه‌ها و رویاها ظاهر میشن در واقع همین آرکاتایپان.

اسمشون هست: ایگو، سایه، آنیما و آنیموس، پیر خردمند، مادر، پدر، قهرمان، خودشیفته، جستجوگر، ویرانگر، جادوگر، معصوم و معشوق!

وقتی به «معشوق » رسیدیم، جودی عملاً داشت ذوب می‌شد: «معشوق؟ پس عاشق هم باید باشه. حتماً باید باشه. چون نمیشه که قهرمان با خودش نامزد شه.»

"پیر خردمند" باعث شد آنه دستاشو به هم بزنه و بگه: «پیر خردمند حتما باعث انقلاب درونی میشه»

جودی زیر لب گفت: «جستجوگر دنبال چی می‌گرده؟»

جواب دادم: «خودش اولین کسیه که گم شده!»

آنه پرسید: «جادوگر شبیه این جادوگرای هری پاتره؟»

گفتم: «نه جادوگر کسیه که فرمول‌ها و‌ راه‌حل‌ها رو داره. فلسفه‌هاش حتی سقراط رو گمراه میکنه.»

جودی انگار جا خورد: «قهرمانت نجات نمیده؟»

گفتم: «از کدوم فاجعه؟ ...زندگی یه فاجعه‌ی بی‌پایانه!...هر کدوم یه جایی نجاتت میدن»

قبل از اینکه حرفم تموم بشه آنه پرسید: «خودشیفته چیکار میکنه؟»

با لبخند گفتم: «همه‌ی قوانین رو بهم میزنه!»

آنه با ذوق زدگی، طوری که انگار تازه کشف کرده دنیا پر از یونیکورن‌های روانشناسیه گفت: «این داستان زیادی قشنگه، بذار یه کم خاک بریزم روش تا واقعی‌تر شه.»

مهم نیست دنیا چقدر جدیه، همیشه یه جایی برای یک نگاه مسخره و یه جرعه خیال هست.

خیالپردازی
۱۸
۲
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadeh
چایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات ‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید