
یک ورژن دیگه از من، آخرین بازمانده از نوادگان کرونوسه «ایزد زمان».
اون ساعتسازه و توی یه کارگاه کوچیکِ قدیمی زندگی میکنه. خیلی عجوله. از صبر کردن و از آدمهای کند متنفره. نمیتونه صف و چراغ قرمز رو تحمل کنه. حتی نمیتونه منتظر بمونه تا چای کمی خنک شه.
یکروز تصمیم میگیره با قدرتی که از کرونوس به ارث برده، زمان رو معیوب کنه!
چرخدندهیِ لحظات رو شُل و دور عقربهیِ ثانیهشمار رو تند میکنه تا ده ثانیه زودتر از واقعیت حرکت کنه.
آخرین مشتریش زنِ سالخوردهای با چشمانِ رنگ پریده بود. از مراسم خاکسپاری با ناراحتی، مستقیم پیشش اومد و داد زد: «سه ساعت از زمانی که میتونستم بیشتر باهاش باشم رو دزدیدی!» و بعد ساعتی از جیبش دراورد و محکم به دیوار کوبید.
از اونروز، این ورژن از من فهمید که، لحظات ارزش یکسانی ندارن. تصمیم گرفت ساعتی اختراع کنه که قانون نسبیت زمان رو برعکس میکنه. یعنی باعث میشه لحظات سخت و حوصله سربر، زودتر بگذرن و لحظههای خوب، کش پیدا کنن.
و حالا در همهی دنیاها، زمان داره خیلی سریعتر میگذره.

وارث عجول کرونوس
در دنیای دیگری، ورژن دیگری از من، امدادگر بحرانهای شدیده و افرادی که در خطر مرگ هستن رو نجات میده. نه بخاطر اینکه فکر میکنه زندگی ارزشمنده؛ اتفاقا بیشتر از هرکسی از زندگی متنفره.
بلکه به این خاطر که اون یه نامیراست.
بقیهی ورژنهای من شاید یه روز، یه هفته، یا چندسال دیگه زنده بمونن، اما در آخر همشون میمیرن. به جز این ورژن از من که محکوم به زندگیه!
جسمش همیشه زنده میمونه، اما روحش به قتل رسیده. همونطور که فرد در حال خفه شدن، دنبال دریچهای برای تنفس میگرده؛ این ورژن از من هم همیشه در پی مرگه.
همهی روشهای خودکشی رو امتحان کرده: سیانور، دار، آمپول هوا، مونوکسید کربن، پرش از ارتفاع، خالی کردن همهی گلولههای اسلحه مستقیما در شقیقه و...
اون همهی محلههای خطرناک رو در جستجوی قاتلی که هرگز نیومده زیرورو کرده و در نهایت عقلش در این نبرد مغلوب شده.
تنها کاری که میتونه انجام بده اینه که تسلیم بشه و زندگی کردن رو بپذیره.
فعلا دنبال راههایی میگرده که بتونه از پس جهان بربیاد و معنایی برای زندگی پیدا کنه.
اون متوجه شده چیزی برای از دست دادن نداره، پس جرات انجام کارهایی رو داره که انسانهای عادی جرات نمیکنن.

امدادگر محکوم به جاودانگی
ورژن دیگهای از من زن مبارزیه که در جهانی پر از آشفتگی و تنش زندگی میکنه. جایی که مردم با وحشت و ناآرومی روبهروان.
از وقتی به دنیا اومده در زمین نبرد بوده. مردان زیادی بودن که میخواستن ازش، در برابر آسیبها و مصیبتها محافظت کنن. اما اون همیشه ترجیح داده خودش زخمها رو حس کنه.
همیشه مبارزه میکنه و انرژی و شادیش رو سر تلاش برای اثبات چیزی هدر میده که هیچکس، مطلقا هیچکس، برای پذیرشش آماده نیست.
اون طوری رفتار میکنه که انگار دل نداره، اما قلبش همیشه حاضره. و خیلی وقتها باعث میشه مثل بچهای که در خیابون پرندهی مردهای رو پیدا کرده، گریه کنه.
دیروز دلش شکست، ماه پیش هم، پارسال هم.
نه بخاطر عشق، اون باکره است و هیچ علاقهای به داستانهای عاشقانه نداره.
بخاطر اینکه به استقلال بیش از حد و مقاومت، نفرین شده.

جنگجوی بیسنگر
ادامه دارد...