ویرگول
ورودثبت نام
محسن قربان اوغلی
محسن قربان اوغلیمهندس عمران (پایه ۱)، شیفته‌ی تحلیل در بورس و استراتژی در شطرنج. اینجا از فلسفه، نجوم و افق‌های روشن علم می‌نویسم. همراه من باشید در مسیر کاوش در دنیای بی‌پایان دانستنی‌ها.
محسن قربان اوغلی
محسن قربان اوغلی
خواندن ۹ دقیقه·۱ روز پیش

عشق و هستی

دفتر اول : عظمت و ناامیدی

گاهی که به آسمان خیره می‌شوم، عددها مثل سایه روی ذهنم سنگینی می‌کنند.می‌گویند هستی شاید بی‌انتها باشد، شاید بینهایت جهان دیگر، در جایی آن‌سوی این تاریکی، نفس می‌کشند؛ جهان‌هایی که هرگز نامشان را نخواهیم دانست، هرگز نخواهیم فهمید که بوده‌ایم یا نه.   می‌گویند جهان ما خودش می‌تواند وسعتی در حد ۱۰^۴۰ سال نوری داشته باشد؛ عددی آن‌قدر بزرگ که ذهنم حتی نمی‌تواند آن را تصور کند. در برابرش، من چه هستم؟ یک ذره، نه حتی ذره؛ یک لرزش کوتاه در گرد و غبار.عمر ما را هم اگر روی این مقیاس بگذارند، تقریبا هیچ است.صد سال، اگر خیلی خوش‌شانس باشیم.در مقابل چیزی مثل یک «گوگل سال» – ۱۰^۱۰۰ سال – صد سال شبیه یک خطای گرد کردن در یک معادله عظیم است؛ آن‌قدر ناچیز که انگار هرگز اتفاق نیفتاده‌ایم.فکر کردن به این نسبت، مثل نگاه کردن از لبه یک پرتگاه بی‌انتهاست. انگار هستی با بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن به صورتم می‌زند که:«تو مهم نیستی. تو چیزی نیستی.»   در این میان، ما موجودات «خرد و شکننده»، گرفتار جهانی هستیم که بر اصول تضاد و اختیار بنا شده.برای زنده بودن، باید بجنگیم؛ برای هر لقمه نان، برای هر ضربان قلب. و در هر گوشه این سیاره رنج ارمیده است حیوانی که از ترس دریدن، می‌گریزد؛ وانسانی که زیر بار فقر، تحقیر، تنهایی یا بیماری خم می‌شود؛کسی که عزیزش را در یک لحظه از دست می‌دهد و تمام جهانش فرو می‌ریزد.اختیار، که قرار بود هدیه باشد، گاهی مثل یک نفرین احساس می‌شود.می‌توانیم انتخاب کنیم،ولی نمی‌توانیم پیامدهای همه چیز را کنترل کنیم؛نمی‌توانیم جلوی مرگ را بگیریم؛ و نمی‌توانیم جلوی بیماری، تصادف، خیانت، فرسودگی و زوال را بگیریم.می‌توانیم «بخواهیم»؛ اما تضمینی نیست که جهان در پاسخ، چیزی جز سکوت و بی‌تفاوتی به ما بدهد.   گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام این عظمت، درد من چه معنایی دارد.این اضطراب، این افسردگی آرام که مثل مه درون سینه‌ام می‌پیچد،این ترس از فردایی که شاید هرگز بهتر نشود،این حس خفگی در برابر مرگ، که مثل سایه‌ای دور و نزدیک، پشت هر شادی ایستاده است.می‌پرسم: وقتی کهکشان‌ها بی‌وقفه می‌چرخند،وقتی ستاره‌ها متولد می‌شوند و می‌میرند،وقتی شاید میلیون‌ها جهان هم‌زمان در سکوت می‌سوزند و خاموش می‌شوند، گریه‌های من، زخم‌های من، شکست‌های من، دقیقاً چه ارزشی دارند؟به این‌جا که می‌رسم، احساس پوچی مثل یک موج سرد می‌آید و همه چیز را می‌شوید.ا   گر در نهایت، همه چیز می‌میرد،اگر خورشید خاموش می‌شود،اگر کهکشان‌ها از هم دور می‌شوند تا جایی که هیچ نوری به هیچ‌جا نرسد،اگر حتی اتم‌های بدن من، در آینده‌های دور، آن‌قدر پراکنده می‌شوند که هیچ خاطره‌ای از «من» باقی نمی‌ماند،پس این همه تلاش، جنگیدن، تحمل رنج،این همه ترس و اضطراب و امیدهای نصفه‌کاره،برای چه؟ در برابر عظمت هستی، زندگی بشر گاهی شبیه یک شوخی تلخ به نظر می‌رسد: ما رنج می‌کشیم، درحالی‌که جهان بی‌اعتنا از کنارمان عبور می‌کند.ما برای زنده ماندن می‌جنگیم،درحالی‌که خودِ مفهوم «زنده بودن» در مقیاس کیهانی، چیزی نیست جز یک چشم‌به‌هم‌زدن کوتاه.   این تضاد دیوانه‌کننده است:از یک طرف، در مقیاس کیهانی «هیچ» هستیم؛از طرف دیگر، در مقیاس درونی خودمان،هر ضربان قلب، هر نگاه، هر حرف، می‌تواند ما را بسازد یا نابود کند. برای جهان، مرگ یک انسان حتی یک رویداد هم نیست. اما برای خود آن انسان، این تمام جهان است که می‌میرد.   در لحظات بیماری، وقتی بدن زیر درد می‌لرزد، وقتی چشم‌ها در مواجهه با مرگ عزیزان خالی می‌شود، وقتی حس می‌کنی حتی خدا، حتی هستی، حتی هر نیروی برتر احتمالی، اگر هم باشد، یا ساکت است یا دست‌کم برای رنج تو کاری نمی‌کند، پوچی مثل یک حقیقت غیرقابل‌انکار جلوی چشمت قد می‌کشد.انگار زندگی یک نمایش بی‌معناست که ما را بدون این‌که نظرمان را بپرسند، وسط صحنه‌اش پرت کرده‌اند. و بله، این فکرها می‌توانند آدم را دیوانه کنند: این‌که در بی‌نهایت جهان ممکن، در بی‌نهایت سال‌های ممکن،من و تو فقط این فرصت کوچک شکننده را داریم، فرصتی که پر است از رنج، ترس، اشتباه و ناامیدی‌های مکرر. این‌که حتی این فرصت کوچک هم تضمینی برای خوشبختی ندارد، و هیچ قراردادِ امضاشده‌ای در کار نیست که بگوید: «تو حتماً روزی آرام خواهی شد.» با این حال، در دل همین تاریکیِ سنگین، یک واقعیتِ ساده باقی می‌ماند:اگرچه در مقیاس جهان، ما هیچ هستیم، اما در مقیاس تجربه، این «هیچ» برای خودمان، همه چیز است.   رنج ما، هرچند در کیهان گم می‌شود،در درون ما واقعی است. و همین واقعیت، هرچند کوچک و لرزان، یعنی هنوز چیزی هست که بتوان درباره‌اش حرف زد،که بتوان در آغوشش گریه کرد،که بتوان در کنارش،حتی اگر نه معنا،دست‌کم اندکی «همدلی» پیدا کرد.   شاید حیات در برابر بی‌نهایت، ناچیز و بی‌ارزش به نظر برسد؛اما در همین ناچیزی، در همین لحظه‌های کوتاه،ما درد را حس می‌کنیم،و هم‌زمان، این توان عجیب را داریم که درد همدیگر را کمی سبک‌تر کنیم. شاید همین، تنها چیزی باشد که در این فضای بی‌کران، کمی از وزنِ پوچی می‌کاهد؛ نه به این خاطر که جهان را عوض می‌کند، بلکه فقط به این خاطر که نمی‌گذارد ما، در برابر عظمت بی‌رحم هستی، کاملاً تنها بمانیم.

دفتر دوم : عشق 

عشق که وارد صحنه می‌شود، همان جهانِ سرد و بی‌انتها که لحظه‌ای قبل خفه‌کننده به نظر می‌رسید، ناگهان شکل دیگری پیدا می‌کند.انگار وسط این تاریکی، یک منبع نورِ کوچک روشن می‌شود؛ نه آن‌قدر بزرگ که کهکشان را عوض کند، اما آن‌قدر واقعی که «جهان درونی» ما را زیر و رو کند.وقتی دوست می‌داریم و دوست داشته می‌شویم، یک اتفاق عجیب می‌افتد: در مقیاس کیهانی هنوز همان «ذره ناچیز» هستیم، اما در مقیاس قلب یک انسان، و در مقیاس نگاه یک حیوان خانگی که با دیدن ما دمش را تکان می‌دهد، ما تبدیل می‌شویم به «کل جهان» او.   آن آرامش عظیمی که از دوست داشتن می‌آید، چیز ساده‌ای نیست؛بدن ما با هر آغوش، هر لبخند صادقانه، هر لمس پرمحبت،واقعاً تغییر می‌کند: ضربان قلب آرام‌تر، تنفس عمیق‌تر، عضلات شل‌تر، و ذهن، برای چند لحظه، از آوار افکار تاریک فاصله می‌گیرد. نگاه کن به چشمان یک سگ وقتی صاحبش را می‌بیند؛ یا به گربه‌ای که روی پاهای صاحبش آرام می‌گیرد، و به پرنده‌ای که خودش را کنار جفتش جمع می‌کند. در همین لحظه‌هاست که می‌شود دید: عشق، حتی برای آن‌ها که از کهکشان، از ۱۰^۴۰ سال نوری، از گوگل سال و جهان موازی چیزی نمی‌دانند، باز هم مثل یک پناهگاه عمل می‌کند.   انگار خودِ حیات، در عمیق‌ترین لایه‌هایش، برای این حس «با هم بودن» ساخته شده. آگاهی، با همه زخم‌هایی که می‌زند، یک نوع شکوه هم دارد. این‌که می‌توانیم بفهمیم جهان کوانتومی چقدر عجیب است؛ و بدانیم طول پلانک چقدر باورنکردنی کوچک است: طول پلانک چیزی در حدودlp≈1.6×10−35 متر یعنی فاصله‌ای که حتی اگر میلیاردها میلیارد میلیارد بار بزرگش کنی،هنوز به اندازه یک نقطه روی صفحه هم نمی‌شود. در برابر آن، ما مثل کیهانی هستیم که بر فراز جهان کوانتومی ایستاده‌ایم؛ بدن ما، سلول‌هایمان، حتی DNA، در مقایسه با آن مقیاس‌های میکروسکوپی، به طرز حیرت‌آوری عظیم‌اند.   زمان پلانک،  حدود tp​≈5.4×10−44 ثانیه است؛ زمانی آن‌قدر کوتاه که یک ثانیه برایش مثل عمری باورنکردنی طولانی است. در جهانی که بعضی ذرات در کسری از صدمیلیونیم ثانیه به دنیا می‌آیند و نابود می‌شوند، عمر انسان – همین صد سالی که در نگاه کیهان هیچ است – در مقیاس آن ذرات، مثل یک ابدیت طولانی به نظر می‌رسد. از دید آن‌ها، ما موجوداتی با عمر افسانه‌ای هستیم. موجوداتی که فرصت دارند: دوست بدارند، دلتنگ شوند، نامه بنویسند، خاطره بسازند، و بارها و بارها از نو شروع کنند. شکوه ما این‌جاست: ما هم‌زمان «کوچک‌ترین» و «باشکوه‌ترین» هستیم، بسته به این‌که با چه خط‌کشی اندازه‌گیری شویم. در برابر ابرخوشه‌های کهکشانی، ما غباریم؛ اما در برابر طول پلانک، در برابر زمان پلانک، ما تبدیل می‌شویم به موجوداتی عظیم، با عمری شگفت‌انگیز. و در این فاصله، در این شکاف بین بی‌نهایت بزرگ و بی‌نهایت کوچک، زندگی ما پر شده از لذایذ مادی و معنوی که تقریباً هیچ ذره‌ای در جهان کوانتومی و هیچ ستاره‌ای در فضا نمی‌تواند تجربه‌شان کند: لذت یک فنجان چای داغ در یک عصر بارانی لذت راه رفتن با کسی که دوستش داری، بدون عجله لذت خنده‌ی بی‌هوا با یک دوست قدیمی لذت شنیدن صدای مادر که نامت را صدا می‌کند لذت دیدن چشمان پدر، وقتی به تو افتخار می‌کند لذت بغل کردن فرزندت، وقتی صورتش را در گردنت فرو می‌برد لذت نوازش موهای کسی که کنارت خوابش برده لذت کمک کردن به کسی، بی‌هیچ چشم‌داشت لذت بخشیدن، وقتی می‌توانستی انتقام بگیری ولی نگرفتی لذت فهمیدن یک حقیقت، یک کشف کوچک، یک «آها!» در ذهن   این‌ها چیزهایی هستند که نه در فرمول‌های فیزیک و نه در معادلات کیهان‌شناسی ظاهر می‌شوند، اما برای ما، برای این ذهن آگاه، ز هر عدد و هر فاصله‌ای مهم‌ترند. عشق به فرزند، آن غرور عجیبی که با دیدنش حس می‌کنی، این‌که می‌بینی او ادامه‌ای از توست و در عین حال کاملاً خودش است؛ عشق به پدر و مادر، همان کسانی که اولین بار جهان را به تو نشان دادند، دستت را گرفتند تا زمین نخوری، و حتی اگر اشتباه کردند، باز هم بخش بزرگی از بهترین امکان‌های زندگی‌ات را ساختند؛   محبت به انسان‌های دیگر، به «هم‌نوع»؛ این‌که درد کسی را می‌بینی و بی‌اختیار دلت می‌لرزد. این‌ها همه، نشانه‌های یک عظمت درونی‌اند:   ما فقط توده‌ای از اتم‌ها نیستیم که حرکت می‌کنند؛ ما اتم‌هایی هستیم که از خودشان خبر دارند . به جای افزودن بر زخم جهان، مرهمی هرچند کوچک باشند. آگاهی، غرور خودش را دارد. غرورِ این‌که می‌دانیم کوچکیم، اما می‌توانیم معنایی بسازیم؛ می‌دانیم فناپذیریم، اما می‌توانیم چیزی از خودمان به جا بگذاریم: یک لبخند که سال‌ها بعد، هنوز در ذهن کسی می‌ماند؛ یک کار خوب که زنجیره‌ای از خوبی‌های دیگر را شروع می‌کند؛ یک جمله امیدبخش که کسی را از لبه‌ی تسلیم شدن عقب می‌کشد.   و امید…امید همیشه چیز بزرگی و پر زرق و برق نیست. گاهی فقط این است که: «امروز را به هر حال می‌گذرانم، شاید فردا کمی بهتر باشد.» امید یعنی باور به این‌که: در میان این همه تاریکی، هنوز لحظه‌هایی هست که به خاطرشان ارزش دارد بمانیم، تلاش کنیم، درمان بگیریم، فکر کنیم، رابطه بسازیم، آتشی کوچک روشن کنیم و دست‌هایمان را دورش گرم کنیم. امید یعنی: قبول داریم جهان بی‌نهایت بزرگ است، می‌دانیم زندگی پر از رنج است، اما با این همه، حاضر نیستیم این فرصت عجیب را – فرصت عاشق شدن، فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن، فرصت دیدن یک طلوع دیگر – به این آسانی کنار بگذاریم.   ما نه فقط ذره‌ای گم‌شده در کیهان، که پلی هستیم بین کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین مقیاس‌ها: در عمقِ وجودمان، جهان کوانتومی می‌جوشد؛ و در گستره‌ی ذهنمان، تا لبه‌های کهکشان‌ها پرواز می‌کنیم. و در قلبمان، چیزی می‌تپد که می‌تواند نامحدود دوست بدارد، حتی اگر عمرش محدود باشد. شاید همین، شکوه واقعی ماست: در جهانی که به ظاهر بی‌تفاوت است، ما هنوز می‌توانیم برای هم اهمیت قائل شویم، هنوز می‌توانیم دست هم را بگیریم، و هنوز می‌توانیم، حتی در دل سیاهی، از عشق و امید حرف بزنیم. (گر مرگ به یک اشاره برچیندمان -----یا درد، چو باد، درنوردد تنمان)( یک لحظه که دستِ یار در دست من است----- ارزد به هزار عمرِ بی‌روح و روان )(در وسعتِ سردِ کهکشان‌های کبود------ یک بوسه جهانی دگر آورد به بود)( آن دم که دو دل به مهر پیوست به هم----- خورشید ز شرم، چهره در ابر نمود)( جامی بده از شرابِ آگاهی و عشق ----- کز تلخیِ چرخ می‌رهاند دلِ ریش)

سال نوریجهانعشقپدر مادر
۲
۰
محسن قربان اوغلی
محسن قربان اوغلی
مهندس عمران (پایه ۱)، شیفته‌ی تحلیل در بورس و استراتژی در شطرنج. اینجا از فلسفه، نجوم و افق‌های روشن علم می‌نویسم. همراه من باشید در مسیر کاوش در دنیای بی‌پایان دانستنی‌ها.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید