ویرگول
ورودثبت نام
بهادر خردمندکیا
بهادر خردمندکیا
بهادر خردمندکیا
بهادر خردمندکیا
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

دربارۀ سطحی (نَـ)بودن، بخش یک

گاهی در کوچه و خیابان محل زندگی‌مان با دوستی قدم می‌زنیم و آن دوست، چیزی را نشان می‌دهد که ما که ساکنِ آن محله‌ایم هرگز آن را ندیده بودیم. چرا ندیده بودیم؟ پاسخ، قطعاً حواس‌پرتی نیست، بلکه تکرار و رسوب و عادت است.

وقتی وارد یک اتاق می‌شویم چه می‌بینیم؟ آیا همه چیز را؟ قطعاً نه. وقتی وارد اتاقی می‌شویم، فرش اعلای دست‌باف و میز ام‌دی‌افِ بنجل و تابلوی کمال‌الملک و کتابخانه و کلید برق، همزمان توجهمان را جلب نمی‌کنند. ما فقط چیزهایی را می‌بینیم که به آنها تعلق خاطر داریم و سابقه‌ای با آنها داریم و قبلاً بهشان فکر کرده‌ایم و زخمِ آن را خورده‌ایم.

البته تعلق خاطر فقط نیمی از راه است و دیدنِ چیزها به این راحتی‌ها نیست. ذهن ما برای ترتیب دادنِ امورِ روزمره، مدام در حالِ یک نوع طبقه‌بندی و دسته‌بندیِ امور است. مثلاً ذهنِ ما طبقه و دسته‌ای را برای ما فراهم می‌کند به اسمِ «نوشت‌افزار» و همین که وسیله‌ای در دستِ ما باشد که روی کاغذ چیزی بنویسد و کارمان را پیش ببرد، کافی است. در حالی که هر نوشت‌افزاری ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد و این ویژگی‌ها را باید دید. چگونه باید دید؟ با دوری از قوۀ افسارگسیختۀ طبقه‌بندی.

در جهان، «نوشت‌افزار» وجود ندارد؛ این مدادِ نرمِ فابرکاستل است که وجود دارد. این خودکارِ آبیِ بیکِ روبه‌اتمام است که وجود دارد. «انسان» وجود ندارد؛ محمد و رضا و نوید و نادر و احسان وجود دارند.

همین طبقه‌بندی و دسته‌بندی است که باعث می‌شود از جزئیاتِ خیابان غفلت کنیم. باعث می‌شود وقتی وارد اتاق می‌شویم، به دنبالِ چیزی بگردیم که در «کتگوریِ» ذهنی‌ای که قبلاً ساخته‌ایم، بگنجد.

ذهنپرسه زنیتجربه
۷
۰
بهادر خردمندکیا
بهادر خردمندکیا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید