راز و شگفتیِ جهان در «افراد» است، نه «انواع».
طبقهبندی، که راحتترین کارِ ممکن است و حتی از ذهنهای متوسط هم برمیآید، برعکسِ ظاهرِ فریبنده و عمیقش، واقعاً کاری است سطحی، زیرا یک نوع راززدایی است. آدمهای حقیقتاً سطحی، مدام در حالِ طبقهبندیِ جهانند. اما آدمهای واقعاً عمیق، سطح را میبینند؛ همین واقعیتِ ملموس را. رازِ جهان در «نوشتافزار» و «انسان» نیست، بلکه در این مدادِ خاص و در علی و احسان و همسایۀ طبقۀ پایین است. پس بیایید قبول کنیم که آدمهای سطحی، عمیقاند و آدمهای عمیق، سطحی!
راز از طبقهبندی و نظریهپردازی گریزان است. جای راز، نه در لایههای پنهانِ ذهن و روان است نه در اعماقِ جهان. همین جاست؛ پیش چشم ما. اگر آن را نمیبینیم، بهخاطرِ نامرئی بودنش نیست، بلکه این ماییم که چشممان را بستهایم.
بیایید مثالهایی بزنیم. البته این مثالها، به جای روشن کردنِ مسئله، ممکن است آن را پیچیدهتر کند! انسانی را فرض کنید که مشغولِ راه رفتن است. او جسمی دارد و جانی. و طبیعتاً راز، جانِ اوست. اما برای دیدنِ جانِ یک انسان، لازم نیست اعماقِ او را بکاویم. برای دیدن و فهمیدنِ جان داشتنِ انسان، کافی است تماشایش کنیم.
مثالی دیگر: راز، آنجایی رخ میدهد که موقعِ صدا زدنِ یک دوست، اسم دوست دیگر از دهنمان میپرد و فوراً اشتباهمان را با دلایلی بهظاهر منطقی تصحیح میکنیم و از موضع دستهبندی و طبقهبندی میگوییم که: «این اشتباه به خاطرِ خستگی بود». پیشفرضمان هم لابد این قاعدۀ کلی است که آدم هر وقت خسته است، تسلطش بر ذهن و زبان و بدنش کم میشود و ممکن است اشباه کند. در حالی که آن اسمِ اشتباه، بیدلیل از دهانِ ما خارج نشده. رازی رخ داده و از پشتِ نقابِ طبقهبندیها بیرون جسته و به «سطح» آمده و کار از کار گذشته.
آدمهای واقعاً عمیق، از تماشای «سطح» و حرف زدن دربارۀ آن سرِ ذوق میآیند. پسری که دل به دخترکی سپرده، دربارۀ چه چیزِ دخترک خیالپردازی میکند و حرف میزند؟ قطعاً دربارۀ یک سری مسائلِ «سطحی»؛ دربارۀ قدِ بلند و چشمانِ سیاه و موی فلان و عطرِ بهمان، نه دربارۀ یک مشت مسئلۀ «عمیق» مثلِ ریۀ دلفریب و کبدِ شورانگیز و غضروفهای شهرآشوب.
راز در سطح است؛ در چشمانِ اغواگرِ آن دخترک است. راز را فقط میتوان دید و تجربه کرد؛ هرچند، برای تجربه کردنِ راز، باید قدری عرق ریخت. تجربۀ راز، نوعی آشناییزدایی لازم دارد؛ آشناییزدایی از نظریهها، طبقهبندیها، علتیابیها، مسائلِ کلی و حرفهای عمیق.
همان پسرکِ عاشق، اگر مراقب نباشد، ممکن است به اعماقِ جهان برود و به جای چشمانِ دخترک، از عشق و سرنوشت حرف بزند!