ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهارمی نویسم تا بار زندگی از روی دوشم کمتر شود می نویسم تا این عشق دیرینم لبریز شود
بهار
بهار
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

اتوبوس جاده چالوس

دایی داوود به همه خبر داد که فردا صبح اتوبوس سر خیابان خونه هاتون میاد و همه حاضر باشند.قرار بود کل خانواده مثل چند سال پیش بریم شمال و از جاده پر پیچ و خم چالوس رد بشیم و توی شهر محمود آباد پلاژ بگیریم. از این اتاق های ساحلی که نزدیک دریا و کنار هم بود و سرویس بهداشتی هاش هم یادم نیست اصلا کجا بود!!!

خلاصه که اون موقع من و بهناز خواهر کوچیکم از ذوق و هیجان دست از پا نمی شناختیم.تابستون بود و ما هم کلی وقت اضافه داشتیم.

بهناز که از شب قبل لباس هاش رو پوشید و موهاش رو هم بافت و روبان قرمز هم بست از همون موقع سلیقه اش توی مو و لباس از من بهتر بود فقط کمی عجول بود.من که با لباس خونه خوابیدم گفتم صبح عوض می کنم اما بهناز حاضر حاضر بود فقط باید کفشش می پوشید.

اون موقع هنوز بهنوش دنیا نیومده بود.من حدودا ۸ سالم بود و بهناز ۶ ساله بود.

ما کارامون رو کردیم مامان همه ساکها رو بسته بود.یه کلمن آب بزرگ هم قرار بود بیاریم.همه چیز آماده بود و جا پهن کردیم بخوابیم.من و بهناز اتاق نزدیک در حیاط می خوابیدیم شبیه پذیرایی کوچک بود.ولی مگه خوابمون می برد شبهای سفر انقدر هیجان داشتیم که نمی تونستیم بخوابیم اون ذوق هنوز توی خاطرام مونده بعد از این همه سال.

تقریبا ۵صبح بیدار شدیم بهناز که آماده بود و ما هم حاضر شدیم. طبقه اول بودیم و ساک و اثاث ها را با کمک بابا و مامان بردیم اون دست خیابان چون قرار بود اتوبوس اونجا بیاد دنبالمون.مامان شب قبل رشته پلو با کشمش سرخ شده درست کرده بود و توی قابلمه بود و با خودش آورد و گفت توی راه خورده میشه.واقعا بیرون از خونه همه چیز یه مزه ی دیگه داره.

قرار بود اتوبوس اون دست خیابان بایسته و ما رو سوار کنه.خلاصه که اتوبوس اومد و ما هم سوار شدیم .خونه دایی داوود به ما نزدیک بود برای همین وقتی سوار شدیم کلی صندلی خالی بود ولی ما بچه ها همه می رفتیم ته اتوبوس می نشستیم چون قرار بود تا شمال بترکونیم و کلی با صدای بلند آهنگ بخونیم .

خلاصه دو تا خاله ها و بچه هاشون و دایی هام و بچه هاشون رو سوار کردیم و راه افتادیم و کلی دختر و پسر هم سن و سال بودیم و آهنگ دریا دریا رو راننده گذاشته بود و ما با صدای بلند می خوندیم.بچه های شیطون تر گاهی توی اتوبوس راه می رفتن و بزرگ تر ها دعواشون می کردن و من فقط برای خوردن آب از کلمن و یا خوراکی می رفتم جلو و برمی گشتم.اصلا شیطون نبودم،تازه کم حرف هم بودم، خونسرد و آروم بودم و این خشمی که الان دارم نمی دونم برای پستی بلندی های زندگیه یا چیه واقعا سر در نمی یارم.

خلاصه که از اتوبوس بیرون نریم پس از پیچ و خمهای زیاد جاده چالوس زیبا و سر و صداهای ما بالاخره به محمودآباد رسیدیم.

اثاث ها و برداشتیم و به کنار پلاژها که هماهنگ شده بود آوردیم.خاله مریم همون اول کار جارو برداشت و کل پلاژ ها رو جارو کشید و تمیز کرد و پلاژها موکت شده رود.یه آقایی همون موقع که رسیدیم نون شیرمال می فروخت اومد و ازش چند تا خریدیم و همگی خوردیم.راستی یادم رفت بگم که توی راه نزدیک کوه که مه هم پایین اومده بود ماشین ایستاد و همگی از اون رشته پلو ها خوردیم آخ که چقدر مزه می داد توی هوای سرد رشته پلوی نیمه گرم که توی خونه نگاه هم بهش نمی کردیم و با خوشمزه بازی های دایی کوچیکم،می خندیم و رشته پلو می خوردیم حتی ظرف هم کم بود بعضی ها توی دستشون ریختنه بودند.واقعا خوش بودیم درسته هر کس برای خودش ماشین نداشت و همه توی یه اتوبوس بودیم اما اینقدر خوش و خوشحال بودیم که مشکلات رو فراموش می کردیم.نمی گم اون موقع مشکلات نبود چرا بود اما همدلی و صمیمیت و همراهی زیاد بود تا برای یکی مشکلی پیش می اومد بقیه بهش کمک می کردن با اینکه نه موبایل بود نه ماشین شخصی به این صورت زیاد بود.

خوب پلاژها که تمیز شود و مستقر شدیم و نون شیرمال هم خوردیم ما بچه ها رفتیم سمت ساحل مشغول بازی شدیم و بزرگ تر ها هم مشغول جمع و جور کردن و غذا درست کردن شدند.

دم ساحل با شن ها کلی کوفته درست کردیم.بعد کوفته های شنی رو توی تنوری که کنده یودیم گذاشتیم تا بپزه.

روز اول توی آب نرفتیم همین دم ساحل بازی کردیم و بعد ناهار خوردیم و دوباره بازی .یعنی کل روز بازی که دیگه شب نا نداشتیم با هم حرف بزنیم.

شب هم سوسک های پر دار بزرگ سرو کله اشون پیدا می شد یادمه پسرداییم که ۱۳ سالش بود با مگس کش دنبالشون می کرد و ما توی پشه بند قایم می شدیم.من و بهناز و فرشته دخترخالم و دختر داییم تقریبا هم سن و سال بودیم و همیشه پیش هم می خوابیدیم و بعد از اینکه کلی حرف می زدیم و ستاره هارو نگاه می کردیم به خواب عمیق می رفتیم.حتی توی خواب هم داشتیم بازی می کردیم و توی آب شنا می کردیم توی آب روان دنیای کودکی مون.

روز دوم از وقتی کمی آفتاب در میامد با چند تا بزرگتر توی آب می رفتیم.بابا بود و دایی کوچیکم که بیشتر وقت ها با مامان بزرگم خونه ما بود و بخش بزرگی از دوران کودکی و نوجوانی کنار ما بود.الان هنوز که می بینمش با اینکه به دوران میانسالی رسیده ولی هنوز برای من بوی خوب کودکی می ده.شیر موز درست می کرد توی خونمون و یا زرده تخم مرغ خام رو با شکر و شیر قاطی می کرد و یه چیز شبیه بستنی خوشمزه درست می کرد.خلاصه که خیلی خوش بودیم.

تقریبا سه چهار روزی می موندیم و فقط شن بازی و آب بازی می کردیم و یا این دوربین های کنون قدیمی عکس می انداختیم.

عکس هایی که چاپ می شد وهنوز توی آلبوم دارم و برق توی چشم هامون هنوز مشخصه.توی یه عکس دریای وسیع پشت سرمونه،پدربزرگم هم کنارمون نشسته و دختردایی ۳سالم رو بغل کرده.پدربزرگم رو خیلی دوست داشتم برامون داستان تعریف می کرد و از توی مغازه اش کلی خوراکی برامون می آورد.

توی عکس من هم دست انداختم گردن دخترداییم.اون روزها با هم دوست صمیمی بودیم و کوفته های شنی رو با هم درست می کردیم.

بعد از چهار روز شن بازی و آب بازی و کارت بازی و غذاهایی که توی سفره های بلند و کنار هم می خوردیم همون اتوبوس دنبالمون می اومد و به خونه برمی گشتیم.توی راه برگشت به همون خوشحالی نبودیم یا خواب بودیم یا آروم صحبت می کردیم.حتی بچه شیطون ها هم نا نداشتن توی اتوبوس پیاده روی کنند.حتی یادمه موقعی که سر کوچمون رسیدیم و داشتیم پیاده می شدیم بابا دعوام کرده بود چون آب کلمن رو توی اتوبوس ریخته بودم و من داشتم گریه می کردم چون توی جمع سرم داد زده بود ولی این ها اصلا از خوشی و خوشحال بودنم توی اون روزهای کنارهم بودن کم نمی کنه.

الان که دارم این خاطره رو تعریف می کنم من و خواهرم و دخترخالم و اون دختر دایی توی چهل سالگی هستیم و هر کدوم زندگی جداگانه ای دارریم.دایی داوود و خاله اعظم پیر شدن و روابط خیلی کم شده. با اینکه هر کدوم خونه ماشین و زندگی های خوبی داریم اما به نظرم همه ما تنهاییم.تکنولوژی یه سری چیزهای خوب به همراه داشته اما ما رو تنها ،خودخواه و عصبی کرده و منی که از نسل دوره همی ها و رفت و آمد ها و بازی های توی حیاط گاهی کوچه هستم موندن توی آپارتمان و تنهایی مثل یک زجر می مونه.چون بعد از ازدواج مجبور شدم از کرج زیبا به تهران بیام و تنهای رو بیشتر حس کردم.برای همین سعی می کنم رفت و آمد کنم حتی شده گاهی به بقیه سر بزنم.

امیدوارم ما آدمها یه روزی بفهمیم که توی این دنیا تنها هستم و به جز یکدیگر کسی رو نداریم و باید با هم مهربان باشیم.

#دنده عقب با اتو ابزار #دنده_عقب_با_اتو_ابزار

قرار بود اتوبوس دونجابیاد.دهده سالبود و

دنده عقب با اتو ابزارتخم مرغدختر پسردوران کودکیاتوبوس
۵
۱
بهار
بهار
می نویسم تا بار زندگی از روی دوشم کمتر شود می نویسم تا این عشق دیرینم لبریز شود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید