ویرگول
ورودثبت نام
بهمن امام
بهمن امام
بهمن امام
بهمن امام
خواندن ۷ دقیقه·۶ سال پیش

جزء از کل

اطلاعات کلی کتاب

نام کتاب: جزء از کل

نام نویسنده: استیو تولتز

نام مترجم: پیمان خاکسار

انتشارات: نشر چشمه

تعداد صفحات: 656

قیمت 90000 تومان (چاپ پنجاه و هفتم)


یا باید خیلی خوش شانس باشی یا نابغه یا هردو که اولین کتابت نامزد جایزه بوکر شود، در تمام دنیا ترجمه و تحسین شود و در کشوری مثل ایران به چاپ پنجاه و هفتم برسد. بخصوص که کتاب را در 36 سالگی نوشته باشی و قبلش کار جدی ای در ادبیات نداشته باشی و مشاغلت نگهبانی و فروشندگی تلفنی و معلمی زبان بوده باشد، و تازه در آنها هم خوب نبوده باشی! به نظر من استیو تولتز هر دو ویژگی را دارد. یک نابغه خوش شانس.

کتاب داستان یک پدر و پسر است، کشمکش های آنها، روابط فامیلی و عاشقانه شان، دیدگاهشان درباره مسایل، تولد و مرگشان. گفتن خلاصه کتاب همانقدر تقلیل گرایانه است که بگوییم داستان لیلی و مجنون داستان دو نفر است که عاشق هم می شوند. خب که چه؟

اما چند ویژگی خوب به نظرم باعث شده جزء از کل شایسته ی تعریف و تمجیدهای فراوانی که ازش شده باشد:

· جملات قصار و طنز

به قول مترجم:«در هر صفحه اش جمله ای وجود دارد که می توانید نقلش کنید». بی ربط هم نمی گوید. کتاب پر است از جملات بامزه، با معنی و هوشمندانه. یک نفر در تعریف این کتاب گفته بود که یک توییتر 600 صفحه ای است. این هم به نظرم توصیف مناسبی است. پر از جملاتی که می توان توییت کرد یا در توییتر خواند. نمونه این جملات قصار بسیار است و بسیار هم در نقدها به آن اشاره شده. مثلا:

«گاهی اوقات فکر می‌کنم که انسان، حیوانی است که برای زندگی خود به آب یا غذا نیاز ندارد. همین که شایعه‌ای برای نقل کردن و شنیدن داشته باشد برایش کافی است.»

«خواهشم میکنم یه لحظه دختری رو که دارین بهش اتهام میزنین رو نگاه کنین. نگاه میکنید؟ اون قربانی زیباییشه، چرا؟ برای این که زیبایی یعنی قدرت. ما تو درس تاریخ یاد گرفته‌یم قدرت فساد می آره. بنابر این نتیجه‌ی زیبایی مطلق، فساد مطلقه.»

«یکی گفته قیافه همه در پنجاه سالگی همانی است که لیاقتش را دارند. خب، متاسفم، ولی هیچ کس در هیچ سنی سزاوار قیافه ای نیست که پدرم در آن لحظه داشت.»

«هر رو به موتی حق دارد آیین باستانی خودش را برگزار کند. بعضی دست عزیزانشان را می گیرند ولی بعضی مقاربت استثمارگرانه ی جهان سومی را ترجیح می دهند.» ] روسپیگری[

· داستان گویی:

تولتز بی شک یک داستان گوی بسیار خوب است. همیشه اعتقاد داشتم رمان قبل از هر چیز باید داستان خوب داشته باشد. تولتز در این 656 صفحه آنقدر داستان داشته که حوصله خواننده سر نرود. داستان هایی آنقدر زیاد و آن قدر پیوسته و جذاب که اگر طنز درخشان و ایده های فلسفی فراوانش نبود کتاب می توانست یک رمان حادثه ای باشد.

این ها داستان هایی جذاب و پی در پی هستند، نخ تسبیح کتاب آنقدرها محکم نیست، ولی متن روان، خوشمزه و شخصیت پردازی عالی باعث می شود که نفهمی کی به انتهای کتاب رسیده ای. بخصوص که در 100 صفحه انتهایی روند کلی داستان دوباره بسیار جذاب می شود. کتاب استثنایی و خارق العاده شروع می شود، خوب ادامه می یابد و عالی به انتها می رسد.

استیو توتلز یک داستان خوب را بسیار هم خوب تعریف کرده است. از انواع و اقسام ابزارها و تکنیک ها برای جذاب تر شدن داستان استفاده کرده: تعلیق، عوض شدن راوی، جابجایی در زمان و غیره.

· شروع خوب:

همان طور که گفتم شروع کتاب بی نظیر است. پاراگراف اول و بعد 2-3 صفحه ای که در پی اش می آیند طوری میخکوبت می کنند که اگر 600 صفحه بعدی چرت و پرت هم بود باز دلت می خواست بخوانی. کسی که توانسته چنین چیزی بنویسد حتما باز هم می تواند حرف های خوبی بزند.

« هیچ وقت نمی‌ شنوید ورزشکاری در حادثه‌ ای فجیع، حس بویایی‌ اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌ مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش را. درس من؟ من آزادی‌ ام را از دست دادم و اسیر زندانی عجیب شدم که نیرنگ آمیزترین تنبیهش، سوای این که عادتم بدهد هیچ چیز در جیبم نداشته باشم و مثل سگی با من رفتار شود که معبدی مقدس را آلوده کرده، ملال بود. می توانم با بی رحمی مشتاقانه نگهبان ها و گرمای خفه کننده کنار بیایم (ظاهرا کولر با تصوری که افراد جامعه از مجازات دارند در تضاد است، انگار اگر یک ذره احساس خنکی کنیم از زیر بار مجازاتمان قسر در رفته ایم)»

· ترس از مرگ:

کتاب تقریبا درباره همه چیز فلسفه بافی می کند: عشق، رابطه والد و فرزند، رسانه، ورزش، قوانین مهاجرت، استعمار و غیره. اما ایده مرکزی و برجسته کتاب بی شک ترس از مرگ و مواجه با آن است. اگر بخواهم به طرز بی مزه ای برداشت خودم از فلسفه اصلی این رمان قطور را بگویم این می شود:

همه ما از مرگ می ترسیم. هر کاری می کنیم تا با آن مواجه نشویم. به خودمان دروغ می گوییم که ما با بقیه فرق داریم. ما نمی میریم. بعد پروژه های مختلفی تعریف می کنیم که بر ترس از مرگ غلبه کنیم: اعتقاد به مذهب، فرزند آوری، راه اندازی کسب و کار، خلق اثر هنری و ... همه برای این است که ما بدانیم جاوادنه هستیم. که بعد از مرگ جسممان در این دنیا باقی می مانیم.

اما نکته اینجاست که اغلب آنچنان درگیر این بازی ها می شویم که فراموش می کنیم چرا وارد این بازی شده ایم. کسی که برای مذهب یا کشورش خود را به کشتن می دهد در واقع فراموش کرده که این مفاهیم برای مقابله و مواجهه با مرگ بوده اند. در واقع از ترس مرگ خودش را به کشتن می دهد. این ایده را کتاب در یک مونولوگ آشکارا بیان می کند:

« انسان ها چنان خودآگاهی پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن،ولی این خودآگاهی یه فراورده‌ی جنبی هم داشته، ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن میکنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا.

معناهایی رو که به وجود می آرن تزریق میکنن به پروژه های نامیرا شدنشون(مثلا بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون) چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی میکنه، اون برای خدا نیست که میمیره به خاطر ترس کهن ناخودآگاهش از مرگه که میمیره. بنابراین همین ترسه که باعث میشه بخاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگه به این قصد طراحی شون کردیم که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره. حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه. اینجاست که باید حواست جمع باشه.هشدار من به تو همینه. انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.»

· دست سرنوشت:

زندگی هر یک از شخصیت های کتاب پر از ماجرا و بالا و پایین است. ما آن چیزی نمی شویم که فکر می کردیم. این بالا و پایین شدن زندگی برای دو تن از شخصیت های کتاب بسیار جالب توجه است. عموی راوی، تری دین، کسی است که در نوجوانی برای پاکسازی ورزش دست به اسلحه می برد، اما در انتها خودش از شرط بندی و فساد ورزش پول در می آورد.

انوک، نامادری و دوست راوی، از پولدارها متنفر است و همین عامل آشنایی راوی با او و ورودش به داستان می شود. اما در انتها تبدیل به پولدارترین زن کشور می شود!


ترجمه کتاب هم خوب است اما به نظرم عالی نیست. برخی جاها مشخصا به زور سانسور جملات از معنی دور شده اند، برخی جاهای دیگر هم احتمالا پیچیدگی متن اصلی باعث شده که برخی جملات مثل موج روی سطح روان داستان بیرون بزنند و دیده شوند. اما در مجموع پیمان خاکسار توانسته طنز درخشان و لحن روان و در عین حال عمیق داستان رو به خوبی به فارسی برگرداند و بابت این کار بزرگ و معرفی این کتاب به فارسی زبانان باید قدردان او باشیم.

جزء از کلاستیو تولتزپیمان خاکسار
۹
۰
بهمن امام
بهمن امام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید