ویرگول
ورودثبت نام
علی طباطبایی
علی طباطبایی
علی طباطبایی
علی طباطبایی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

شوخی با مرگ

مُردن من جزو خاطراتی‌ست که هیچکس آن شب در ماشین از یاد نبرده است.

از آنجایی که تازه چند سالی بود به تهران مهاجرت کرده بودیم و زود به زود دلتنگ میشدیم، زمان زیادی از دوران کودکی‌ام در جاده‌های طولانی و کسالت بار تهران-مشهد سپری می‌شد.

جاده مشهد-تهران حوالی سبزوار
جاده مشهد-تهران حوالی سبزوار

پیش‌تر که کل خانواده چهار نفر بودیم و سفرهای ماشینی راحت تر انجام میشد، جاده‌های بدون پیچ و خمِ بیابانیِ شاهرود برابر بود با خواب‌های طولانیِ سریالی. بعد از هر قسمت، چند لحظه‌ای گیج و منگ بیدار میشدم که بپرسم کجای راه هستیم و به محض شنیدن پاسخ، انگار که تمام معادلات عالم برایم حل شده باشد، دوباره به ادامه‌ی خواب شیرینم برمیگشتم؛ اما این بار همه چیز دست به دست هم داده بود تا شرایط خوابیدن فراهم نشود.

آسفالت ناهموارِ جاده‌های آن زمان، که انگار شهاب سنگ‌های عظیم الجثه با آن اصابت کرده‌‌بودند و طی میلیون‌ها سال حرکتِ صفحه‌های زمینْ برآمدگی‌هایی وسط آسفالت بوجود آمده بود، بهانه‌ی خوبی برای پدرم بود که چند لحظه‌ای آن مسیر تحمل‌ناپذیر را برایمان تحمل‌پذیر کند. بابا هشدار داد که نزدیک ترن هوایی شدیم. فهمیدم از خواب خبری نیست. قانون نانوشته‌ی شهربازی این بود باید بعد از هر سراشیبی با تمام وجود جیغ می‌کشیدیم که حقیقتا لذتش رو چند برابر میکرد. داشتم در خیالاتم تصور میکردم چقدر هیجان انگیز بود اگر کل جاده همانطور ناهموار بود، حتی حاضر بودم هیچوقت تمام نشود که اِبی از سی‌دی «گلچین شاد ایرانی» شروع به خواندن کرد. همه‌ی آهنگ‌هایی که حفظ بودم بارها تکرار شده بود و حوصله‌ام سر رفته بود و خوابم نمی‌برد؛ پس در اقدامی  ناگهانی تصمیم گرفتم بمیرم.

به برادر کوچکترم گفتم به هیچکس نگو ولی من می‌خواهم بمیرم اگر کسی فهمید که مرده‌ام بلافاصله زنده میشوم. طبق روال همیشه که ساعت ‌های طولانی می‌خوابیدم این بار چندین ساعت در انتظار اینکه کسی متوجه من بشود، بیدار ولی مرده بودم. صبر کردن و سکوت کردن برای جلب توجه روش عجیبی بود که آن شب انتخاب کردم. برادرم درحالی که من رو نگاه میکرد و چیپس میخورد، خورده‌هایش رو مستقیم روی صورتم میریخت. با خودم تکرار کردم حواست باشد؛ مرده‌ها نمی‌توانند عصبانی بشوند. ناگهان شیشه‌ی پنجره‌ی عقب تا ته پایین کشیده شد و پدرم که با سرعت درحال رانندگی بود، مجبور شد نیم نگاهی به عقب بیاندازد. برادرم در کمال آرامش هر وسیله‌ای که دم دستش بود را از شیشه بیرون می‌انداخت و من هم با چشم نیمه باز شاهد ماجرا بودم که شنیدم مادرم جیغ زد: شونه‌ی موهام نه. این اولین توقفی بود که بین راه انجام شد و البته که بی نتیجه بود چون شونه زیر لاستیک ماشین پشتی کاملا له شده بود. میخواستم داد بزنم شونه‌ی مو مهم تر است یا من؟ که سریع جلوی دهانم رو گرفتم.

پروژه‌ی جلب توجه برادرم موفقیت آمیز بود چون به عنوان یک شیطنت کودکانه‌ی بامزه، با خنده به خاطرات سپرده شد و من همچنان سکوت کرده بودم. نهایتا در نزدیکی مقصد بعد از اینکه چندبار برای بیدار شدن مورد خطاب قرار گرفتم، به سکوتم ادامه دادم و حتی سعی کردم نفس کشیدنم هم محسوس نباشد. در خیالات خودم از توجهی که جلب کرده بودم لذت میبردم که پدرم نگران ماشین رو به خاکی برد و پشت هم من رو محکم تکان میداد. درحالی که فضای اتاقک ماشین از فریاد پر شده بود، برادرم با پوزخندی روی لبانش به من نگاه کرد و من در پاسخش چشمکی زدم.

وقتی متوجه شدم ایده‌ی جلب توجهم نگران کننده شده از جا پریدم و با صدایی که از میان جیغ و داد به سختی شنید می‌شد گفتم من زنده‌ام. انتظار داشتم همه بلند بخندند و شکرگزار زنده بودن من باشند، انگار که بهترین خبر عمرشان را شنیده‌اند ولی آن سکوت مطلق، بوی خشم و سرزنش میداد. مادرم فریاد زد که: این چه غلطی بود کردی؟ مُردیم و زنده شدیم. گفتم: دقیقا من هم همینطور. کسی حتی لبخند هم نزد. این آخرین توقف بین راهی بود و من با پروژه‌ی شکست خورده‌‌ام، تمام باقی مانده‌ی راه رو گریه کردم که کسی از زنده بودن من خوشحال نشد. میتوانستم واقعا مرده باشم.

هیجان انگیزدنده عقب با اتو ابزارسفر
۱۰
۲
علی طباطبایی
علی طباطبایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید