اولین باری که خیلی برا ی این این فضا دل تنگ شدم، زمانی بود که اینترنت بخاطر جنگ 12 روزه قطع بود. با دوستم که یک ماه پیش مهاجرت کرد، توی پارک نشسته بودیم. بهش گفتم:« اینترنت که وصل شه اولین کاری که میکنی چیه؟ گفت ایمیلم رو چک میکنم ببینم از سفارت خبری هست یا نه_ تو چی؟» من، به اینجا فکر کردم. اتاقی از آن خود که بمب بهش نمیرسد و فعلا صرفا خاموش است نه تعطیل؛ احساس میکردم باید جایی ناشناس بنویسم. زیاد هم بنویسم. چون جنگ اصلا کوتاه نبود. هنوز هم ادامه دارد. من آن روزها پر از کلمه و چیزهای دیگر بودم مثل بقیه همنسلهای جنگ ندیدهام. با هیجان به دوستم توی پارک گفتم اول اینجا مینویسم. شاید چند روزبنویسم. اینترنت که وصل شد لج کردم. اصلا کلمهای نداشتم. بعدش هم دیگر چیزی به ذهنم نرسید تا امشب. لپتاپ رو بعد از چهل و دو روز باز کردم که اینجا چند دیالوگ از مکالمه با دوستم را بنویسم. تلاشم بیاثر بود. سایت باز نمیشد. تازه انگار یک سری خرده کلمه داشت کف دستم میریخت که دوباره به اتاقی از آن خود برگردم. اما اینقدر زمان بر شد که وقتی صفحه باز شد دوباره همهچیز از دستم ریخت. کلمهها رفتند زیر فرش. من در این اتاق که بمب، گلوله، تعدیل و تورم بهش نمیرسد دراز کشیدم و از زیستن در این دوران وحشت میکنم.