ࡅ߭ࡐߊ·۱۰ ساعت پیشعطر خیالیغرق در دنیای عروسکهایم بودم، غبار بازی در نور پنجره میرقصید که ناگهان بوی آشنایی، مثل یک نوازش گرم، به مشامم رسید. بوی مستکنندهی سیب و…
سارا حسن پور·۲۱ ساعت پیشگوریواسم واقعی من را کسی نمیداند.هر کس یک چیزی صدایم میکند.پیرمرد قصاب میگوید: «بیا گربه پشمالو.»دخترک خانه سر کوچه میگوید: «پیشی خوشگله.»خا…
Javadi·۱ روز پیشبغض بیصدا (۷)با صدای گرم و آشنای کودک خردسالم، چشمانم به روی روز باز میشود؛ او را در آغوش میگیرم، نفسی عمیق میکشم و پیش از هر کاری، گوشی همراهم را بر…
Arezo·۲ روز پیشزیر روسری مشکیروسری مشکیاش را آرام روی سر نشاند، انگار دارد تکهای از تاریکی را بر شانههایش میگذارد. در آیینه به خودش نگریست....
Javadi·۳ روز پیشبغض بیصدا (۶)🤍امروز برای اولین بار بعد از دوازده روز، وقتی از خواب بیدار شدم، حس خفگی همیشگی کمتر بود. انگار آسمان دلم کمی صاف شده بود. هشت روز دیگر د…
ستایش باقری·۳ روز پیشدر میانهی دلتنگی و پذیرشلحظهنوشت...پخش شدهام روی تخت. دستهایم به تشک تکیه دادهاند و انگشتانم را راهی نوشتن میکنند.
حمیده کرمانی·۳ روز پیشسکوتآرام ترین فریاد جهان،وقتی دل خسته تر از آن است که حرف بزند.سکوت همیشه خالی از حرف نیست ، گاهی سکوت،انبوهی از ناگفته هاست که راهی برای بیان…
خون و ماتیک·۴ روز پیشپایان خماریامروز، روز عجیبی است. بعد از سی و چند روز غیظ و قهر، بعد از سی و چند روز که مرا در خماری حضورت گذاشتی، بعد از سی چند روز محرومیت از مهربانی…
Javadi·۶ روز پیشبغض بیصدا (۴)نُه روز از رفتنت میگذرد!این نُه روز یاد گرفتم که چطور بدون تو... شاید نصف روز به این سه نقطهی جملهی قبل فکر میکردم؛ اما هیچ چیز به ذهنم…