ویرگول
ورودثبت نام
bameshki
bameshki
bameshki
bameshki
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

شاه پر پرواز

آرام آرام می رفت – همچون نسیم- و من دنبالش می دویدم.

او در اوج بود و من افتاده بر خاک.

او ابر بود و من کویر!

او ناز بود و من نیاز!

او دور می شد، اما نزدیک بود؛ نزدیک بود اما دور می شد!

او دور می شد: حسرت عمیق روزهای زندگی ام! تبسم شیرین رویاهایم!

او نزدیک بود: تجسم همه ای کاش­هایم، مرهم تک تک بغض هایم!

او دور می شد: حلقه ی گمشده ی خوشبختی! تمنای لحظه های دلواپسی ام!

او نزدیک بود: پاسخ همه نادانسته هایم! همان جاری زلال که عطشناکش بودم!

خواستم فریاد بزنم: بایست ای همه­ آرزوی من! بی تو اینجا سخت سرد است و دل گیر!

بی تو اینجا من، اسیر نفرین سایه هایم و پیچیده در بیکران اندوه!

اما افسوس صدایی از حنجر خسته ام بیرون نیآمد...

ناگهان اما ایستاد، مهربانانه و لبخندزنان آغوش گشود... تا آغوشش دویدم...

مسحور عطرش شدم.بوی سیب بود. بوی سیب...

و او از میان گریبانش سیبی در دستانم گذاشت، نورانی و سرخ. سرخ و نورانی.

سیب را بوییدم، بوییدم و تا آسمان پر کشیدم...

و می شنیدم، مردی در دور دستها، بر بلندا فریاد می زند: این علی است؛ مهربانی منتشر؛ گمشده ی تاریخ!

با برق لبخند او، زنجیرهای تاریکی را بگسلید

و بر بال اندیشه­ ی او، تا اوج خوشبختی پرواز کنید.

و می دیدم که مرد، دستی را بالا برده بود و می گفت:

این علی است، شاه پر پرواز، آرزوی روزگاران!

 

غدیرامیرالمومنین
۳
۰
bameshki
bameshki
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید