آرام آرام می رفت – همچون نسیم- و من دنبالش می دویدم.
او در اوج بود و من افتاده بر خاک.
او ابر بود و من کویر!
او ناز بود و من نیاز!
او دور می شد، اما نزدیک بود؛ نزدیک بود اما دور می شد!
او دور می شد: حسرت عمیق روزهای زندگی ام! تبسم شیرین رویاهایم!
او نزدیک بود: تجسم همه ای کاشهایم، مرهم تک تک بغض هایم!
او دور می شد: حلقه ی گمشده ی خوشبختی! تمنای لحظه های دلواپسی ام!
او نزدیک بود: پاسخ همه نادانسته هایم! همان جاری زلال که عطشناکش بودم!
خواستم فریاد بزنم: بایست ای همه آرزوی من! بی تو اینجا سخت سرد است و دل گیر!
بی تو اینجا من، اسیر نفرین سایه هایم و پیچیده در بیکران اندوه!
اما افسوس صدایی از حنجر خسته ام بیرون نیآمد...
ناگهان اما ایستاد، مهربانانه و لبخندزنان آغوش گشود... تا آغوشش دویدم...
مسحور عطرش شدم.بوی سیب بود. بوی سیب...
و او از میان گریبانش سیبی در دستانم گذاشت، نورانی و سرخ. سرخ و نورانی.
سیب را بوییدم، بوییدم و تا آسمان پر کشیدم...
و می شنیدم، مردی در دور دستها، بر بلندا فریاد می زند: این علی است؛ مهربانی منتشر؛ گمشده ی تاریخ!
با برق لبخند او، زنجیرهای تاریکی را بگسلید
و بر بال اندیشه ی او، تا اوج خوشبختی پرواز کنید.
و می دیدم که مرد، دستی را بالا برده بود و می گفت:
این علی است، شاه پر پرواز، آرزوی روزگاران!