الکس هنوز روی همان صندلی نشسته بود، اما ذهنش دیگر در کتابخانه نبود.
همهچیز دورش آرامآرام تیره شد؛
اول گوشههای دیدش، بعد قفسهها، بعد حتی صدای نفسهای خودش.
انگار صفحههای کتاب، اتاق، و حتی سنگِ سردِ زیر پایش، همه در یک تاریکیِ بیمعنی فرو میرفتند.
و بعد، وقتی دوباره توانست اطرافش را ببیند، دیگر تنها نبود.
الکس هنوز همانجا نشسته بود، اما روبهرویش زنی ایستاده بود با قامتی کشیده، دو شاخ روی سر و دمی که آرام پشت سرش تکان میخورد.
صورتش زیبا بود؛ آنقدر زیبا که اگر فقط یک لحظه نگاهش میکردی، شاید دیر میفهمیدی چه چیزی در نگاهش شیطانی است.
لبخندش نرم بود، اما از همان لبخندهایی که آدم را بیشتر نگران میکند تا آرام.
زن با لحنِ تحریکآمیز و مرموزی گفت: «سلام، پسر کوچولو.»
الکس کمی جا خورد، اما خودش را نگه داشت و آهسته جواب داد: «سلام.»
آکومارا لبخندش را پررنگتر کرد و یک قدم به او نزدیک شد.
«خوشحالم که دعوتم رو قبول کردی.»
الکس اخم کرد و نگاهش را از صورت او برنداشت.
«من کجام؟ تو کی هستی؟»
آکومارا ابرویش را بالا داد، انگار از سؤال دومی بیشتر از اولی لذت برده باشد.
بعد با لبخندی که هنوز چیزی را پنهان میکرد، گفت: «من شی…»
مکث کرد، بعد با خونسردی ادامه داد: «من یه ساحرهام. اسمم آکوماراست.»
الکس اسم را زیر لب مزه کرد.
«آکومارا…»
آکومارا لبخند زد.
«درسته.»
الکس مستقیم به او نگاه کرد و پرسید: «خب، تو با من چیکار داری؟»
آکومارا انگار دقیقاً همین سؤال را میخواست.
چشمانش برق زد و گفت: «میدونی، پسر کوچولو… من خیلی وقته حواسم به تو هست. تو واقعاً پسر جالبی هستی.»
الکس برای لحظهای از این جمله جا خورد.
خیلی شبیه حرفی بود که رووانا زده بود، اما لحن آکومارا نرمتر، خطرناکتر و آگاهانهتر بود؛
جوری که انگار خوب میدانست کجا باید نزدیک شود و کجا عقب بماند.
آکومارا ادامه داد: «دیدنِ تلاش یه پسر بچهی کوچولو که تنهاست، خیلی مزه میده.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
«البته بهت برنخوره، قصد بدی ندارم.»
الکس از همان جمله هم حس بهتری نگرفت.
فقط نگاهش را از او برنداشت.
آکومارا با دقت صورتش را تماشا کرد.
بعد کمی سرش را کج کرد و گفت: «تو خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی، جلب توجه میکنی.»
الکس ابرو درهم کشید.
«منظورت چیه؟»
آکومارا شانهی یکی از دستهایش را بالا انداخت.
«منظورم اینه که تو فقط یه پسر سفیدمو هستی که توی یه کلیسای سرد نشسته باشه و وانمود کنه همهچیز عادیه.»
الکس نگاهش را تیزتر کرد.
«من دارم وانمود میکنم؟»
آکومارا با لبخند کوتاهی جواب داد: «نه؟ پس این همه سؤال توی سرت برای چیه؟»
الکس چیزی نگفت.
چون جواب داشتن برای این سؤال، بههیچوجه راحت نبود.
آکومارا یک قدم دیگر جلو آمد، تا جایی که الکس حس کرد فاصلهشان از همیشه کمتر شده.
انگشتهایش را بالا آورد و خیلی آرام گونهی الکس را نوازش کرد.
لمسش نرم بود.
حتی از آن هم نرمتر؛
طوری که اگر فقط دستش را حس میکردی، شاید فکر میکردی کسی دارد از روی دلسوزی لمسش میکند.
انگار مادری که بخواهد بچهاش را آرام کند.
اما در چشمهای آکومارا، این آرامش چیزی جز کنترل نبود.
او آهسته، نزدیک گوش الکس گفت: «من برات یه هدیه دارم.»
الکس کمی عقب کشید و پرسید: «چه هدیهای؟»
آکومارا چند قدم دورتر رفت و گفت: «دقت کردم. تو این چند روز، خیلی به یه چیز فکر کردی. خیلی زیاد.»
الکس چیزی نگفت، اما نگاهش ناخواسته جدیتر شد.
آکومارا ادامه داد: «فکر کن میتونستی زمان رو کنترل کنی, بتونی اشتباهاتتو درست کنی.»
الکس خیلی آهسته زیر لب گفت: «ساعت شیطان…»
آکومارا لبخند زد.
«دقیقاً.»
الکس اخم کرد.
«ولی اون که بها داره.»
آکومارا شانه بالا انداخت.
«بهاش بستگی به مقدار استفادهاش داره.»
الکس چند لحظه به او خیره ماند.
حرفش وسوسهانگیز بود، خیلی وسوسهانگیز.
برای کسی که مدام به گذشته فکر میکرد، چیزی خطرناکتر از این نمیشد.
آکومارا با صدای نرمتری ادامه داد: «تو خیلی وقتیه داری به چیزی نگاه میکنی که هنوز بهت نرسیده. این ساعت فقط یه راهه برای اینکه کمی زودتر بهش برسی.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«و چرا باید بهت اعتماد کنم؟»
آکومارا خندید، کوتاه و آرام.
«گفتم که، من قصد بدی ندارم. فقط دوست دارم ببینم چی میکنی.»
الکس لبهایش را جمع کرد.
اعتماد کردن به او اشتباه به نظر میرسید، اما از آن اشتباههایی بود که آدم گاهی دوست دارد امتحان کند.
دستش را آرام جلو آورد تا ساعت را بگیرد.
اما آکومارا بهجای اینکه ساعت را بدهد، مچ دست الکس را گرفت و انگشتهای خودش را لای انگشتهای او قفل کرد.
بعد خیلی آهسته، خودش را به پیشانی الکس نزدیک کرد و بوسهای مرموز و کوتاه روی آن گذاشت.
الکس برای یک لحظه خشک شد.
آکومارا عقب رفت، ساعت را در دستش گذاشت و لبخند زد.
«فکر کنم الان دیگه میتونی بری.»
بعد با همان لبخندِ آرام و خطرناک، برایش دست تکان داد.
و دفعهی بعدی که الکس چشم باز کرد، دوباره در کتابخانه بود.
اما چیزی درونش از جا کنده شده بود.
الکس همانجا روی صندلی نشست، اما دیگر آن خستگیِ آرامِ قبل را نداشت.
جایش را یک خشمِ تند و خاموش گرفته بود.
خشم از دروغهایی که شنیده بود.
از چیزی که به او نگفته بودند.
از رابرت.
از امیلی.
از اینکه همه انگار چیزی را میدانستند و او را در تاریکی نگه داشته بودند.
الکس دستش را روی کتاب فشرد و نفسش از شدت عصبانیت تند شد.
حالا دیگر فقط یک چیز در ذهنش میچرخید:
چرا به او نگفته بودند؟
الکس دیگر نتوانست در کتابخانه بماند.
کتاب هنوز روی میز باز بود، اما حروفش برایش دیگر معنایی نداشتند.
همهچیز در سرش میچرخید؛ حرفهای رووانا، لبخند آکومارا، و آن حسِ تلخی که از وقتی از خوابِ مصنوعی بیرون آمده بود رهایش نکرده بود.
انگار هر کسی که تا حالا چیزی به او گفته بود، فقط بخشی از حقیقت را نگه داشته و بقیه را از او دزدیده باشد.
الکس از جا بلند شد.
صندلی کمی عقب کشیده شد و صدای کوتاهش در سکوت کتابخانه پیچید.
دستش هنوز روی لبهی کتاب بود، اما دیگر نمیتوانست حتی یک خط را بخواند.
«دارن منو بازی میدن…»
این فکر مثل خاری در ذهنش فرو رفته بود.
و هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، خشمش بیشتر بالا میگرفت.
نه فقط خشم؛ بیشتر چیزی شبیه تحقیر.
اینکه همه چیز را از او پنهان کرده بودند، از اینکه خودش را هنوز وسطِ ماجرایی بزرگتر از فهمش میدید، و هیچکس حاضر نبود صادق باشد.
الکس دیگر به خودش فرصت فکر کردن نداد.
کتاب را بست، از کتابخانه بیرون زد و مستقیم به سمت اتاق رابرت رفت.
وقتی به در رسید، حتی چند لحظه هم مکث نکرد.
دستش را بالا برد تا در بزند، اما از داخل صدای حرف آمد.
صدای رابرت بود.
و صدای امیلی.
الکس همانجا خشک شد.
دستش آهسته پایین آمد و با احتیاط در را کمی باز کرد.
نور کمرنگ اتاق داخل چشمش زد.
رابرت و امیلی روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو متوجهی صدای باز شدن در شدند و سرشان به سمت الکس چرخید.
رابرت اول از همه حرف زد: «الکس…»
اما الکس دیگر صبر نداشت.
چند قدم وارد اتاق شد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «دارین منو بازی میدین؟»
رابرت اخم کرد.
«چی؟»
الکس نگاهش را بین آن دو چرخاند.
«از اول همین بوده؟ همهی این حرفها، این نگاهها، این چیزایی که نمیگین… دارین منو میچرخونین؟»
امیلی یک قدم جلو آمد.
«نه. الکس، گوش کن—»
الکس حرفش را برید: «نه. شما گوش کنید.»
چشمهایش روی امیلی قفل شد.
«من اینهمه وقت دارم سعی میکنم بفهمم چرا همهتون یه چیزو نصفه میگین. الانم که آکومارا، رووانا… هرکی رو میبینم، یه چیز جدید میگه. پس واقعاً حقیقت چیه؟»
رابرت آهسته گفت: «الکس، ما داریم سعی میکنیم تو رو آماده کنیم.»
الکس با خشم جواب داد: «برای چی؟ برای اینکه منو بکشین؟»
رابرت یک لحظه ساکت شد.
همین سکوت کافی بود.
الکس نفسش را با عصبانیت بیرون داد.
«پس واقعاً دارین یه چیزی رو ازم پنهون میکنین.»
امیلی با صدایی آرام اما جدی گفت: «ما چیزی رو ازت پنهون نکردیم که بهت آسیب بزنه. فقط… هنوز وقتش نبود.»
الکس با تلخی خندید.
«وقت چی؟»
رابرت نگاهش را به الکس دوخت.
«وقتِ اینکه بفهمی تو برگزیدهای.»
الکس برای لحظهای بیحرکت ماند.
این جمله، بهجای آرامش، فقط خشمش را بیشتر کرد.
لبهایش جمع شدند و نگاهش تیزتر شد.
«من میدونم برگزیدهام.»
رابرت اخم کرد.
«پس چرا انقدر داری مثل کسی رفتار میکنی که نمیدونه چیکار داره میکنه؟»
الکس از جا پرید.
«چون هیچکدومتون راستش رو بهم نگفتین!»
امیلی سریعتر از او گفت: «الکس، ما داشتیم ازت محافظت میکردیم.»
الکس برگشت سمت او.
«محافظت؟»
صدایش بالا رفت.
«از من محافظت کردین که چی؟ که خودم تصمیم نگیرم؟ که هر بار چیزی میپرسم، جواب نصفه بشنوم؟»
رابرت جلو آمد.
«تو هنوز نمیفهمی که اینجور چیزها چطور میتونه آدم رو از هم بپاشه.»
الکس با ناباوری نگاهش کرد.
«نه. من فقط میفهمم که شماها از من یه چیز ساختین که خودم نمیخوام باشم.»
رابرت یک قدم جلوتر آمد و لحنش تیزتر شد.
«تو فکر کردی چون چندتا کتاب خوندی و چندتا حرکت جادو یاد گرفتی، حالا دیگه مهم شدی؟»
الکس خشکش زد.
رابرت ادامه داد: «فکر کردی این همه سکوت برای این بوده که برات احترام قائل باشیم؟»
امیلی با اضطراب گفت: «رابرت…»
اما رابرت توجهی نکرد.
نگاهش هنوز روی الکس بود و صداش سردتر میشد: «تو فقط یه پسرِ سردرگمی، الکس. یه پسر که طبق برنامه ما توی این شهر افتاده و حالا خیال میکنه همهچیز باید دورش بچرخه.»
الکس نفسش را در سینه حبس کرد.
این دقیقاً همان جایی بود که چیزی درونش شکست.
نه از خشمِ صرف، از تحقیر.
از اینکه کسی که به او نزدیک بود، حالا داشت او را بهعنوان چیزی بیاهمیت جلوه میداد.
رابرت قدم آخر را برداشت و با لحن تندتری گفت: «تو هیچ ارزشی نداری.»
الکس دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
دستش بیاختیار به سمت شمشیر رفت.
اینبار چوب تمرینی نبود.
شمشیر واقعی را از غلاف بیرون کشید.
صدای کشیده شدن تیغه، اتاق را ساکت کرد.
امیلی با وحشت گفت: «الکس، نه—»
اما رابرت هم همان لحظه شمشیرش را کشید.
چشمانش دیگر مثل قبل آرام نبود.
او این صحنه را پیشبینی کرده بود، یا دستکم آمادگیاش را داشت.
الکس با صدایی که میلرزید گفت: «من ارزشی ندارم؟»
رابرت با خونسردیِ سردی جواب داد: «اگه اینقدر راحت میشکنی، آره.»
و همین، آخرین چیزی بود که الکس توانست تحمل کند.
شمشیرها بالا رفتند.
امیلی میانشان ایستاد، اما جایی نداشت که واقعاً بایستد؛
نه بین خشمِ الکس و ارادهی رابرت، نه بین حقیقتی که هر دو میدانستند و او هنوز نمیتوانست بگوید.
درگیری، اول با یک ضربهی محکم از سمت رابرت شروع شد.
الکس با عجله تیغه را بالا آورد و جلوی ضربه را گرفت، اما فشار آنقدر زیاد بود که کفِ کفشش روی زمین سنگی سر خورد.
رابرت عقب نکشید؛ دوباره حمله کرد، این بار از پایین.
الکس چرخید، ضربه را رد کرد و خودش هم پاسخ داد، اما رابرت فقط یک گام به کنار رفت، بهقدری نرم که الکس حس کرد دارد با یک سایه میجنگد، نه با یک آدم واقعی.
شمشیرها چند بار دیگر به هم خوردند.
صدای فلز در اتاق کوچک میپیچید و هر بار، امیلی یک قدم عقبتر میرفت.
او تلاش کرد واردشان شود: «بس کنید! هر دو تون—»
اما الکس دیگر گوش نمیداد.
نه به او، نه به رابرت، نه به صدای خودش.
رابرت با ضربهای کوتاه مچ الکس را منحرف کرد و گفت: «اینجوری نمیجنگی.»
الکس با عصبانیت پاسخ داد: «تو اصلاً نمیخوای من بجنگم!»
رابرت چشم در چشمش شد و برای لحظهای چیزی شبیه اندوه از چهرهاش رد شد. «من میخوام ببینم وقتی میفهمی هیچی از این بازی دست تو نیست، هنوز هم میتونی وایستی یا نه.»
این جمله، مثل آتش روی بنزین بود.
الکس با فریادی خفه، حمله کرد.
اینبار ضربهاش کنترلشده نبود؛ از خشم بیرون میآمد، نه از فن.
رابرت مجبور شد دو قدم عقب برود.
الکس فشار را بیشتر کرد، شمشیرش را از بالا و بعد از پهلو آورد.
رابرت یکی را گرفت، دیگری را رد کرد، اما الکس دیگر فرصت نفسکشیدن به او نمیداد.
حرکت بعدی، بیشتر شبیه انفجار بود تا ضربه.
الکس یک چرخش سریع زد و شمشیرش از خط دفاع رابرت عبور کرد.
رابرت خواست خودش را جمع کند، اما سرعت الکس اینبار بیشتر از چیزی بود که پیشبینی کرده بود.
تیغه با صدای خفهای از میان محافظش گذشت و در سینهی رابرت فرو رفت.
برای یک ثانیه، همهچیز ایستاد.
حتی امیلی.
رابرت چشمهایش را باز نگه داشت.
صورتش رنگ باخت، نفسش قطع شد، و انگار تازه درک کرده بود چه اتفاقی افتاده.
شمشیر از دستش رها شد و با صدای سنگینی روی زمین افتاد.
الکس، هنوز با نفسهای بریده، چند قدم عقب رفت.
انگار بدنش هنوز نمیخواست قبول کند که این کار را کرده.
رابرت به زانو افتاد.
دستش را روی زخم گذاشت، اما خون از بین انگشتانش بیرون میزد.
چشمهایش آهسته به الکس برگشت.
نه وحشت بود، نه خشم.
فقط چیزی شبیه غم، و شاید کمی حیرت.
«الکس…»
صدایش از آنچه باید باشد، ضعیفتر بود.
امیلی تا آن لحظه فقط نگاه کرده بود.
اما حالا، با وحشتی که تمام چهرهاش را شکافت، به سمت رابرت دوید و کنار او زانو زد.
«نه… نه، نه…»
صدایش میلرزید.
دستهایش را روی صورت رابرت گذاشت، بعد روی زخم، انگار که اگر کافی فشار بدهد، زمان را برگرداند.
الکس همانجا ایستاده بود.
دستش هنوز دورِ قبضهی شمشیر خودش قفل شده بود.
نفسش تند، گوشهایش سنگین، و مغزش پر از صدای خالی.
امیلی سرش را بالا آورد.
نگاهش پر از اشک بود.
نه فقط اشک؛
خشم، درماندگی، و اندوهی که از آن طرفِ مرگ میآمد.
«تو…»
صدایش شکست.
بعد ناگهان با فریادی که از تهِ درد بیرون میآمد، از جا بلند شد و به سمت الکس حمله کرد.
الکس فقط یک لحظه فرصت داشت واکنش نشان بدهد.
تیغهی امیلی با سرعت از کنار شانهاش رد شد و سنگهای دیوار را خراشید.
الکس عقب پرید، اما ضربهی بعدی آمد.
و بعدی.
امیلی دیگر آن زن آرام و کنترلشدهی شبهای قبل نبود.
او بهوضوح داشت از دردِ مرگ رابرت میجنگید.
الکس هم با خشمِ خودش جواب داد.
شمشیرش را بالا آورد، یکی از ضربهها را گرفت، اما ضربهی بعدی امیلی با چنان قدرتی فرود آمد که الکس را واداشت چند قدم عقب برود.
قفسهی کتابها شکست و کتابها روی زمین ریختند.
شیشهی پنجرهها ترک برداشت.
امّا چیزی درون الکس باز شده بود.
همان بخشی که دستکاریاش شده بود، انگار حالا راهش را پیدا کرده بود.
گرما از کف دستش بالا رفت.
بعد از بازویش.
بعد از سینهاش.
الکس نفسش را با درد بیرون داد و جادو را آزاد کرد.
ابتدا فقط موجی از نور بود.
بعد فشار.
بعد صدایی که در اتاق پیچید و دیوار را لرزاند.
امیلی یک لحظه ایستاد.
چهرهاش از تعجب و ترس کش آمد.
و همان لحظه، الکس دوباره حمله کرد—نه فقط با شمشیر، با همهی چیزی که در خودش شکسته بود.
انفجار دوم شدیدتر بود.
یکی از دیوارها ترک برداشت.
سقف لرزید.
گرد و خاک، سنگ، شیشه و چوب در هوا پخش شد.
فریادها در میان صدای شکستن گم شدند.
کلیسا زیر فشارِ جادوی رهاشده، مثل چیزی که مدتها ترک برداشته باشد، فرو ریخت.
الکس به زمین افتاد، اما هنوز شعلهی جادو درونش خاموش نشده بود.
دستش روی سنگها میلرزید و نفسش بریدهبریده بالا میآمد.
امیلی، آنسوی خرابه، میان دود و آوار، برای لحظهای دیده شد.
بعد یک تکهی بزرگ سنگ فروریخت، و او دیگر آنجا نبود.
الکس بلند شد.
گوشهایش زنگ میزد.
نمیدانست امیلی کجاست.
فقط میدانست دیگر چیزی از آن اتاق باقی نمانده؛
فقط خرابهای مانده بود، و آن خرابه حالا بوی مرگ میداد.
الکس بدون اینکه به جسد رابرت نگاه کند، بدون اینکه حتی یک نفس درست بکشد، از میان خاک، خون و سنگ، آرام بیرون رفت.
وقتی به درِ کلیسا رسید، مردم بیرون ایستاده بودند.
جمعیت با وحشت به صورت و موهای خونآلودش نگاه میکردند.
چند نفر عقب رفتند.
چند نفر زیر لب چیزی گفتند.
اما الکس فقط چشمهایشان را میدید؛
نگاههای ترسیده، مات، و شکسته.
بین آن همه چهره، یک لحظه چشمش به دختربچهای افتاد که قبلاً در بازار دیده بود.
همان بچهای که از او دربارهی موهای سفیدش پرسیده بود.
او هم آنجا ایستاده بود، پشت چند نفر از بزرگترها، با چشمهایی گرد و بیصدا، و وحشتی که هنوز معنایش را نمیفهمید.
نگاهش مثل بقیه خشمگین نبود.
فقط گیج و ترسیده بود؛
و همین، از همهچیز بدتر بود.
الکس برای چند ثانیه همانجا ماند.
بعد نگاهش را از جمعیت گرفت، برگشت و بیآنکه کلمهای بگوید، به سمت جنگل دوید.
هوای بیرون سرد بود، اما او سرما را درست حس نمیکرد.
همهچیز در بدنش داغ و آشفته بود؛ از ضربانِ تندِ قلبش گرفته تا نفسهایی که با زور از سینهاش بیرون میآمدند.
پاهایش روی زمینِ ناهموار میکوبیدند و هر قدمی که برمیداشت، انگار از خودش هم فاصله میگرفت.
پشت سرش، صدای مردم خیلی زود دور شد.
فریادها، همهمهها، و نگاهها در مهِ دوردستِ ذهنش گم شدند.
اما چیزی که همراهش مانده بود، نه جمعیت بود و نه سکوت.
سایهها بودند.
درختها هرچه نزدیکتر میشدند، تاریکیِ زیر شاخهها هم عمیقتر میشد.
الکس حس میکرد در هر گوشه، در هر تنهی درخت، در هر شکافِ باریکِ بین برگها، چیزی ایستاده و نگاهش میکند.
نه چیزی واضح؛ فقط حسی که راه میرفت زیر پوستش.
و از میان همان سایهها، زمزمهها شروع شدند.
اول یکی.
بعد دو تا.
بعد بیشتر.
آرام بودند.
خیلی آرام.
اما همین آرامی، از هر فریادی بدتر بود.
«الکس…»
الکس برای لحظهای قدمهایش را کند کرد.
نگاهش به تاریکیِ بین دو درخت افتاد.
هیچچیز آنجا نبود، اما صدا دوباره آمد.
«برگرد…»
الکس با خشونت سرش را چرخاند.
«کیه؟»
جوابی نیامد.
فقط شاخهای که زیر باد تکان خورد، و سایهای که یک لحظه روی تنهی درخت لغزید.
الکس دوباره دوید.
اما با هر چند قدم، صداها بیشتر میشدند.
از پشت سر، از کنار، از بالای سرش، از لابهلای برگها.
انگار جنگل خودش هم داشت علیه او حرف میزد.
«تو نمیخواستی اینطور بشه…» «فکر کردی میتونی ازش فرار کنی؟» «تو هم میدونی تقصیر توئه…» «هنوزم میتونی برگردی…» «الکس…»
اسمش، وقتی چند بار تکرار شد، ترسناکتر شد.
چون دیگر فقط یک صدا نبود.
چند صدا بود.
چند زمزمه که هرکدام از یک طرف میآمدند و هر کدام کمی شبیه همان چیزی بودند که او از دست داده بود.
الکس نفسش را در سینه حبس کرد و تندتر دوید.
پاهایش روی ریشهها و سنگها لغزیدند، اما خودش را نگه داشت.
شاخهای از کنار صورتش رد شد و پوستش را خراشید، اما او حتی متوجه دردش هم نشد.
صداها بلندتر میشدند.
نه بلند از نظر حجم، بلند از نظر نزدیکتر شدن.
انگار هرچه بیشتر جلو میرفت، بیشتر در محاصرهی آنها قرار میگرفت.
«امیلی…» «الکس، نگاه کن…» «اینجا…» «نمیتونی فرار کنی…»
الکس ناگهان ایستاد.
نفسش برید.
نه چون کسی را دیده بود؛
چون دیگر نمیدانست کدام صدا واقعیتر از بقیه است.
اسم امیلی که در میان زمزمهها آمد، تنش را بههم ریخت.
نه نزدیک بود، نه واضح؛ فقط مثل زخمی که دست رویش بکشی.
الکس با وحشت به اطراف نگاه کرد.
چند قدم عقب رفت.
دلش میخواست بدود، اما پاهایش انگار برای لحظهای فرمان نمیبردند.
«نه…»
صدایش خفه و شکسته بود.
«بس کنید…»
اما زمزمهها بیشتر شدند.
نه از بیرون، از همهجا.
«تو مقصر بودی…» «تو دیدیش…» «تو میدونی…» «تو تنهاش گذاشتی…»
الکس دستهایش را روی گوشهایش گذاشت، اما صداها از همانجا هم رد میشدند.
انگار از درون سرش میآمدند.
چشمانش از ترس گشاد شده بودند و نفسهایش تند و نامنظم بالا میآمدند.
تا بالاخره به یک فضای بازتر رسید؛
جایی که درختها کمی از هم فاصله داشتند و ماه، ضعیف و سرد، روی زمین لکهای نقرهای انداخته بود.
الکس همانجا از پا افتاد.
زانوهایش خم شدند و روی زمین افتاد.
دستش را روی سرش گذاشت و بعد با هر دو دست، موهای سفیدش را محکم گرفت، انگار میخواست تمام صداها را همانجا خفه کند.
نفسش تند بود.
بدنش میلرزید.
و خشم، ترس، گناه، و شوک، همه با هم در سینهاش به هم میپیچیدند.
«نه… نه…»
صدایش در جنگل گم شد.
بعد، برای اولین بار بعد از آنهمه دویدن، گریه آمد.
نه گریهی آرام.
نه اشکِ بیصدا.
بلکه هقهقی شکسته که از جایی عمیقتر از سینه بیرون میآمد.
اشکهایش روی صورت خونآلودش میریختند و دستهایش هنوز در موهای سفیدش گره خورده بود.
شانههایش میلرزیدند و هر نفس، بیشتر شبیه بریدن بود تا نفس کشیدن.
برای چند لحظه، جنگل ساکت شد.
یا شاید او دیگر چیزی نمیشنید.
فقط صدای خودش، و ضربانِ جنونوار قلبش.
بعد، لای همین آشوب، نگاهش به دستش افتاد.
به ساعت.
همان ساعتِ شیطان.
فلز سردش روی مچش سنگینی میکرد؛
سنگینیِ چیزی که انگار از اول برای همین لحظه ساخته شده بود.
الکس خیره شد.
زمان.
فکر، آرام و لرزان، در ذهنش شکل گرفت.
اگر میشد برگردد چه؟
اگر میشد قبل از آن اتاق باشد؟
قبل از آنکه رابرت حرف بزند؟
قبل از آنکه شمشیر بالا برود؟
قبل از آنکه همهچیز از هم بپاشد؟
دستش شروع به لرزیدن کرد.
بهسختی ساعت را از زیر آستین بیرون کشید.
انگشتهایش خیسِ عرق و اشک بودند، اما بالاخره دکمهی کنار ساعت را پیدا کرد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ترسیده بود.
میترسید اگر فشار بدهد، چیزی بدتر اتفاق بیفتد.
میترسید اگر فشار ندهد، هیچوقت نتواند این صحنه را پس بگیرد.
نفسش را حبس کرد.
بعد، با تمامِ چیزی که از خودش باقی مانده بود، دکمه را فشار داد.
همهچیز یکباره از هم پاشید.
صداها کش آمدند.
نور ماه در هم پیچید.
درختها مثل سایههای کشدار از کنارش رد شدند.
زمین زیر پایش خالی شد و حس کرد دارد درون چیزی عمیق و بیانتها فرو میرود.
برای یک لحظه همهچیز سیاه شد.
و وقتی دوباره چشم باز کرد، دیگر در جنگل نبود.
الکس، با نفسهای تند و بدنِ لرزان، دوباره روی همان صندلی کتابخانه نشسته بود.
جلویش همان کتاب باز بود.
همان میز.
همان نورِ کمجان صبح.
همان سکوتِ سنگینِ کلیسا.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما قلبش هنوز مثل دیوانهها میکوبید.
دستش هنوز میلرزید.
و ذهنش، هنوز در میان جنگل، خون، و فریادها گیر کرده بود
الکس چند ثانیه فقط نشست و به اطراف خیره ماند.
کتابخانه همانجا بود.
قفسهها، میز چوبی، نورِ کمجانِ صبح که از پنجرهی باریک میریخت، و سکوتی که هیچچیز در آن تغییر نکرده بود.
همهچیز درست همانطور بود که قبل از آن افتضاح دیده بود.
الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
دستش روی لبهی میز رفت و بعد آرام، خیلی آرام، صفحهی بازِ کتاب را لمس کرد.
واقعی بود.
کتاب زیر انگشتهایش سرد بود.
صندلی زیرش سفت بود.
هوای کتابخانه بوی کاغذ کهنه میداد، نه خون، نه دود، نه خاک خیسِ جنگل.
الکس زیر لب گفت: «برگشتم…»
صداش آنقدر پایین بود که خودش هم بهزور شنید.
چند لحظه بعد از جا بلند شد.
پاهایش هنوز کمی سنگین بودند، اما ذهنش از آنها هم شلوغتر بود.
دورِ همهچیز میچرخید، انگار هنوز در جنگل نایستاده باشد.
او از کتابخانه بیرون رفت.
راهروها خلوت بودند.
نور صبح روی سنگفرشهای خاکستری افتاده بود و صدای قدمهایش خیلی آرام در فضا میپیچید.
الکس نمیدانست دقیقاً باید کجا برود، فقط حس میکرد اگر همینجا بماند، فکرها بیشتر به جانش میافتند.
بهجای اینکه مستقیم به حیاط برود، مسیر کوتاهی را به سمت اتاق رابرت پیچید.
نه با عجله، فقط با کنجکاویِ بیقرار.
وقتی نزدیک در رسید، صدای حرف از داخل آمد.
الکس مکث کرد و بیاختیار ایستاد.
رابرت و امیلی داخل اتاق بودند.
الکس کمی در را باز کرد و از همان شکاف نگاه انداخت.
رابرت و امیلی روبهروی هم ایستاده بودند و آرام حرف میزدند.
رابرت اول نگاهش به در افتاد.
«الکس؟»
الکس سریع خودش را جمع کرد.
«آه… من…»
امیلی نگاه کوتاهی به صورتش انداخت.
«حالت خوبه؟»
الکس یک لحظه مردد ماند.
«آره. فقط… یه لحظه سرم گیج رفت.»
رابرت ابرو بالا انداخت.
«گیج شدی؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«چیزی نیست.»
امیلی هنوز نگاهش میکرد، اما نه با فشار؛ بیشتر با دقت.
«رنگت پریده.»
الکس که نمیخواست بیشتر از این زیر نگاه آنها بماند، گفت: «خوبم. واقعاً.»
رابرت و امیلی چند ثانیه ساکت ماندند.
الکس حس کرد همین هم زیادی بوده.
رابرت در را کامل باز نکرد.
فقط گفت: «اگه خواستی یه کم استراحت کن.»
امیلی هم خیلی آرام اضافه کرد: «لازم نیست اگه حالت خوب نیست، همینجا بمونی.»
الکس سری تکان داد.
«نه، خوبم. فقط… سرم شلوغه.»
رابرت چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او برداشت، انگار هم فهمیده باشد و هم نخواهد فشار بیاورد.
الکس یک قدم عقب رفت.
«هیچی نشده.»
اینبار لحنش کمی محکمتر بود، انگار میخواست هم آنها را قانع کند هم خودش را.
رابرت فقط سر تکان داد.
«باشه.»
الکس دیگر نماند.
از کنار در دور شد و راهش را به سمت حیاط کج کرد.
وقتی به حیاط رسید، هوای بیرون کمی بهتر از داخل بود.
باد آرامی میان درختهای اطراف میچرخید و نور صبح روی سنگفرشها افتاده بود.
الکس چند لحظه همانجا ایستاد و بعد روی یکی از نیمکتهای سنگی نشست.
دستش را روی صورتش کشید و به زمین خیره شد.
ذهنش هنوز درگیر بود.
نه از آنجور گیجی که آدم را از پا میاندازد، بیشتر از آنجور که نمیگذارد راحت بنشیند.
اگر این برگشت واقعی بود، یعنی هنوز همهچیز عوض میشدنی بود.
و این فکر، هم امیدوارکننده بود هم ترسناک.
رابرت بعد از رفتن الکس هنوز برای چند لحظه همانجا ایستاده بود.
نگاهش به در مانده بود، انگار داشت حرفی را که درست نفهمیده بود، توی ذهنش دوباره مرور میکرد.
امیلی هم کنارش بود، آرام و بیصدا.
رابرت بالاخره گفت: «یه چیزیش بود.»
امیلی خیلی کوتاه جواب داد: «آره.»
رابرت دستش را پشت گردنش کشید.
«نه از اون مدل که بخواد فقط خسته باشه. انگار یه لحظه فکرش جای دیگه بود.»
امیلی نگاهش را از در برداشت و به خودش دوخت.
«دقیقاً.»
رابرت کمی اخم کرد.
«تو هم حسش کردی؟»
امیلی چیزی نگفت، اما همان سکوت کافی بود.
رابرت ادامه داد: «یه لحظه انگار از چیزی ترسید،.»
امیلی آهسته گفت: «فکر کنم الکس وقتی یه چیزی میشه، معمولاً بیشتر از این بهم میریزه.»
رابرت به او نگاه کرد.
«پس اینو چی باید اسمش بذارم؟»
امیلی شانهای بالا انداخت.
«نمیدونم. فقط عجیب بود.»
رابرت چند لحظه فکر کرد، بعد آهی کشید.
«شاید چیزی یادش اومده.»
امیلی به نرمی گفت: «یا فقط چیزی دیده که هنوز نمیخواد دربارهش حرف بزنه.»
رابرت نگاهش را پایین آورد.
«اگه همینطوره، خوب نیست.»
امیلی سر تکان داد.
«نه.»
رابرت چند لحظه دیگر ایستاد.
بعد گفت: «من باید برم خدمه رو چک کنم. اینجا امروز یهجور عجیبی ساکته.»
امیلی کوتاه جواب داد: «باشه.»
رابرت قبل از رفتن، یک بار دیگر به او نگاه کرد.
«اگه از الکس چیزی فهمیدی، بهم بگو.»
امیلی فقط سر تکان داد.
رابرت رفت و صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
وقتی تنها شد، امیلی برای چند ثانیه همانجا ماند.
بعد آرام دستش را بالا آورد و زیر لب چیزی زمزمه کرد.
هوای اتاق خفیف لرزید.
نه آنقدر که عجیب به نظر برسد، فقط به اندازهای که معلوم شود جادو شروع شده.
امیلی چشمهایش را بست و اجازه داد آن حسِ نازکِ جادو، لایهی زمان را برایش باز کند.
نه آینده؛ گذشته.
همان لحظههایی که الکس از درِ کتابخانه بیرون رفت تا حالا.
اول صحنهی کتابخانه آمد.
الکس روی صندلی، خمشده روی کتاب.
بعد همان لحظهای که صورتش تغییر کرد؛ نه از شوک، از این حس که چیزی درونش به هم خورده.
بعد رفتنِ سریعش از کتابخانه.
امیلی نگاه را جلوتر کشید.
راهرو.
درِ اتاق رابرت.
الکس پشت در، لحظهای مکث کرده بود و بعد داخل شده بود.
همانجا که آنها را دیده بود، روبهروی هم ایستاده بودند.
بعد تصویر تند شد.
رابرت حرف میزد.
الکس با خشم جواب میداد.
امیلی دید که چطور الکس از حرفها خورد، از لحن رابرت، از آن طوری که او عمداً فشار میآورد.
بعد صحنهی شمشیر.
شمشیرهای کشیدهشده.
صدای فلز.
امتدادِ خشم.
رابرت که یک قدم جلو آمد، و الکس که دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
امیلی بهوضوح دید که الکس چهطور حمله کرد.
دید که رابرت چطور سعی میکرد او را بشکند، نه با زور، با حرف.
دید که چطور الکس از این حرفها فقط بیشتر فرو رفت در خشم.
بعد آن لحظهی وحشتناک.
ضربهی آخر.
شمشیر در سینهی رابرت.
رنگ از صورتش پرید.
زانو زدنش.
افتادنِ شمشیر روی زمین.
امیلی نفسش را آهسته بیرون داد.
این بخش، حتی در خاطره هم سنگین بود.
اما او نماند.
تصویر را جلو برد.
دید که چطور بعد از آن، خودش با وحشت به سمت رابرت دویده بود.
دستهایش، اشکهایش، فریادش.
و بعد، وقتی فهمید که دیر شده…
خشم.
مبارزه با الکس در اتاق.
شمشیرها.
شکستن قفسهها.
فشارِ جادو.
لرزش دیوارها.
الکس که دیگر فقط نمیجنگید، بلکه همهچیز را از درون خودش بیرون میریخت.
امیلی با دقت تمام آن صحنه را دید.
نه برای قضاوت، برای فهمیدن.
و بعد، درست همانجا که جادو از کنترل خارج شد و دیوارها شروع کردند به فروپاشی، تصویر به سمت آخرین بخش لغزید:
فرار الکس به جنگل.
پاهایش روی زمین، موهای خونآلود، نفسهای بریده، و صورتِ شکستهاش.
بعد جنگل.
تاریکی.
زمزمهها.
الکس که میدوید.
الکس که میلرزید.
و در نهایت، کنار درختها، با دست لرزان، ساعت را از زیر آستین بیرون کشید.
امیلی دقیقاً دید که الکس چطور به ساعت نگاه کرد.
چطور دستش به لرزه افتاد.
چطور دکمه را فشار داد.
و بعد، همان برگشتن.
همهچیز تمام شد.
امیلی چشم باز کرد.
برای چند ثانیه فقط ساکت ماند.
نه از خشم، نه از شوک.
بیشتر از اینکه داشت همهی قطعات را کنار هم میگذاشت.
الکس از وحشت به ساعت پناه برده بود.
نه از سر لجبازی.
نه برای بازی.
برای فرار.
برای اینکه فقط یکبار دیگر چیزی را از اول ببیند و شاید این بار دیر نرسد.
امیلی آهسته نفس کشید.
این کار بیخطر نبود.
اصلاً نبود.
اما وقتی آن وحشت را در چهرهی الکس دیده بود، وقتی دستهای لرزانش را دیده بود، بیشتر از عصبانیت، چیزی شبیه فهمیدن در دلش افتاده بود.
الکس اشتباه کرده بود.
اما از سر بیرحمی نه.
از ترس.
و این برای امیلی، تفاوت بزرگی بود.
نصفهشب از راه رسیده بود و کلیسا در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
راهروها تاریک بودند، شمعهای باقیمانده یکییکی کوتاه شده بودند، و صدای باد از لای پنجرههای بلند، آرام و پیوسته در ساختمان میپیچید.
الکس آهسته وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.
بدنش هنوز خسته بود، اما این خستگی با قبل فرق داشت؛ انگار چیزی درونش از کار افتاده بود و حالا هر نفس را با سختی بیرون میداد.
چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد دستش را روی دیوار گذاشت و آرام به سمت تخت رفت.
اما هنوز ننشسته بود که دردِ تیزی در شکمش پیچید.
الکس نفسش را با شدت بیرون داد و خم شد.
دستش را روی شکمش فشرد و چند قدم نامنظم عقب رفت.
درد، تیز و ضربهای نبود؛ بیشتر شبیه موجی بود که از داخل میپیچید و هر لحظه عمیقتر میشد.
الکس ابروهایش را درهم کشید و فقط برای چند ثانیه ایستاد تا بفهمد واقعاً چه دارد میگذرد.
همان لحظه، صدای تقهی آرامی از در آمد.
الکس سرش را بالا آورد.
دوباره تقه خورد.
بعد صدای آشنای امیلی از پشت در: «الکس؟»
الکس با زحمت صاف شد.
«بیا تو…»
در بهآرامی باز شد و امیلی وارد اتاق شد.
نورِ کمرنگِ راهرو پشت سرش مانده بود و صورتش را آرامتر از همیشه نشان میداد، اما نگاهش همان لحظهی اول روی چهرهی الکس قفل شد.
«حالت خوبه؟»
الکس خواست جواب بدهد، اما موجِ بعدی درد حرف را از دهانش گرفت.
دستش را محکمتر روی شکمش فشرد و روی لبهی تخت نشست.
«نه… خیلی نه.»
امیلی نزدیک شد، اما نه شتابزده.
نگاهش از صورت الکس پایین رفت، روی دستش، روی حالتِ خمیدهی بدنش، و بعد دوباره برگشت به چشمهایش.
چیزی در نگاهش بود که نشان میداد فقط درد را نمیبیند؛
حالت الکس را هم میبیند، آن سکوت عجیبش را، و چیزی که پشتش پنهان کرده.
«از وقتی برگشتی، عجیب شدی.»
صدایش آرام بود.
الکس نگاهش را از او دزدید.
«میدونم.»
امیلی چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آهستهتر گفت: «اون چیزی که امروز ازش استفاده کردی…»
جمله را کامل نکرد.
لازم هم نبود.
الکس خشک شد.
صورتش کامل سفید شده بود.
الکس نفسش را از بینی بیرون داد.
«من اشتباه..... کرده بودم.»
امیلی روی لبهی تخت نشست، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
نه طوری که سرد باشد، نه آنقدر نزدیک که الکس حس کند دارد از روی دلسوزی ساده برخورد میکند.
«آره و سعی کردی تکرار اش نکنی.»
صدای امیلی آرام بود، اما در آن راحتی نبود.
«ولی بهایی داشت.»
الکس نگاهش را پایین انداخت.
دستش هنوز روی شکمش بود.
چند ثانیه گذشت و بعد خیلی آهسته گفت: «اون موقع عصبی بودم.»
امیلی نگاهش را از صورت او برنداشت.
نگاهش نه سرزنش بود، نه آرامشِ کامل؛ بیشتر چیزی شبیه نگرانیِ کنترلشده.
«معمولا همین عصبانیت هست که باعث میشه اشتباهاتی کنیم که دیگه نشه جبران کرد.»
الکس چیزی نگفت.
فقط نفسش را آهسته بیرون داد.
امیلی آهسته گفت: «من نمیخوام وانمود کنی که چیزی نشده.»
الکس لبخند تلخی زد، اما آن لبخند دوام نیاورد.
«منم نمیخوام.»
برای چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد الکس با صدایی که هنوز از درد و خستگی گرفته بود گفت: «من… نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.»
امیلی نگاهش را از او گرفت و به سمت در چرخاند، انگار هنوز مطمئن نبود اینجا بماند یا نه.
بعد دوباره به الکس برگشت.
«من امشب میمونم.»
الکس سریع گفت: «لازم نیست.»
امیلی پاسخ نداد.
فقط نگاهش کرد، و همان نگاه کافی بود که الکس بفهمد این بار، امیلی هم دستکم نگرانِ واقعیست، هم کمی محتاط.
نه اینکه بخواهد او را تنها بگذارد، نه اینکه وانمود کند همهچیز عادی است.
الکس آهسته روی تخت نشست.
امیلی همانجا ماند، نزدیک ولی نه چسبیده.
چند ثانیه بعد، الکس با صدایی که هنوز از خستگی و درد گرفته بود گفت: «فکر کردم اگه برگردم، میتونم درستش کنم.»
امیلی بیدرنگ جواب نداد.
فقط نگاهش را روی چهرهی الکس نگه داشت.
نگاهش نه سرزنش بود، نه دلسوزیِ آشکار؛ بیشتر چیزی شبیه فهمیدنِ یک تصمیمِ بد بود.
«و نتونستی.»
الکس به آرامی چشمهایش را بست.
این جمله تلخ نبود، اما سنگین بود.
نه چون امیلی گفته بود، چون حقیقتش را میدانست.
امیلی کمی نزدیکتر شد و دستش را بالا آورد.
اما قبل از لمس کردن، برای یک لحظه مکث کرد؛ انگار خودش هم نمیخواست این نزدیکی را بیفکر انجام دهد.
بعد خیلی آرام گونهی الکس را لمس کرد.
الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
لمسش گرم نبود، اما آرام بود.
و همین آرامی، بیشتر از هر چیز دیگری، خستگی را در تنش مینشاند.
«تو از ترس این کارو کردی، نه از بیفکری.»
صدای امیلی پایین بود.
الکس لبخند تلخی زد.
«این فرق میکنه؟»
امیلی لحظهای سکوت کرد.
«برای من، آره.»
الکس چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او نگرفت.
چند ثانیه بعد، امیلی خیلی آهسته دستش را دور او حلقه کرد و الکس را بغل کرد.
آغوشش آرام بود.
محکم بود و گرم؛ بهاندازهای نزدیک که الکس حس کند تنها نیست، و بهاندازهای دور که خودش هم از خودش نترسد.
الکس چند لحظه همانجا ماند، بعد بهآرامی دستش را دور امیلی گذاشت.
شانههایش هنوز از درد سفت بودند، اما این آغوش، بخشی از آن را ساکت میکرد.
امیلی خیلی آهسته گفت: «امشب اینجا میمونم.»
الکس برای لحظهای خواست مخالفت کند، اما چیزی نگفت.
فقط نفسش را بیرون داد و سرش را کمی پایین آورد.
کمکم هر دو روی تخت دراز کشیدند.
الکس به یک سمت افتاد و امیلی کنار او، طوری دراز کشید که حضورش نزدیک بماند، اما فشار نیاورد.
سکوت اتاق آرام شده بود.
فقط صدای ضعیف باد از بیرون میآمد.
امیلی دستش را بالا آورد و خیلی آرام صورت الکس را نوازش کرد.
حرکتش نرم بود.
الکس چشمهایش را بست.
درد هنوز بود.
امیلی هم ساکت ماند.
کمکم نفسش عمیقتر شد.
چند دقیقه بعد، امیلی هم در همان سکوت خوابش برد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
الکس هنوز بیدار بود، با فکری که نمیگذاشت راحت باشد؛
نه از اینکه امیلی کنارش مانده بود، بلکه از اینکه هنوز هم نمیدانست چطور باید با آنچه کرده بود، زندگی کند...