فاطمه آقاخانی·۳ ساعت پیشداستان عطر یاسنفسم به شماره افتاده بود.صدای تاپتاپ قلبم در تاریکی میپیچید، آنقدر بلند که انگار از بیرون هم شنیده میشد. میدویدم… بیهدف، بیمقصد… فقط…
اندیشه·۵ روز پیشکـــ🐛ــــرمهمچون کرمی سر از سیب زندگی درآوردمسیب از درخت افتاد و گندیداز فرط رنج به خود می پیجیدمزمین و زمان را گاز میزدم و فریادم سکوت بوددور خودم پی…
𝐑𝐚𝐡𝐚·۶ روز پیشروز دیدار.بلاخره روز دیدار ما فرا رسیده است،روزی که در انتظارش شب های تاریکی رو سپری کرده بودم ، بلاخره فرا رسیده است .…
گمنام·۹ روز پیشتروماانگار دو روح در جسم منند، جسمم دو روح داردیکی خودش را عذاب میدهد دیگری اطرافیان را، یکی از سایه ها آنقدر بی رحم است که خودم از آن میترسم و…
𝐑𝐚𝐡𝐚·۱۰ روز پیشآخرین آرزو(:از هنگامی که تو رهایم کردی ، ماه ها ، روزها و حتی ساعت ها سخت تر از همیشه میگذرند.اما شب هایم از گذشته نیز ناخوشایند تر است .من بعد از تو ح…
𝐑𝐚𝐡𝐚·۱۱ روز پیشفراخوان تاریکی.چقدر دردناک و عمیق است که روزی خندان و رنگارنگ بودی، با لبخندی که همواره بر لبانت میدرخشید و روحی بازیگوش که به زیباییهای رنگینکمانی دنی…
𝐿𝒾𝒶𝓃·۲۰ روز پیشانهدام در مختصاتِمن نور نیستم...ادعای روشنایی در جهانی که سقفش از سُربِ لایهلایه بنا شده، شوخیِ وقاحتباری است که من هرگز جرئتِ تکرار آن را نداشتهام.من آن…
Ards·۲۳ روز پیشسیاوشروزگارم همچون چارقد مادرم سیاه است تباهی آهسته بر شیشههای کدرِ اتاقم میلغزید و در ترکهای دیوار، در پوسیدگیِ چوب پنجره، در نفسهای بریده…