یاسین رحمانیدرپادکست ویرادیو·۱۸ ساعت پیشنگاهی عمیق به تاریکیسالها پیش با دوستی که افسردگی شدید داشت صحبت میکردم. میگفت: «خیلی تلاش میکنم که حالم خوب باشد ولی هر روز غم به چشمهایم زل میزند و می…
Amir·۱۹ ساعت پیشالان دیگه بهم نمیخندن!چند ساله پیش وقتی یکی میگفت خداناباوره (atheist)بهش میخندیدن! میگفتن این ابله رو نگا ! فازش چیه !؟ پس اگه خدا نباشه این جهان از کجا اومده!…
Charlotteدرروزنه ی نور·۱۴ روز پیشدر آغوشِ گرگ هاحسی آشنا؛حسی است آشنا؛ حسی عمیق و آکنده از درد و تباهی.حسی که سراسر وجودت را در بر میگیرد تا در نهایت قلبت را تسخیر کند ،بفشارد و بی احساس…
یک کاربر قدیمی·۱ ماه پیشمن یک شترِ غمگینم!سرد نیست اما تا نوک دماغ رفتهام زیر پتو و در حالت چهارزانو! دراز کشیدهام و چشمهایم روی نور زردی که از راهرو به در اتاق میتابد قفل شدهان…
Echona·۱ ماه پیش«قطعهای از وجود من»«متنی از دل، برای همان بخشی از من که شاید تو باشی. سفری درون خود، میان منهای متعدد، و نوری که تنها با تو کامل میشود.»
Nazanin·۱ ماه پیشهدیهٔ تاریکییک کلاغ، یک قهوه خانه....گاهی کوچکترین لحظات، مسیر تقدیر را دگرگون می سازند.
یکتا صفاری·۱ ماه پیشگورستان عشق»در مظهرِ سقوط، در میان اصابتِ نفسهایت، بینِ فتنهگری لبهایمان، در نوامیدیِ آخرین ترانه و وصلتِ دستهای پیچخوردهمان من نفرتی که استخوان…