الکس هنوز روی همان صندلی نشسته بود، اما ذهنش دیگر در کتابخانه نبود.
همهچیز دورش آرامآرام تیره شد؛
اول گوشههای دیدش، بعد قفسهها، بعد حتی صدای نفسهای خودش.
انگار صفحههای کتاب، اتاق، و حتی سنگِ سردِ زیر پایش، همه در یک تاریکیِ بیمعنی فرو میرفتند.
و بعد، وقتی دوباره توانست اطرافش را ببیند، دیگر تنها نبود.
الکس هنوز همانجا نشسته بود، اما روبهرویش زنی ایستاده بود با قامتی کشیده، دو شاخ روی سر و دمی که آرام پشت سرش تکان میخورد.
صورتش زیبا بود؛ آنقدر زیبا که اگر فقط یک لحظه نگاهش میکردی، شاید دیر میفهمیدی چه چیزی در نگاهش شیطانی است.
لبخندش نرم بود، اما از همان لبخندهایی که آدم را بیشتر نگران میکند تا آرام.
زن با لحنِ تحریکآمیز و مرموزی گفت: «سلام، پسر کوچولو.»
الکس کمی جا خورد، اما خودش را نگه داشت و آهسته جواب داد: «سلام.»
آکومارا لبخندش را پررنگتر کرد و یک قدم به او نزدیک شد.
«خوشحالم که دعوتم رو قبول کردی.»
الکس اخم کرد و نگاهش را از صورت او برنداشت.
«من کجام؟ تو کی هستی؟»
آکومارا ابرویش را بالا داد، انگار از سؤال دومی بیشتر از اولی لذت برده باشد.
بعد با لبخندی که هنوز چیزی را پنهان میکرد، گفت: «من شی…»
مکث کرد، بعد با خونسردی ادامه داد: «من یه ساحرهام. اسمم آکوماراست.»
الکس اسم را زیر لب مزه کرد.
«آکومارا…»
آکومارا لبخند زد.
«درسته.»
الکس مستقیم به او نگاه کرد و پرسید: «خب، تو با من چیکار داری؟»
آکومارا انگار دقیقاً همین سؤال را میخواست.
چشمانش برق زد و گفت: «میدونی، پسر کوچولو… من خیلی وقته حواسم به تو هست. تو واقعاً پسر جالبی هستی.»
الکس برای لحظهای از این جمله جا خورد.
خیلی شبیه حرفی بود که رووانا زده بود، اما لحن آکومارا نرمتر، خطرناکتر و آگاهانهتر بود؛
جوری که انگار خوب میدانست کجا باید نزدیک شود و کجا عقب بماند.
آکومارا ادامه داد: «دیدنِ تلاش یه پسر بچهی کوچولو که تنهاست، خیلی مزه میده.»
...
الکس دیگر نتوانست در کتابخانه بماند.
کتاب هنوز روی میز باز بود، اما حروفش برایش دیگر معنایی نداشتند.
همهچیز در سرش میچرخید؛ حرفهای رووانا، لبخند آکومارا، و آن حسِ تلخی که از وقتی از خوابِ مصنوعی بیرون آمده بود رهایش نکرده بود.
انگار هر کسی که تا حالا چیزی به او گفته بود، فقط بخشی از حقیقت را نگه داشته و بقیه را از او دزدیده باشد.
الکس از جا بلند شد.
صندلی کمی عقب کشیده شد و صدای کوتاهش در سکوت کتابخانه پیچید.
دستش هنوز روی لبهی کتاب بود، اما دیگر نمیتوانست حتی یک خط را بخواند.
«دارن منو بازی میدن…»
این فکر مثل خاری در ذهنش فرو رفته بود.
و هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، خشمش بیشتر بالا میگرفت.
نه فقط خشم؛ بیشتر چیزی شبیه تحقیر.
اینکه همه چیز را از او پنهان کرده بودند، از اینکه خودش را هنوز وسطِ ماجرایی بزرگتر از فهمش میدید، و هیچکس حاضر نبود صادق باشد.
الکس دیگر به خودش فرصت فکر کردن نداد.
کتاب را بست، از کتابخانه بیرون زد و مستقیم به سمت اتاق رابرت رفت.
وقتی به در رسید، حتی چند لحظه هم مکث نکرد.
دستش را بالا برد تا در بزند، اما از داخل صدای حرف آمد.
صدای رابرت بود.
و صدای امیلی.
الکس همانجا خشک شد.
دستش آهسته پایین آمد و با احتیاط در را کمی باز کرد.
نور کمرنگ اتاق داخل چشمش زد.
رابرت و امیلی روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو متوجهی صدای باز شدن در شدند و سرشان به سمت الکس چرخید.
رابرت اول از همه حرف زد: «الکس…»
اما الکس دیگر صبر نداشت.
چند قدم وارد اتاق شد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «دارین منو بازی میدین؟»
رابرت اخم کرد.
«چی؟»
الکس نگاهش را بین آن دو چرخاند.
«از اول همین بوده؟ همهی این حرفها، این نگاهها، این چیزایی که نمیگین… دارین منو میچرخونین؟»
امیلی یک قدم جلو آمد.
«نه. الکس، گوش کن—»
الکس حرفش را برید: «نه. شما گوش کنید.»
چشمهایش روی امیلی قفل شد.
«من اینهمه وقت دارم سعی میکنم بفهمم چرا همهتون یه چیزو نصفه میگین. الانم که آکومارا، رووانا… هرکی رو میبینم، یه چیز جدید میگه. پس واقعاً حقیقت چیه؟»
رابرت آهسته گفت: «الکس، ما داریم سعی میکنیم تو رو آماده کنیم.»
الکس با خشم جواب داد: «برای چی؟ برای اینکه منو بکشین؟»
...
الکس دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
دستش بیاختیار به سمت شمشیر رفت.
اینبار چوب تمرینی نبود.
شمشیر واقعی را از غلاف بیرون کشید.
صدای کشیده شدن تیغه، اتاق را ساکت کرد.
امیلی با وحشت گفت: «الکس، نه—»
اما رابرت هم همان لحظه شمشیرش را کشید.
چشمانش دیگر مثل قبل آرام نبود.
او این صحنه را پیشبینی کرده بود، یا دستکم آمادگیاش را داشت.
الکس با صدایی که میلرزید گفت: «من ارزشی ندارم؟»
رابرت با خونسردیِ سردی جواب داد: «اگه اینقدر راحت میشکنی، آره.»
و همین، آخرین چیزی بود که الکس توانست تحمل کند.
شمشیرها بالا رفتند.