
ماه ها از آخرین کلماتی که روی صفحه آورده ام می گذرد، سوژه هایی را از دست داده ام که در بطن شان می شود رمان های هزار صفحه ای بیرون کشید، اما، من درجا می زنم.
روی متن های ناتمام گذشته ام گیر کرده ام، آرمان گرایی رهایم نمی کند و یک جورهایی خودم را در قله ی انفعال می بینم و می توانم بگویم همه ی آنچه که داشته ام را و از آن به عنوان استعداد در نوشتن یاد می کردم، از دست داده ام.
حالا چند روزیست که صفحات ویرگول را بالا و پایین می کنم، می خواهم چیزی بنویسم که اگر کسی اتفاقی آن را خواند و مثل من سوزنش گیر کرده بود روی ننوشتن، به کارش بیاید.
در همین روزهای انفعال، اتفاقات جامعه که برای خودش چیزیست منتهی الیه تاریخ را که کنار بگذاریم، خودم هم کم حادثه ندیده ام.
می گویم حادثه چون معتقدم این کلمه صرفا و مخصوصا نباید برای جسم به کار برده شود، گاهی روح آنچنان به دیوار کوبیده می شود که محل اتصال تمام استخوان هایت گز گز کند، که اگر پزشکی بخواهد نظر تخصصی بدهد باید بگوید بیمار دچار فشردگی و لهیدگی احشا داخلی بر اثر دلتنگیست و ۳۰ درصد هم سوختگی برای تمام اعضا .
اینجا همان نقطه ایست که علم روانشناسی می گوید آنقدر بنویس تا کلمات همه چیز راصیقل بدهند، اما چه بگویم از سکوتی که می آید و بال می گستراند بر روی شهری که تو ساکنش هستی.
آسمان نیمه ابریست، تا چشم کار می کند هیچ دیده می شود و در میانه ی این وسعت بی نهایت یکنفر ایستاده و نمی داند مسیر چیست و زندگی کدام است و چه باید کرد.
در چنین وضعیتی فشار آوردن به خود برای انجام کاری، بیشتر از هر چیزی به آن روح نیمه جان آسیب می زند.
باید بگذاری بگذرد، شاید آسمان تیره از سر کرامتش حفره هایی باز کند و نور را برایت عبور دهد، آن گاه کلمات از سرانگشتانت سر می خورند و خودشان روی صفحه می نشینند.
همین متن اولین تمرین باشد برای آغاز نوشتن در یک روز آفتابی، روی صندلی عقب ارابه ای به سمت محل کار که از قضا در و دیوارش با پیراهن و موبایلم یکسان است.
همگان قرمز...