
یک علامت سوال بزرگی که همیشه مانند ابری مهیب بالای سرم است و هیچ وقت نتوانسته ام برایش پاسخی پیدا کنم، بلکه ببارد و سبک شود و رهایم کند این است که چرا وقتی در یک مراسم عروسی شلوغ حضور پیدا می کنم انگار چیزی در ریه ها، رگ ها و هر اندامی که فضایی خالی داشته باشد نشست می کند، سنگینم می کند و به سکوت وادارم می کند...
شاید از دیگران هم این ها را بپرسم:
چند نفر از شما لحظه ای که سال تحویل می شود فِس می شوید؟
برای چند نفرتان شوقِ رسیدن به یک مقصد در مسافرت و مسیرش ، بسیار دلچسب تر از خودِ آن مقصد است؟
آمدم بگویم:
من آدمِ نرسیدنم
یعنی دوست دارم همیشه اینطور باشد چرا که وصال از هر نوعش غم انگیز است، تمام هیجانش، ولوله و شوق وصال به نرسیدنش است.
نه این که برای همیشه در مسیر بمانی، بلکه مسیر را پیش بگیری، از آن لذت ببری.
ارتباط بین سرعت حرکت و رویت هدف کاملا مستقیم است، هرچقدر هدف بیشتر رخ نشان دهد، دور موتور بالا تر می رود، انگار تا لحظه ی رسیدن چند زنِ روستایی با پنجه های قدرتمند در دلت رخت بشویند و همگی یکصدا آوازی پر شور و قدیمی را سر بدهند.
اما امان از لحظه ای که چشم می بیند، و مغز با تمام قوا دستوری صادر می کند با این مضمون؛
از مغز به تمام اعضای حرکتی و عضلانی و استخوانی:
اگر همین لحظه متوقف نشوید، نامبرده با صورت به سیبل برخورد کرده، آسیب دیده و الی آخر، فلذا....
که ناگهان برق قطع می شود و شهر بازی عظیم با آن وسایل پرسرعت و هیجان انگیزش در سکوت و تاریکی فرو می رود.
و این آغازیست بر شروع چیزی چسبناک به نام غم.
به مقصد که می رسی متوجه می شوی چقدر خسته ای، جان کنده ای و سریع بادِ چرخ هایت می خوابد.
ارضا شدن ترمز آدم را می کشد، پایت را لنگ می کند.
به قول احسان عبدی پور:
هیچ وقت دوست ندارم پام به اتاقی در بهترین هتل دنیا برسد، چون بعدش رفتن به هیچ هتلی برایم هیجان ندارد
دلم نمی خواهد وودی آلن که عاشقشم را از نزدیک ببینم، تا همیشه دلم بخواهد بالاخره یک روز از نزدیک ببینمش
روی ترک موتور نداشته هام و حسرت هام و رویاهام تک چرخ می زنم
تا روزی توی یک گودِ دومتر در یک متر در منتهی الیه یک شهر در جنوب خوابم کنند.