که لیسَکِ جَهان شده ای

مثل ساعت ۲ که زنگ مدرسه می خورد و همه ی بچه ها به بیرون هجوم می بردند، یا یورش، یا چیزی بیشتر از این دو، مثل موجی بزرگ از آب های آزاد با ارتفاعی بیشتر از ساحل، یا مثل وردی ِشهر، دم خروجیِ اتوبان،چهار خط ماشین که به زور همه می خواهند در دو خط خیابان خودشان را بِچِپانند،بوق، فحش های داخل ماشین، با شیشه ی بالا،مالیدگی، شکستن،گیر کردن، مثل خرده کیکی که از شب قبل زیر میز گرد افتاده، پر از مورچه، از سر و کول هم بالا می روند، مثل کار های نکرده ات، تصاویر بی سر و ته که از جلوی وجودت عبور می کنند و تمام نمی شوند. میدانی دوست داری چه کارشان کنی؟ با یک چاقوی تیزِ سوئیسی یا یک درب بازکن قوطی کنسرو، با دستِ راست، بندازی پنجْ سانتی متر بالایِ گوشِ چپتْ، بشکافی اش، دربش را باز کنی، چاقو را بندازی زیرش و تِلِپْ، پرتش کنی بالا، و اجازه دهی تمام افکار چرکینِ لعنتیِ بو گندو از مغزت سر ریز کند، حتی حاظری برا اینکه خیالت راحت شود مقداری از افکار مرزی ات را نیز دستی دور بریزی و بگویی کلمه ی راحت شدنت را، همراه با نفسی همیق، آه، آخِیْش، یا هاااایْ،نفسی به عمقِ ارتفاعِ بلندترین برج هایی که در خواب از آن ها پایین می افتی. سَبُکْ می شوی، با تختت نیم متری فاصله می گیری، بوی محبوبت را حس می کنی، معلق شده ای و کل وجودت حس چشمانت را دارند وقتی که پلک هایت را با فشار بسته نگه میداری در حالی که می خواهی چشمانت را باز کنی، نیمه باز، باز می کنی، دوباره می بندی، تکرارش می کنی، آنقدر که درکش کنی.

حال آرام شده ای، می بینی بر تخت افتاده ای، لباس زیر بر تن داری، به زخم هایت فکر می کنی، به زخم هایش، و به زخم های همه ی زخمیان جهان. وقت لیس زدن است.