پیامها و اعلامیههای اخیر شازده رضا پهلوی و در کل در نگرش «ایرونی»های رانده از وطن همگی بر مبنای این فرض قرار میگیرند که حاکمان جمهوری اسلامی ایرانی نیستند، متولد عراق و نجف بوده و دین شان را هم از صحرای حجاز آورده اند. اما حالا که موجودیتشان به خطر افتاده است نقاب «ایران گرایی» به چهره زده اند. اکنون زمان «باز پس گیری» ایران از دست غاصبان و مهاجمان اشغال گر فرا رسیده است.
عقبه این پندار به دوران پهلوی باز می گردد که سرکوب کننده پراکندگیهای طبیعی درون ایران بود. درست مانند دوران جمهوری اسلامی که مبتنی بر ایدئولوژی غرب ستیزی و ضدیت با بخشهایی از هویت ایرانی شکل گرفت، روزگار پهلوی نیز با بخشهایی از این هویت ضدیت داشت. هم ایدئولوژی جمهوری اسلامی و هم پهلوی هر دو بر اساس برخی فرضیات غلط قرار گرفته اند.
در دوره پهلوی تاریخ ایران از زمان حملهی اسکندر منقطع شده و یکسره به پهلوی پیوسته است. همانگونه که در جمهوری اسلامی از زمانی که خلافت از دست امام حسن خارج شد تاریخ سراسر ظلم و جور بود. در دورهی پهلوی تنها شهرنشینانی که در دوران معاصر زبانشان فارسی شده است محل توجه بودند و دیگران دهاتیهایی بودند که در حال گذار به مدنیت بودند. شیوههای زیست غیر شهری نظیر عشایری و حتی روستایی سرکوب میشد. عشایر مجبور به یکجانشینی و روستاییان تشویق یا هدایت به مهاجرت به شهرها میشدند از طریق اعمال اصلاحات ارضی. و در روزگار جمهوری اسلامی نیز فرایند اصلاحات ارضی، یکجانشینی و مهاجرت به شهرها با شدت و قدرت بیشتر دنبال گرفته شد.
در دورهی پهلوی فردوسی تنها شاعر ملی ایران تصور میشد چون مثلا در کلام سعدی وطن او شیراز یا فارس است و سخنی از لفظ ایران به طور مستقیم دیده نمیشود. اما در بطن کلام او روح ایرانی نهفته است که از چشم ظاهربینان نهفته است. این روح ایرانی را حتی در مورد امام محمد غزالی که یک فقیه و متکلم سختگیر و غیر ملی تصور میشود به محکمی میتوان دید.
ایدئولوژی پهلوی ناسیونالیسم است که یک ایدئولوژی وارداتی است و مبتنی بر تاریخ و هویت ایران نیست. یک قوم فرضی و ناموجود به نام قوم فارس با زبان فارسی، و یک تاریخ نوشته شده و نه زیسته شده. در ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیز همین نسبت در مورد اسلام وجود دارد یعنی اسلام سیاسی که با اسلام تاریخی تفاوت دارد.
البته همهی ویژگیهای این حکومتها را نمیتوان به ایدئولوژی محدود کرد. هم شاهان پهلوی و هم حاکمان جمهوری اسلامی همچنان جزئی از ایران و هویت ایرانی هستند. محمدرضا شاه برخی از آداب و رسوم شاهان قدیم را رعایت میکرد مثل تاج گذاری یا دستبوسی علما و مراجع و در حد خودش وطن پرست نیز بود. در خاطرات محمد علی مجتهدی رئیس دبیرستان البرز و دانشگاه شریف یا آریامهر نمونههایی از این وطن دوستی را میتوان دید. یک نمونه اینکه وقتی کارگران در حال ساخت ساختمان ابن سینای شریف بودند، شاه با رانندهاش به آنجا میرفت و ساعتها کار آنها را تماشا میکرد و منتظر اتمام کارشان بود. هدف این بود که دست کارگران و متخصصان خارجی از ایران کوتاه و ایران خودکفا شود. در همین خاطرات و در جاهای دیگر میبینیم که محمدرضا شاه وطن دوست بود اما ضعف بزرگ هم داشت که دهان بینی و تغییر عقیده در اثر حرف دیگران بود.
در شخصیت رهبران جمهوری اسلامی نیز ایران گرایی به شکلهای دیگر متجلی میشود. علاقه و تخصص و تبحر ایشان در کلام، حکمت، عرفان، و ادبیات و هنر و حتی داشتن تخلص شعری. به غیر از جنبههای انفسی، در عالم آفاق نیز علاقه و اهتمام بر استقلال کشور، دفاع از ایران و تمامیت ارضی آن، و نیز پاسداشت فرهنگ بومی و ملی در مقابل بیگانگان حائز توجه است.
همهی این تفاوتها در اصل تفاوتهای هویتی است که جزئی از ماهیت ایران است. هر کس به شکل و شیوهی خودش ایرانی است و ممکن است جنبههایی از این هویت را نادیده بگیرد. این جنبهها و عناصر هویتی را میتوان در چند مقوله خلاصه کرد و در همهی افراد نسبتهایی از این عناصر هویتی موجود است.
پهلوی از ارکان هویتی مرتبط با تمدن و فرهنگ اسلامی غافل بود و نیز از قدرت روحانیون. تا جایی که اقداماتی نظیر کشف اجباری حجاب، تضعیف اشراف و ملاکین، بردن آبروی نهاد تاریخی سلطنت، باز گذاردن زمینهی نفوذ بهاییها و یهودیان در نهادهای مهم اقتصادی کشور، و بی پروایی در ورود محصولات فرهنگی غرب باعث خشم روحانیون و مذهبیها میشد.
در دورهی جمهوری اسلامی نیز از این واقعیت دوران معاصر غفلت شد که بخش مهمی از جامعهی ایران زیست غربی و فرنگی دارند و با جامعهی آرمانی که در تبلیغات ایدئولوژیک نشان داده میشود کاملا بیگانه اند. دور کردن روز به روز این بخش از ادارهی کشور سبب شده است تا سطح عقلانیت و درک و شعور گروه به اصطلاح انقلابی و ارزشی نسبت به واقعیتها و توان تحلیل و آینده نگری آنها روز به روز تنزل یابد. مقایسهی دو رئیس جمهور ضعیف اخیر با رئیس جمهور های قبلی دقیقا مشابه اواخر دوران پهلوی است که جای مردان سیاستمدار کارکشتهای مثل قوام با افراد ضعیف و گمنام پر شده بود، کشور به سمت تک حزبی رفته بود و نمایندگان مجلس برخلاف دوره های اول مشروطه و پهلوی کاملا ضعیف و منحط شده بودند. یعنی دقیقا همان نقطه ضعف در نادیده گرفتن پراکندگی و تکثر در هویت ایرانی.
سیر طبیعی تاریخ اگر واقعا طبیعی باشد و متاثر از دخالت بیگانگان نباشد در جهت تکمیل آگاهی تاریخی مردم متکامل میشود و این به معنی آن است که از سنتز پهلوی و جمهوری اسلامی حالت سومی پدید میآید که درکی کاملتر و فراگیرتر نسبت به هویت ایرانی دارد. این شقّ سوم برخلاف آنچه که اپوزیسیون برانداز میپندارد از بیرون وارد نمیشود و منجر به سرنگونی نمیشود، بلکه از درون سر بر میآورد.
ویژگی اصلی این شقّ سوم باز گرداندن اقتدار از طریق احیای نظام شاهنشاهی است. امری که پهلوی در اثر آشوبهای ناشی از تضعیف آن در اواخر دورهی قاجار با همگرایی ایران دوستان روی کار آمد اما خود در جهت تضعیف و نابودی آن کوشید. در دوران فعلی نیز خواستهی مستتر در انواع گفتمانهای مختلف، از مقاومت گرفته تا پادشاهی خواهی، بازیابی همین اقتدار و مرکزیت قدرت است که یک ویژگی اصلی دورههای درخشان تاریخی در ایران از پس دورههای انحطاط است.
همگرایی ایران دوستان در سال ۵۷ حول شخصیت حکیم امام خمینی سبب بازگشت اقتدار به ایران گردید و این فرایند مکررا در تاریخ اتفاق افتاده است: رضاشاه، آغامحمد خان، نادرشاه، شاه اسماعیل.
این گونه است که به طور طبیعی انتظار میرود تا ایران گرایی از طریق بازگشت مجدد به اقتدار، منتهی با نگاهی فراگیرتر، و در عین حفظ دستاوردها احیا گردد.