سیاستنامه نام گونهای از نوشتههاست که ریشههای آن را میتوان دستکم از روزگار ساسانیان در قالب اندرزنامهها و «آینه پادشاهان» (مرآتالملوک) پی گرفت. این سنت یکی از پیوندگاههای مهم فرهنگ و سیاستورزی در ایران پیش و پس از اسلام است و همزمان یک ژانر ادبی و شیوهای از تفکر و آموزش سیاسی به شمار میآید که تداوم و پایندگی تصور «ایران» را، حتی در دورههایی که حکومت مرکزی واحدی به اسم ایران وجود نداشت، نشان میدهد.
مشهورترین اثر این سنت، سیاستنامه یا سیرالملوک خواجه نظامالملک طوسی است که در پاسخ به درخواست ملکشاه سلجوقی و برای سامان دادن و توجیه نظم دیوانی و نظامی عصر او نوشته شد. در تداوم همین فضا، نصیحتالملوک امام محمد غزالی طوسی، که اندکی پس از سیاستنامه و برای فرزند ملکشاه نگاشته شده، در همین دسته بندی قرار می گیرد. غزالی سیاستمدار و مرد تجربه دیده میدان قدرت نبود اما نصیحتالملوک او دستکم از این جهت اهمیت دارد که توجه یکی از بزرگترین متفکران جهان اسلام را به عناصر ایرانی حکومتداری و دیوانسالاری نشان میدهد. در کنار این آثار، میتوان قابوسنامه، مرزباننامه و ترجمه کلیله و دمنه نصرالله منشی را از نمونههای برجسته این نوع نوشتار دانست که در آنها اخلاق، حکمت عملی و آداب سلطنت در قالب حکایت و تمثیل عرضه میشود. فراتر از اینها، حضور این ژانر و عناصر آن در آثار بسیاری از نویسندگان و شاعران فارسی نیز دیده میشود. برای مثال بخشهایی از بوستان و گلستان شیخ اجل سعدی شیراز رنگ و بوی سیاستنامه دارد و در روزگار متاخر میتوان منشآت قائممقام فراهانی را نزدیک به این سنت دانست.
سیاست نامه را میتوان از چند جهت مورد توجه قرار داد. نخست آنکه در آن حفظ و انسجام قدرت حاکم هدف مرکزی است. قدرت در سیاستنامهها به رسمیت شناخته میشود و نوعی اصالت مییابد و صرفا با شعارهای اخلاقی و آرمانی پر نمیشود. از این حیث میتوان آن را با «شهریار» ماکیاولی مقایسه کرد، با این تفاوت که روح، خرد و اخلاقیات ایرانی و اسلامی در آن حضور پررنگ دارد. همین وجه شبه است که باعث شده برخی سعدی را به سبب ابیاتی مثل «خلاف رأی سلطان رأی جستن / به خون خویش باشد دست شستن» نقد کنند که در نگاه نخست رای سلطان را بر حقیقت مقدم داشته است و به ماکیاولی شباهت دارد. اما در نگاه دقیقتر باید پرسید که کدام حقیقت، و آیا بین دو چیز نسبی میتوان یکی را ارزشمندتر دانست. یعنی جایی که خودکشی نکردن به واسطه مخالفت با حاکم خون ریز ارزشمندتر از تعصب بر یک نظر خاص است. نیز از همین زاویه است که خواننده ناآشنا، در مواجهه با سیاستنامه خواجه نظامالملک، او را به جانبداری از قدرت، دستکاری و جعل تاریخ و تهمت و نسبت ناروا به مخالفان مذهبی متهم میکند. خواجه در جاهایی سالها را پس و پیش میکند، برخی پادشاهان و رهبران مذاهب دیگر را با تعبیرات سخت مینوازد و با نقل احادیث و اقوال از زبان فلان شیخ، حقانیت مذهب خود و بطلان «باطنیان» و «رافضیان» اسماعیلیه را نشان میدهد. در این معنا میتوان گفت خواجه مذهب را در خدمت سیاست و استحکام دولت سلجوقی قرار داده است که از نگاهی دیگر، این همان پیوند ناگسستنی دین و دولت در سنت کهن و باستانی ایرانی است.
نخستینبار در دوره استقرار شاهنشاهی ساسانی است که دین بهطور صریح پشتوانه وحدت سیاسی و انسجام حاکمیت میشود. اردشیر بابکان که چند قرن پس از سقوط هخامنشیان به قدرت رسید، اهورامزدا را بر خدایان دیگر روزگار سلوکی و اشکانی برتری میدهد و با تکیه بر فرّه ایزدی وحدت سیاسی را سامان میبخشد. سیاست یکیکردن مذهب رسمی و مقابله با مذاهب رقیب که در دوران سلطان محمود غزنوی برای تحکیم اقتدار سیاسی پی گرفته شد و خون قرامطه بسیار ریخته شد در نظر خواجه نظامالملک نیز اهمیت دارد و در سیاستنامه بازتاب یافته است.
یکی از تفاوتهای سیاستنامه با قرائتهای اسلامی، که نشاندهنده ریشههای باستانی و ایرانی آن است، تصویر شاه است. شاه برخلاف خلیفه یا امام که با بیعت یا وصیت امام پیشین تعیین میشود، «برگزیده خدا» و حامل فرّه شاهی دانسته میشود. خواجه در سیاستنامه مینویسد که خداوند در هر زمان یکی را از میان مردم برمیگزیند، او را به هنرهای شاهانه میآراید، مصالح جهان و آرام بندگان را به او میسپارد و درِ فساد و آشوب را بهدست او بسته نگه میدارد. این تصویر، بازتابی از الگوی شاه ایرانی در قالبی اسلامی است.
نکته دوم آن است که سیاستنامه در پی ترسیم یک الگوی یگانه از قدرت است که «در ایران» قابل اعمال باشد. یعنی چه شاهان عجم پیش از اسلام و چه ترکهای آسیایی که ابتدا در دستگاه سامانیان غلام بودند و سپس ترقی کرده و خود به سلطنت غزنوی و سلجوقی رسیدهاند، باید از مجموعهای قواعد مشترک پیروی کنند. خواجه نظام الملک در سراسر کتاب حکایاتی از خسروان عجم (چون فریدون، اسکندر، انوشیروان عادل، اردشیر، کیخسرو، قباد، پرویز، یزدگرد، بهرام گور)، از خلفای راشدین و بنیامیه و بنیعباس، بهویژه وزیران ایرانی نسب آنان مثل آل برمک، و نیز از امرای سامانی، سلاطین غزنوی و سلجوقی نقل میکند تا بهگونهای نشان دهد همه اینان، در چارچوب یک عقلانیت و سنت فکری مشترک قابل فهماند. در حافظه تاریخی ایرانیان (مثلا در شاهنامه)، شاهان ترک بهعنوان تورانیان که خویشان دور و رقبای ایرانیان بودند تصویر میشوند و خود خواجه سلطان سلجوقی را از نسل افراسیاب میشناساند و در عین حال میکوشد او را در چهارچوب همان الگوی شاه ایرانی عادل بنشاند. جایی که سلجوقیان را با احتیاط نکوهش میکند، عمدتا از این حیث است که سلطان تنها بر پشتوانه غلامان ترک تکیه میکند و نه بر سنت دیرپایی که از شاهان عجم تا زمان او امتداد یافته است.
عنصر «عدل» یا «داد» در حکمت کهن ایرانی، که در شاهنامه بهصورت «قرار گرفتن هر چیز در جای خویش» تعریف میشود، و انوشیروان را از جهت باز نشاندن گروه های اجتماعی به حالت قبلی خود پس از آشوب مزدک عادل می داند، از مولفههای اساسی این نظام فکری است. خواجه در سیاستنامه برای مثال توصیه میکند که در هنگام بار دادن، میان جایگاه و زمان بار یافتن خواص و عوام تفاوت گذاشته شود و همه در یک زمان و یک موضع حاضر نشوند. به طور کلی هر کس باید در جایگاهی باشد که جامعه برای او تعریف کرده است، امیران ترک در جای خود، و خواجگان و عمیدان و متصرفان در جای خود. در نمونهای دیگر، الگوی یگانه ایرانی-اسلامی را آنجا نشان میدهد که میگوید همانسان که شاه باید فرزند شاه باشد وزیر نیز شایسته است وزیرزاده باشد. سپس از پیامبرانی چون سلیمان و موسی و وزرای آنان (آصف بن برخیا و هارون)، پادشاهان عجم چون کیخسرو و گشتاسپ و وزرایی مانند گودرز و جاماسب، و نیز خلفای عباسی و وزیران ایرانی ایشان، تا سلطان طغرل و وزیرش ابونصر کندری نام میبرد تا تداوم این الگو را بنمایاند.
مطلب سوم که قابل توجه است آن است که آموزههای سیاستنامه در جهان ایرانی برای اداره کشور از گذشته تا امروز باید در نظر گرفته شود. نمونههایی است از این دست:
«دو شغل را به یک نفر مسپار»، زیرا معمولا در یکی از کارها سستی خواهد کرد.
از فزونی القاب بیمورد مثل دکتر و مهندس و آیت الله پرهیز کن. حفظ مراتب و اندازهها از «ناموسهای مملکت» است و اگر لقب بازاری و دهقان یا عالم و جاهل یکسان شود، تمیز و عدل از میان میرود.
درباره مسئولانی که به دست شاه بزرگ شدهاند، اگر خطایی کنند، بهتر است نخست در نهان با آنان سخن گفته شود تا بیآبرویی علنی پیش نیاید.
مطالبات نظامیان باید از طریق سران و سرداران (سرخیل) آنان طرح شود تا حرمت سلسله مراتب حفظ گردد و هر کس از حد خود تجاوز نکند.
امیران نواحی مختلف (عرب، کرد، دیلمی، شبانکاره، طبری، رومی و جز آن) باید خویشان نزدیک خود را به صورت گروگان در دربار داشته باشند تا از شورش و طغیانشان جلوگیری شود.
ترکیب لشکر از گروههای مختلف (ترک، خراسانی، عرب، هندی، دیلمی و …) موجب رقابت مثبت در جنگ و موازنه قوا در صلح میشود. هر گروه برای کسب افتخار میکوشد و در عین حال از بیم دیگر گروه های رقیب جرات سرکشی یکجانبه نمییابد.
هرچند نظام اقطاعداری از زمان غزنویان وجود داشته، اما بهتر است پادشاه تا حد ممکن از خزانه خود به غلامان صله بدهد تا پیوند عاطفی و وفاداری مستقیم میان آنان و شاه شکل گیرد.
«خودکامه» بودن به معنای عدم استقرار دموکراسی نیست. حاکم خودکامه حاکمی است که در کارها با دیگران مشورت نمیکند.
پادشاه باید نسبت به بزرگان، امیران و سپهسالاران با حشمت و شکوه رفتار کند، اما با ندیمان نزدیک، خودمانی و شوخطبع باشد تا طبعش گشاده شود. با این حال، ندیم نباید مسئولیت اجرایی داشته باشد تا از موقعیت خود سوءاستفاده نکند و مسئولان نیز نباید ندیم پادشاه باشند و باید از پادشاه در هراس باشند.
«دو تیغ در یک نیام نگنجد» و دو فرمانده در یک شهر نمیتوانند همزمان اقتدار واقعی داشته باشند.
هرگاه مملکت دچار آشوب شود کار دین نیز مختل میشود و بددینان و مفسدان سر برمیآورند، و هرگاه دین آسیب ببیند مفسدان تقویت میشوند، بر پادشاهان میشورند و کشور در آشوب فرو میرود.