یکی از عوایب ورود نظریات به اصطلاح جامعه شناسی و علمی به ایران طبقه انگاری است که به عنوان محرکهای اجتماعی در قالب عباراتی نظیر «طبقه کارگر»، «قشر مستضعف»، «صنف روحانیت»، «قشر مذهبی»، «اقلیتهای قومی و مذهبی»، «جامعه روشنفکران» و غیره ظاهر میشود. هیچکدام از این طبقات و اقشار نه عاملیت دارند و نه توان تغییر و تحول، و نه اصلا وجود دارند.
مثلا قشر مذهبی که در تحلیلها دیده میشود به هیچوجه یک قشر متعین و دارای موجودیت نیست بلکه افرادی که با این عنوان و عناوین مشابه نظیر ارزشی و انقلابی و حزب اللهی شناخته میشوند در طیفهای متنوع و وسیعی قرار میگیرند. این طیفها دارای اقطاب معتنابهی است. یک قطب ماهیت ملی دارد که روحانیت سنتی است. وابسته به بازار است، در فقه و حقوق و تنظیم روابط اجتماعی سررشته دارد، مردمی است و با عوام ارتباط مستمر دارد، و همواره حامی حکومت وقت بوده است اعم از پادشاهی یا ولایت مطلقه. اقطاب دیگر ماهیت ایدئولوژیک وعمدتا وارداتی از غرب دارند. مثلا اندیشههای آخرالزمانی دارند. این اندیشهها برخلاف قطب نخست از انتظار منفعلانه حالت فعالانه میگیرد و به صورت «نهضت» و «مبارزه» و «قیام» و «جهاد» نمود مییابد. یا از عاشورا «مکتب» میسازد. روضهخوانی و عزاداری و آیینهای مردمی را برنمیتابد و دعوت به «اندیشه» میکند و دوست دارد تا یک ملت را تماما عاشورایی و کربلایی کند، کاری که حتی خود امام حسین قادر به انجامش نبود. یک قطب دیگر ایدئولوژیک ماهیت لیبرال دارد و آخوندهای کراوات زده روشنفکر پیرو گفتمان سکولاریسم و پلورالیسم دینی از مثالهای آن هستند.
هر شخص مذهبی و هر آخوندی دارای درجاتی از این اقطاب متنوع است و مابین اینهاست. در اقطاب سنتی همانگونه که در مدارس دینی قدیم اینگونه بود، آموزههای عرفان، اخلاق، کلام و حکمت، و نیز هنر و ادبیات اسلامی جایگاه مرتفعی داشت. کما اینکه بسیاری از ادیبان سرشناس و پایه گذاران رشتهی ادبیات فارسی در دانشگاهها دانش آموختگان این مدارس بودند از قبیل بدیع الزمان فروزانفر، علامه قزوینی، و جلال الدین همایی. گرایش به حکمت و کلام و ادبیات در گذشته بیشتر مرتبط با «ملایان» بود اما امروزه این ارتباط از همبستگی خارج شده است. هم افراد غیرمذهبی ممکن است به این مسائل گرایش پیدا کنند و هم افراد مذهبی دیگر چندان سنتی به نظر نرسند که میتوان آن را به زیبایی شناسی مرتبط دانست. امروزه برخلاف گذشته ادبیات و حکمت و عرفان خود تبدیل به ابژهی زیبایی شناسی شدهاند. یعنی فرد درون آن فضا زندگی نمیکند و خود جزئی از آن نیست بلکه از بیرون آن را میبیند و زیباییاش را میپسندد.
مخلص کلام اینکه هر شخصی متاثر از جریانات گوناگون است و نمیتوان طبقات یا اقشار متمایزی را در اینجا تشخیص داد. یک شخص مذهبی ممکن است ۸۰ درصد ملی و سنتی باشد و ۲۰ درصد ایدئولوژیک و یک مذهبی دیگر ۴۰ درصد ملی و سنتی و ۶۰ درصد ایدئولوژیک. همانگونه که رئیس جمهور آمریکا ترکیبی از عقاید ملی و آخرالزمانی را در خود دارد:
اما این دغدغههای آخرالزمانی گاهی در کنه خود ملی هستند یا در بستر ملی گرایی رشد پیدا می کنند چنانکه در مورد ترامپ اینگونه است. یعنی اندیشهی نبرد آخرالزمان یا حمایت از یهودیان در جهت منافع ملی است. حتی این مطلب بعید نیست که بعد از آنکه از ترور جان سالم به در برد رسالتی الهی را بر دوش خود احساس میکند تا آمریکا را به خیال خود مجددا بزرگ کند.
آمریکا در حال تغییر نظم جهانی است که از آن با نام MaraLago Accord یاد میشود. یکی از رئوس این نظم جدید تضعیف ارزش دلار آمریکا بدون از دست دادن جایگاه آن است تا صنایع آمریکایی را که در دوران گلوبالیزم محدود به فناوری اطلاعات و فایننس شده بودند بازیابی کند. ژاپنی کردن اقتصاد چین، رونق مجدد صادرات آمریکا و ایجاد بازارهای جدید مصرف برای آمریکا مثلا در خاورمیانه از نتایج این نظم جدید هستند که طبیعتا نیازمند برقراری امنیت و حل منازعات در خاورمیانه است.
با درک این موضوع نکات مختلفی دریافته میشود. اولا نزاع آمریکا و اسرائیل با ایران لااقل ایدئولوژیک و آخرالزمانی نیست. آمریکا و اسرائیل در راستای تغییر نقش خاورمیانه در نظام جهانی عمل میکنند و ایران نیز تلاش میکند با نظم تحمیلی جدید مقابله کند. در جنگ ۱۲ روزه حتی شعارهای مذهبی کمرنگ تر از گذشته بوده و بیشتر ماهیت ملی پیدا کرده برای دفاع از خاک میهن در برابر تجاوز دشمن.
مطلب دوم اینکه ایران اگرچه تلاش میکند تا همانند کشورهای عربی ضعیف نباشد اما باید دید که تا چه میزان توان مقابله با نظم تحمیلی را دارد. سوال مهم برای ایران این است که شاید در گذشته ایران درست در همان جایگاهی قرار داشته که غرب برایش تعریف کرده بود اما حالاست که ضدیت پیدا کرده و مورد برخورد واقع میشود. گذشت زمان به تدریج پاسخ این سوال را روشن خواهد کرد.