ویرگول
ورودثبت نام
بهنام
بهنامدغدغه هویت
بهنام
بهنام
خواندن ۳ دقیقه·۴ سال پیش

چرا از زامبی‌ها می‌ترسیم


معمولا تصور می‌شود که فیلم‌های ترسناک آمریکایی از این جهت ترسناک هستند که مثلا یک جن یا روح یکدفعه ظاهر می‌شود و آدم را به شکل فجیعی به قتل می‌رساند. اما این ترس از نوع فلسفی نیست. آدم فقط یکبار می‌میرد. ممکن است تصادف کند یا سکته، یا در اثر بیماری بمیرد. و ممکن هم هست که یک جن مقابل او ظاهر شود و از ترس قالب تهی کند یا اینکه جن یا روح شرور مورد نظر دارای قدرت فیزیکی باشد و شخصا او را به قتل برساند. این نوع ترس فرقی با ترس ما از بیماری و تصادف ندارد. اما ترس عمیق‌تر ناشی از یک نگرش قدیمی است که خدای جهان‌آفرین «خدای تاریکی» است.

در فیلم «۱۴۰۸» اتاق یک هتل هست که هر کسی که در آن اقامت کرده به طرز عجیبی کشته شده. یک نویسنده‌ی بی‌اعتقاد تصمیم می‌گیرد اتاق را رزرو کند و وقایع را ثبت کند. از دید این نویسنده اتفاقاتی رخ می‌دهد مثلا تابلوی نقاشی دریا واقعی می‌شود و او را آب می‌برد. یا زمان به شکلی باورنکردنی گنگ و مبهم می‌شود. ثانیه‌ها کند می‌شوند. تلفن زنگ می‌زند ولی معلوم نیست که شخصی که آن طرف تلفن است واقعا وجود دارد یا نه. همه‌ی این اتفاقات ترسناک در «ذهن» نویسنده رخ می‌دهند تا او را وادار به خودکشی کنند. اما جایی که تصور می‌کند که نجات پیدا کرده بعد از چند روز متوجه می‌شود که این هم جزئی از همان بازی ترسناک ذهن بوده و تازه چند ثانیه از زمانش «واقعا» گذشته. در نتیجه هر چیز که به نظرش واقعی می‌رسید رنگ می‌بازد. درست مانند «پیرهون» فیلسوف که آنقدر شکاکیت به خرج می‌داد که نمی‌توانست راه برود چون به حواسش اعتماد نداشت. نهایتا در وضعیتی که می‌بیند هیچ راه نجاتی نیست اقدام به انتحار می‌کند ولی حتی بعد از آن، روحش همچنان در آن اتاق اسیر و گرفتار می‌ماند، قدم می‌زند و سیگار می‌کشد.

ترسی که در این فیلم هست همان ترس از جاودانگی است که خارجی‌ها به آن آپیروفوبیا (apeirophobia) می‌گویند. این ترس بسیار وحشتناک‌تر و عمیق‌تر از این است که آدم یکبار بمیرد. ترس از جاودانگی از ترس از مرگ بدتر است.

اپیکور و به تبع آن شوپنهاور می‌گفتند:

when we are, death is not, and when death is, we are not.

یعنی بعد از مرگ عنصر آگاهی وجود ندارد که از بابت وجود نداشتن خودش احساس ناراحتی و اضطراب کند. و مادامی هم که ما زنده‌ایم یعنی هنوز نمرده‌ایم و لذا نگرانی از مرگ معنی ندارد. در مقابل، رویکرد بیشتر ادیان همان اعتقاد به جاودانگی است. اما جاودانگی تنها به یک شرط می‌تواند سبب آرامش و تسکین شود و آن این است که اولا خدایی وجود داشته باشد، ثانیا خدای مورد نظر، «خدای نور» باشد و نه تاریکی. اگر خدای مورد نظر تاریکی باشد، در این صورت است که ما از پریشانی‌هایی که ارواح خبیث برایمان به صورت ابدی ایجاد می‌کنند وحشت می‌کنیم.

زامبی‌ها نیز به همین خاطر ترسناکند زیرا در یک زنجیره‌ی شرارت‌بار گرفتار ابدیت‌اند. بارها و بارها می‌میرند و دوباره زنده می‌شوند. اما زنده بودنی که عین مرگشان است. عین مرگ که پیش و پس از زندگی ما یکنواخت بوده، حالا در مرگ‌شان محکوم به زندگی هستند. در واقع خلاف خیام که گفت «زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل / زین پس چو نباشیم همان خواهد بود»، زامبی‌ها اما «زین پس» شان با «زین پیش» یکی نیست.

در اساطیر تمدن‌های کهن نیز ترس از جاودانگی وجود دارد. در یونان باستان، سیزیف به دلیل حیله‌گری محکوم به مجازاتی می‌شود که «ابدی» است و علاوه بر آن «تکراری» هم هست یعنی بی‌معنا. حال آنکه ابدیت در ذات خودش بی‌معنایی را هم حمل می‌کند (endless means meaningless) و این شکنجه، رنج او را دو چندان می‌کند. دختران دانائوس نیز به دلیل اینکه از ازدواج با پسرعموهایشان منصرف شدند به یک مجازات ابدی محکوم می‌شوند. و نیز تانتالوس که اسرار خدایان را نزد انسان‌ها فاش می‌کرد.

زامبیفیلمسینمانقد فیلمهالیوود
۱۶
۵
بهنام
بهنام
دغدغه هویت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید