از بررسی چند ترانه مردمی با موضوع امام رضا (ع)، با مجموعهای از واژهها و مفاهیم پرتکرار روبهرو میشویم: شاه، امیر، آفتاب، گنبد، نقاره، سجده، نماز، حاجت، شفاعت و یار. هر یک از این واژگان پشتوانهای عمیق از تاریخ و فرهنگ ایران دارند و به سنتی پیوسته از روزگاران باستان تا امروز متصلاند. بی سبب نیست اگر بگوییم که ایرانی تر از امام رضا نداریم. در ادامه، با تکیه بر کتاب «نامه باستان» اثر میر جلالالدین کزازی و برخی منابع دیگر، این پیوند را با چند نمونه روشنتر میکنیم.
نخست، به پیوند «خراسان» و «یار خراسانی» توجه کنیم. خراسان در تخیل ایرانی جایگاه برآمدن آفتاب و کانون اصلی روشنایی و حکمت است و در تداوم تمدن ایرانی پس از اسلام نقشی محوری دارد. این تصویر با روایتهایی که در سنتهای شیعی و زرتشتی درباره آخرالزمان و برآمدن یاری از خراسان نقل شده همافق است. خود مفهوم «یار» نیز ریشهای کهن دارد: در پهلوی «ایار» بوده و بعدها در صورتهای «عیار»، «یارو»، «یاور» و ترکیباتی مانند «علی یارت» ادامه یافته است، صورتهایی که با انجمنهای اخوت و گروههای فتیان پیوند دارند. لحن خودمانی ترانهها، نوعی صمیمیت و «درونی بودن» رابطه را القا میکند. نوعی پیوند مرید و مرادی که در فضای رازآمیز و محرمآمیز شکل میگیرد.
مفهوم «راز» در اینجا جایگاه ویژهای دارد. «راز» در سنت تصوف و تشیع، هم در سطح مفاهیم و هم در سطح مناسک، حضوری پررنگ دارد و با باورهای باستانی ایرانی درباره ساختار نهان هستی و مفهوم «پیشوایی» درهم تنیده است. در دستگاه شیعی، امامت بهمنزله ادامه پنهان همان رسالتی است که پیامبری جلوه آشکار آن است. گویی پیامبری نیمه روشن و امامت نیمه پوشیده و رازآلود همان حقیقتاند. در روایتی از پیامبر آمده است که خداوند علی را با هر پیامبری در نهان (سِرّاً) برانگیخت و با او آشکارا (جهراً). همین نسبت راز و پیشوایی را در ادبیات نیز میبینیم: از ابیات مثنوی مولوی در «راز بگشا ای علی مرتضی» تا مقدمه شاهنامه که میگوید «گواهی دهم کاین سخن راز اوست / تو گویی دو گوشم بر آواز اوست».
دیگر مفهوم عمیقا ایرانی گنبد است. گنبد زرد رضا فراتر از یک سازه معماری، دارای ابعاد نمادین و جهانشناختی است. در فرهنگ ایران گنبد استعارهای از آسمان است. ترکیباتی چون «گنبد تیزگرد»، «گنبد لاژورد یا لاجورد» و «گنبد تیزرو» در ادبیات فارسی به حرکت و ساختار چنبرینه آسمان اشاره دارند. در فرهنگ کهن ایران، بناهای آیینی و آتشکدهها را گنبدینه میساختند تا صورت نمادین آسمان را در معماری بازآفرینی کنند. پس از اسلام نیز این سنت در ساخت مسجدها، مقابر بزرگان و امامزادگان ادامه یافته است.
اعتقاد به شفاعت و برآورده شدن حاجت نیز ریشههایی ژرف در فرهنگ ایرانی دارد. در سنت پادشاهی ایران، هنگام خشم شاه، بزرگان و میانجیانی که «پایمرد و خواهشگر» بودند به میان میآمدند تا خشم او را فروبنشانند. از سوی دیگر پادشاهان موظف بودند در روزهای معین «بار عام» دهند و حاجات و دادخواهی زیردستان را بشنوند و تا حد امکان برآورده سازند. این الگوی میانجیگری و دادخواهی بعدها در تصور دینی شفاعت و «حاجتگیری» از اولیا و امامان نیز انعکاس مییابد. در سطح زبان هم «سجده» و «نماز» حامل همین پیوستگیاند: گفتهاند «سجده» با «مزگت» (صورت کهن مسجد) پیوند دارد و «نماز» در فارسی کهن معنایی نزدیک به خم شدن برای اظهار کرنش، بزرگداشت و ادب داشته است، حرکاتی که هم در برابر شاه و هم در برابر بزرگان دین به کار میرفته است.
«نقاره» نیز در این دستگاه نشانهای مهم است. نقاره سازی رزمی و حماسی است که در گذشته برای اعلام پیروزی، آغاز نبرد یا حرکت پادشاه نواخته میشد. امروز هم نقارهخانه حرم امام رضا با آوای خود، ناخودآگاه همین خاطره پادشاهی و شکوه حضور شاه را زنده میکند. مجموعه استعارههای آشکار و پنهان مرتبط با شاه، از تاج و تخت و گنبد تا نقاره و حاجترسانی و شفاعت، نشان میدهد که چگونه مفهوم فرمانروایی در ایران، از اساس با امر قدسی درآمیخته است. در سنت ایرانی، فرمانروا در عمیقترین لایه خود، هم «سالار گیتی» است و هم «راهنمای مینو». در این دیدگاه، پادشاه تنها زمانی مشروعیت مییابد که مردی مینویی باشد و شایستگی فرمانروایی بر سرزمین ایران را یافته باشد.جمشید در شاهنامه صراحتا اعلام میکند که «منم گفت: با فرّه ایزدی / همم شهریارم، همم موبدی» که نشاندهنده درآمیختگی پیشوایی دینی و پادشاهی در یک تن است. پادشاهی که از این نیرو برخوردار است، هالهای رخشان (که زرد بودن گنبد این را می رساند) بر گرد سر دارد که نشانه تأیید الهی اوست.
پس می بینیم که اعتقادات اسلامی تا چه میزان در هم آمیختگی دارد با زیست ایرانی که هزاران سال تداوم داشته است و این دو به مثابه تار و پودی در هم آمیخته غیر قابل تفکیک هستند.
از این مقدمه دریافت میشود که اسلام ایرانی و ایران اسلامی هویت غیر قابل تفکیک و تجزیه ایرانی است. این هویت که در روح ایرانی پدیدار میشود همانند هر وجود روحانی دیگری غیر قابل تجزیه است. همانطور که نمیتوان روح انسان را به دست و پا و مغز و قلب او فروکاست.
عنصر دیگر هویت ایرانی جنبه مدرن و وارداتی دارد، که آن را معمولا غربی مینامند. اما غرب امروزه محدوده به غرب و کشورهای غربی نیست. چه بسا در کشوری مانند مالزی و سنگاپور و بخشهایی از چین که شرقی به حساب میآیند بیشتر با غرب و تمدن غرب روبرو میشویم تا بسیاری از نقاط اروپا و آمریکا که مانند روستاهای عقب مانده صد سال پیش دست نخورده باقی مانده اند. این زیست امروزی است، همانطور که مردمان امروزی از یخچال و تلویزیون و موبایل استفاده میکنند، لباسهای نسبتا مشابهی میپوشند، و موسیقی و فیلم و هنر بومی خود را در قالب امروزی میسازند. به نحوی که فیلمی که در هند یا کره ساخته میشود میتواند مخاطبانی در ایران و شرق اروپا و آمریکای جنوبی داشته باشد.
در ایران مدرنیته ابتدا به عنوان بخشی از هویت ملی (هم ریشه دانستن آریایی ها با اروپایی ها در دوره پهلوی) صورتبندی میشود و بعدتر در گفتمانهای رسمی، بیشتر به شکل «تهاجم فرهنگی» یا «غربزدگی» تعریف میگردد. اما مدرنیته امروزه به خصوص در زندگی مردم به شکل افق جهانی فهم میشود که جوامع مختلف (از مالزی تا چین و ایران) شکلهای محلی و ترکیبی از آن را تولید میکنند. رسانه، اقتصاد، تکنولوژی و نظام آموزشی در ایران، عناصر مدرن را با سنتهای بومی و اسلامی ترکیب کرده و یک صورتبندی «ایرانی» از مدرنیته ساختهاند. بنابراین میشود نشان داد که «مدرن بودن» نه یک اضافه حاشیهای که یک لایه جدی از هویت امروز ایرانیان است.
زیست و تفکر امروزی یا غربی بخش مهمی از هویت ایرانی است، همانند همه مردمان دیگر ساکن در کره زمین. این عیب نیست. اما چیزی که عیب است خودباختگی است. یعنی فلان فیلسوف ما کلا نگاهش به هگل و هایدگر و نیچه و سارتر است و داشتهای فرهنگی خودمان را ناچیز میشمارد. و همزمان نمیبیند که همین دو کشور آلمان و فرانسه که این فیلسوفان و ادیبان را پروردهاند وقتی جیره نفتشان قطع میشود چطور بالا و پایین میپرند و التماس میکنند و کودکانه و عاری از هر سیاستی چگونه از بازگشایی تنگه هرمز خوشحال میشوند. عیب آنجاست که یکی را به تلویزیون میآورند تا بگوید ایران باستان هیچ بوده و تمدن و فرهنگ ایران همه از اسلام نشات گرفته است. در حالیکه تداوم هویت ایرانی نشان میدهد که از معماری، اسطوره، تقویم، جشنها تا ساختارهای سیاسی ساسانی، همه در شکلگیری بعدی هویت ایرانی اثر داشتهاند. یا آن احمقهایی که در خارج تصور میکنند که ایران ۱۴۰۰ سال است که تحت سیطره و اشغال اسلام است و باید از زیر یوغ آخوند خارج شود. ایران در دوره اسلامی، همواره فاعل فرهنگی بوده: فلسفه، عرفان، ادبیات، هنر، شهرسازی و فقه و کلام با مشارکت ایرانیان شکل گرفته است و ارزشمندترین میراث فرهنگی ایران در پس از اسلام متجلی شده است.
اینک که فصل تازه ای در تاریخ ایران ورق میخورد وقت آن است که لایهها و اجزای هویت ایرانی باز شناخته شوند. روشنفکران همانند آن مرزبان مدافع ایران که گفت «من نوکر همه مردم ایرانم» به فرهنگ عامه و توده مردم احترام بگذارند، عقاید مردم محترم شمرده شود و جنبههایی از این هویت که در دوران پس از انقلاب «غیر خودی» به حساب آمده اند و نادیده و سرکوب شده اند در دستگاه حسابگران و گردانندگان امور در شمار و عداد آیند. از جمله چه نیک است اگر پرچم شیر و خورشید که ریشه در عقاید شیعه و ایران باستان دارد از اختیار و انحصار اراذل و اوباش خارج شود و در داخل ایران مورد تکریم قرار گیرد و در جاهایی که امکان آن هست استفاده شود.