ویرگول
ورودثبت نام
بهنام
بهنامدغدغه هویت
بهنام
بهنام
خواندن ۶ دقیقه·۸ ساعت پیش

سیمرغ

سیمرغ را می‌توان یکی از روشن‌ترین گره‌گاه‌ها میان اسطوره‌های ایران باستان و ادبیات عرفانی پس از اسلام دانست. مفهومی که مثل یک رگ اصلی، خون معنای کهن را به پیکر زبان و اندیشه اسلامی منتقل کرده است. در متون اوستایی و پهلوی، سیمرغ (سَئنه‌مَرِغ) پرنده‌ای مینوی، دانا و درمانگر است که بر درخت همه‌درمان، گوکرن، آشیانه دارد و بذر گیاهان دارویی را بر جهان می‌پراکند. درختی که مادر همه گیاهان شفابخش است و هر بار نشستن سیمرغ بر آن، بذرها را بر زمین فرو می‌ریزد تا دردهای آفریدگان را التیام بخشد. این تصویر، سیمرغ را در قلب کیهان‌شناسی دینی ایران پیش از اسلام می‌نشاند: موجودی میان آسمان و زمین، نگهبان زندگی، واسطه‌ی فیض و شفا و حامی نظم مینوی در برابر نیروهای تباه‌کننده.

با انتقال این تخیل دینی به شاهنامه، سیمرغ نه نقش حاشیه‌ای، بلکه محور چند فصل مهم حماسه می‌شود. در داستان زال، سام فرزند سپیدموی خود را در بیابان رها می‌کند و این کودک به دست سیمرغ بر قله البرز پرورش می‌یابد. زال هنگام بازگشت به جهان آدمیان، سه پر از سیمرغ به عنوان عهد یاری دریافت می‌کند تا هر زمان که به مدد مینوی نیاز داشت با سوزاندن آن‌ها سیمرغ را فراخواند. نخستین بار این پرها در ولادت رستم به کار می‌آیند. هنگامی که جثه بزرگ کودک زایمان طبیعی را ناممکن کرده و مادر را در آستانه مرگ قرار داده است. سیمرغ با فرود آمدن، راه و روش جراحی زایمانی را به موبدان می‌آموزد و رستم را سالم به دنیا می‌آورد. رخدادی که او را به صراحت در مقام طبیب و معلم فن جراحی می‌نشاند. بعدتر در نبرد رستم و اسفندیار، سیمرغ بار دیگر ظاهر می‌شود، زخم‌های رستم را درمان می‌کند و راز آسیب‌پذیری چشم اسفندیار را فاش می‌سازد تا قهرمان بتواند از مهلکه جان به‌در ببرد. این حضورهای پی‌درپی، پیوند سیمرغ با نجات، درمان و هدایت قهرمانان را تثبیت می‌کند و نشان می‌دهد که تصویر اسطوره‌ای پرنده درمانگر و دانا در قالب حماسی بازآفرینی شده است.

در پس این نقش‌ها، ساختاری عمیق‌تر هم دیده می‌شود: در ایران باستان، دانش پزشکی در دل نهاد دینی و در اختیار مغان بود. درمان با منتره (کلام مقدس)، توجه به روان و طب مینوی در کنار طب جسمانی جریان داشت و پزشک برتر کسی بود که با اراده و دعا و کلام قدسی، بدون دارو و جراحی، جان بیمار را به منبع قدسی پیوند می‌داد. سیمرغ، به عنوان مرغ همه‌درمان و آموزگار سزارین، نماد همین طب مقدس است. موجودی که هم طبیب است و هم متصل به جهان نور. این پیوند میان طب و قدس در تحولات بعدی فرهنگ ایرانی نیز ادامه می‌یابد: در جهان اسلام، نام «سینا» که در تبار واژگانی‌اش ردّ همان ریشه «سَیْنَه» و «سین/سیمرغ» را می‌توان دید، به بزرگ‌ترین پزشک تاریخ بشر یعنی ابن‌سینا تعلق می‌گیرد؛ کسی که طب و فلسفه و حکمت نظری را در قالبی جدید اما در امتداد همان دغدغه‌های سلامت بدن و جان سامان می‌دهد. به این ترتیب، رشته‌ای ظریف میان سیمرغ درمانگر اسطوره‌ای، طب دینی مغان و طب فلسفی ابن‌سینا برقرار می‌شود که از سطح نام‌ها فراتر می‌رود و در افق معنا عمل می‌کند. از مرغ همه‌درمان بر فراز گوکرن تا حکیم همه‌دان در بستر تمدن اسلامی.

وقتی این دستگاه معنایی را در کنار روایت‌های شاهنامه می‌گذاریم، نقش سیمرغ به عنوان حلقه اتصال میان پزشکی دینی، حماسه ملی و تمثیل عرفانی روشن‌تر می‌شود: الگوی درمانگری از بدن آغاز می‌شود، در شاهنامه به صورت جراحی و زخم‌بخشی و زخم‌زدایی بر بدن قهرمان ظاهر می‌شود، و آماده است تا در بستر اسلامی و عرفانی به سطح درمان جان ارتقا یابد. همین سیمرغ حماسی و اسطوره‌ای، با همان جایگاه کوهی و همان نقش پیر راهنما و نجات‌دهنده، در ادبیات عرفانی نیز به صورتی دیگر بازمی‌گردد. در تمثیل ایرانی، کوه البرز در ریشه اوستایی خود به معنای برج دیده‌بانی بلند و نردبان آسمان است، کوهی که جهان را چون نگینی در بر گرفته و به آسمان پیوسته و بسیاری از رخدادهای مینوی از قبیل پرورش زال در آغوش سیمرغ، پناه گرفتن فریدون از دست ضحاک، نیایش‌های جمشید، بر فراز آن رخ می‌دهند. در متون جغرافیایی و تاریخی اسلامی، البرز گاه با قاف یکی دانسته می‌شود. قافی که در کیهان‌شناسی مسلمانان مرز میان جهان حس و جهان جان و محور عالم است. سیمرغ بر فراز البرز و سپس قاف، همان نقشی را بر عهده دارد که حضور خدا بر طور سینا یا خدایان یونانی بر کوه المپ: واسطه‌ای میان بالا و پایین، حامل پیام و فیض، و نشانه‌ای از جایی که ضخامت ماده نازک می‌شود.

در منطق‌الطیر عطار نیشابوری، این میراث کوهی و پرنده‌گون با دقت در خدمت بیان سلوک عرفانی قرار می‌گیرد. مرغان که نماد جان‌های سالک‌اند، در جستجوی پادشاه خویش به سفر به سوی قاف فراخوانده می‌شوند و باید از هفت وادی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا بگذرند تا به آستان سیمرغ برسند. در پایان راه، «سی مرغ» با رسیدن به «سیمرغ» درمی‌یابند که آن حقیقت جست‌وجو شده بیرون از آن‌ها نیست. آنان خود، در آینه سیمرغ، خویشتن را می‌بینند و سیمرغ را در خویش می‌یابند. عطار با بهره‌گیری هوشمندانه از هم‌آوایی سیمرغ و سی مرغ، ساختار کهن را حفظ می‌کند: کوه قاف هم‌تای البرز، مرغان ادامه همان باور کهن به مرغ‌گون شدن روح در مرگ، و سیمرغ، مظهر حقیقت واحد. اما معنای این ساختار از افق اسطوره زرتشتی به افق توحیدی عرفان اسلامی منتقل شده است. دیگر سخن از پرنده‌ای درمانگر که بذر گیاهان را می‌پراکند به زبان صریح نیست، بلکه از حقیقتی سخن می‌رود که زخم‌های جان را درمان و سالک را از مرگ معنوی می‌رهاند.

در حکمت اشراق شهاب‌الدین سهروردی، سیمرغ از سطح اسطوره‌ای باز هم فراتر می‌رود و به ساحت عقل فعال و پیر راهنما پیوند می‌خورد. عقلی که میان عالم نور محض و جان انسان واسطه است و علم حضوری را بر جان می‌تاباند. زال، در خوانش سهروردی، سالکی است که پیوندش با جهان مینوی، یعنی سیمرغ به عنوان عقل راهنما، گسسته نشده و هر بار در بحران، با فراخواندن او راه نجات را می‌یابد. بدین‌سان، سیمرغ در حکمت اشراق نه فقط مرغی مینوی، بلکه تجسد عقل قدسی و حافظ حکمت باستانی در قالب فلسفه اسلامی است. در کنار او، ابن‌سینا با نامی که پژواکی از همان ریشه کهن در خود دارد، طب و حکمت را در سطحی عقلانی و نظام‌مند صورت‌بندی می‌کند و پلی دیگر میان سنت ایرانی و جهان اسلام می‌سازد. پلی که در یک سوی آن طب و منتره و سیمرغ قرار دارند و در سوی دیگرش فلسفه و برهان و قانون ابن‌سینا. این دگردیسی‌ها نشان می‌دهد که مفهوم سیمرغ و خانواده معنایی پیرامون آن توانسته‌اند از متن‌های اوستایی و پهلوی، به شاهنامه، و از شاهنامه به طب و عرفان منتقل شوند، در هر مرحله زبان و دستگاه فکری را عوض کنند، اما نقش بنیادین خود را که واسطه‌گری میان مینو و گیتی است حفظ نمایند.

سیمرغایرانشناسیشاهنامهعطار
۱
۰
بهنام
بهنام
دغدغه هویت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید