یکی از تفاوتهای مبنایی فرهنگ ایران با غرب تفاوت در نحوه رسیدن از جزء به کل است. در دوران پیش از سقراط در یونان باستان که پایه های اصلی تفکر غرب پی ریزی میشود اعداد جایگاه مهمی دارند. تمایل فیثاغوریان به ریاضی از این جهت بود که اصول آن را اصول تمام هستی میدانستند. در شیوهی انتزاعی ایشان اصل شیء حذف میشد و رابطهی دو شیء عبارت بود از نسبت دو عدد. آنها همه چیز را از نظم و ترتیب اشیاء تا فواصل نتهای موسیقی و به همین نسبت هماهنگی جهان را وابسته به عدد می دیدند و از مفهوم نامتعین یا نامحدود به بینهایت در ریاضیات میرسیدند.
همین نوع انتزاع ریاضی که در مکتب فیثاغوری و سپس در سنت افلاطونی و ریاضیسازی فیزیک شکل گرفت، در درازمدت یکی از پیششرطهای نظری ظهور فناوری مدرن و رویکرد مهندسی و نگاه تکنولوژی-محور استعماری به جهان بود. جنس انتزاع همان است که ۲۵۰۰ سال بعد از فیثاغورث و طالس به اختراع ماشین، استخدام انرژیهای طبیعت و تولد دوران مدرن منجر میشود، و نیز در همان است که پیشرفته ترین صنایع خود را در خدمت تولید جنگ افزارهای کشتار انبوه وا میدارد، هوش مصنوعی اش در جنگ ایران استفاده میشود، و همچنین در رویکرد مهندسی به علوم انسانی که علاقه مند به طبقه بندی رویدادهای پیچیده در قالب های ساده و پیش بینی پذیر است. مثلا همانطور که در فیزیک از «سطح صاف بدون اصطکاک» صحبت میشود در علوم انسانی نیز برخی لایهها عمدا نادیده گرفته میشوند. جنس انتزاع در همهی اینها نادیده گرفتن سطوحی از حقیقت متکثر و پیچیده است. تیپیکال یک فلان کارمند ایرانی شرکت انتراپیک را تصور کنید که در رسانههای داخلی و شبکههای اجتماعی فارسی به عنوان «نخبه» تبلیغ میشود و بسیار موجه و شسته رفته و مبادی آداب و بافرهنگ و حتی ایران دوست مینماید، اما همانند سربازان ارتش هیتلر به طور مستقیم و غیرمستقیم در کشتار هموطنانش مشارکت میکند.
در جهان بینی ایرانی اما ماهیت انتزاع کاملا ملموس، این جهانی و انسانی است. مقولات متافیزیکی و فلسفی و ریاضی و منطقی از قبیل ذات و جوهر و عدد کمتر به کار برده میشوند. در فرهنگ ایران فهم یک شیء، بهمعنای گنجاندن همهی قوهها و امکانات آن در هویت آن شیء است، یعنی کلیت آن نه فقط به اجزای بالفعل، بلکه به امکانات بالقوه هم گره خورده است.
رابطهی جزء و کل در سنت ایرانی برعکس سنت فلسفی غرب است. در غرب اجزاء مستقل در کنار هم تشکیل یک کلیت جدید میدهند. اما در فرهنگ ایرانی-اسلامی کل و جزء هر دو واجد یک هویت واحد هستند. مثال بارزش در حکمت ملاصدرا مشهود است که «وجود» یک حقیقت واحد است که شدت و ضعف و مرتبه دارد. موجودات مختلف، نه چند تا چیز کاملا بیربط، بلکه مراتب یک حقیقتاند. تفاوت آنها بیشتر تفاوت «شدت» است تا تفاوت «جنس». همینطور وقتی از «انسان» صحبت میشود این فقط جمع اعضای بدن یا رفتارهای مشاهدهپذیر نیست. هویتی کلی داریم که در افراد متعدد تجلی میکند. این هویت کلی، صرفا با جمع زدن اجزاء یا مشاهده رفتارهای آنها و طبقه بندی و دسته بندی آنان قابل فروکاستن نیست.
در سنت فکری ایرانی جزء «پایینتر بودن وجودی» نسبت به کل است نه یک آجر مستقل که بعدا کنار آجرهای دیگر گذاشته شود تا یک دیوار بسازد. کل، «مرتبهی قویتر» یا «وجود شدیدتر» است که اجزاء را در خودش میگیرد و به آنها معنا و هویت میدهد. در این نگاه، «کل» بیشتر شبیه یک میدان یا افق وجودی است که اجزاء در آن حضور پیدا میکنند. در نگاه مکانیکی، کل شبیه یک ماشین است که از کنار هم گذاشتن قطعاتش به وجود میآید.
تحلیلهای جامعه شناسانه از این نظر واقعیتهای ایران را در نظر نمیگیرند زیرا حقیقت متکثر و در عین حال واحد را در بر نمیگیرند. اما ما معتقد به وجود «روح ایرانی» هستیم که در مختصات فرهنگ ایران هم قدرت عاملیت و فاعلیت دارد و هم در شناخت تاریخ ایران و درک روابط جامعه و حکومت کمک میکند.
اهمیت اندامهای انسانی در فرهنگ ایران این موضوع را به خوبی نشان میدهد. در فرهنگ اسلامی-ایرانی، بدن و اندام فقط یک «ماشین زیستی» نیست، بلکه مرتبهی نازلهی نفس و میدان ظهور آن است. قوا و اندامها «مراتب» و «ابزارهای» نفساند و حقیقت اصلی همان وجود نفس است که در بدن و حواس تجلی میکند. بدن محل افعال نفس است. یعنی نفس از طریق چشم و گوش و دست ظاهر میشود. انسان یک «کل وجودی» است که اندامها در آن حل شدهاند. چشم و دل و دست فقط قطعات مکانیکی نیستند، رگههایی از حضور و معنا دارند و جنبههایی از حیات انسانی را عرضه میدارند.
استعارههای مبتنی بر اندام (چشم، دل، جگر، دست، سر) به طرز چشمگیری در فارسی پرکاربرد و شبکهمندند. این یک الگوی پایدار است که در آن «ارزش»، «محبت»، «اطاعت»، «مسئولیت» و «حضور دیگری» با ارجاع به اندامهای بدن بیان میشود.
برای مثال وقتی یک ایرانی میگوید «به روی چشم» منظور خود را اینطور میرساند که امری را نصب العین کرده و در معرض دیدگانش یا مد نظرش قرار داده تا آن را به انجام برساند. اینجا او از «چشم» که یک اندام زیستی در اکثر موجودات و کارش دیدن است برای توضیح استعاری امری که در جهان انسانی و در فرهنگ ایران قابل ادراک است استفاده کرده است. انتزاعی که هست از جهان زیستی به جهان انسانی و ایرانی است. حتی دست خود را بر روی چشم میگذارد تا تطابق کامل گفتار و رفتار خود را با آنچه که در فرهنگ ایرانی از این عبارت برداشت میشود نشان دهد.
به طریق دیگری که «به روی چشم» درک میشود دریافت این معنی است که تو را روی دیدگانم قرار دادهام که حساس ترین عضو ادراکی و منبع ورودی شناخت در فرهنگ ایران است. خرد در اکثر فرهنگها از جمله در ایران نخست دیداری است و بعد شنیداری، و دیدن مصادف است با اندیشیدن، چنانکه در کلماتی نظیر «بینش» و «دیدگاه» و «جهان بینی» به کار میرود.
سه عضو مهم ادراکی یعنی چشم و گوش و زبان به قول فردوسی «سه پاس» یا سه نگهبان جان و خرد هستند. انسان هر چیزی را به واسطه یکی از اینها درک میکند. گوش نیز همچون چشم حامل بار معنایی و معرفتی است و نقش آن را امروزه در رسانههای جمعی میبینیم. یا مثل موقعی که زال از روی شنیدهها عاشق رودابه میشود. همینطور «شنیدن بو» یا «بوی بردن» که نوعی ادراک حسی و بدون دریافت مستقیم است. از آنجا که در حکمت باستان، «بوی» بنمایهای است که پدیدهها را برای جان «دریافتنی» میکند، واژه «شنیدن» (که خود ابزاری برای آگاهی است) برای توصیف این دریافت حسی به کار میرود.
از این نوع مفاهیم استعاری در فرهنگ ایران بسیار است و همین یکی از دلایلی است که فارسی شعر تصور میشود و ایرانیان به گفته ایران شناسان و جهانگردان شاعر. در ایران همهی حکیمان شاعرند و در فرهنگهای دیگر نظیر اقوام عبری-عربی و یونانی کمتر.
برخی مثالهای دیگری که میتوان آورد:
چشم: قدمتان روی چشم، روی چشم ما جا داری، چشمت روز بد نبینه، چشم سفید، چشم به راه بودن، چشم پوشی کردن، چشم چرانی، چشمک زدن، چشم روشنی، چشم زخم، چشم تو روشن، چشم و چراغ خانه یا کسی بودن، چشم انتظار، در چشم کسی کوچک شدن
دل و جگر: دلتنگ، جگرم، جگرسوز، جگرگوشه، دلسوز، دلرحم، دلربا، دل آشوب، دلم شور میزنه، دل نازک، دلخوش، دلواپس، دلگیر، دلش قرص است
دندان: دندان روی جگر گذاشتن، دست تحسر به دندان تحیر بردن، دندان تیز کردن، دندان گرد بودن، دندون پوسیده
دهان: دهانش بوی شیر میدهد، دهن لق، دهن بین، دهانش قرص است، دهان پر کن، دهن کجی، آش دهن سوزی نیست، دهنش بسته است
زبان: زبان دراز، از دست و زبان که برآید، زبونت رو موش خورده، گشادن زبان یا زبان باز کردن، زبونم مو درآورد، زبان باز، بلبل زبان، چرب زبان، زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد، زبان بسته، زبانزد عام و خاص، زبان به دعا برداشتن
دست: دستت درد نکنه، دستخط، کوتاه دستی، زبردست و زیردست، بی دست و پای، دست در دست او، به دست خویش، به دست آوردن، دست روی دست گذاشتن، دست شستن، گشاده دست، تنگدست، دست بده داشتن، دستگیری کردن یا دست کسی را گرفتن، دستش به دهنش میرسه، دست به کار شدن، دستش به خون آلوده است، دست به سینه، دست از سر کسی برداشتن، دست به دامن کسی شدن، دست به یکی کردن، دست و دل باز، دست و بالش خالی است، دست بالا را داشتن
پا: پا گیر، دست و پا گیر، دست و پا چلفتی، پای در رکاب کسی بودن یا نهادن، پا پیش گذاشتن، پا پس کشیدن، پا به میدان گذاشتن، پا به سن گذاشتن، زیر پا خالی شدن، سر پا شدن، روی پای خود ایستادن
سر: سرآغاز، سر به هوا، سر به راه، سر به زیر، سررشته داشتن، سر درآوردن از کاری، سرریز شدن، سر نترس، سر کسی کلاه گذاشتن، سر حرف آوردن یا سر حرف را باز کردن، سر و سامان گرفتن، سر و صورت دادن به کاری
رو: روسفید، روسیاه، پررو، کم رو، رو داشتن، رو انداختن، از رو نرفتن، روی کسی را زمین نینداختن، روش کم شد