ویرگول
ورودثبت نام
بهناز سلطانی
بهناز سلطانی
بهناز سلطانی
بهناز سلطانی
خواندن ۴ دقیقه·۳ سال پیش

میلاد طاهرزاده شاعر توانمند معاصر

میلاد طاهرزاده متولد نظام آباد تهران و اصالتا اهل بروجرد می باشد.

چندی از اشعار ایشان به شرح زیر می باشد.

شعر دارکوب

مرا گفت مژده ای یار آمدم بر تنهایت خاتم نهم

مست و مدهوشت کنم منتش را بر سر حاتم نهم

مرا گفت ازاین پس شبهایت زود میشمارم

آن غم ک بگرفته گریبانت ب رود میسپارم

گفت آمدم تاجرعه ای محبت دراین چهارچوب کنم

امدم تا لانه ات دور از زمزمه ی این همه دارکوب کنم

از او در دلم نهالی از رفاقت از صداقت کاشتم

غبطه خوردم ای کاش پیش از این بااو حکایت داشتم

مرا گفت انچه یافتیم گر طلا بود مال تو

گرچه برداشتیم وبلا بود مال من

درآغاز مسیر تا ب پایان راه هموار پای تو

گر پستی وبلندی پیش رو بود پای من

اما حیف مژده هایش به خواب خرگوشی شباهت داشت

دیری نگذشت ک از هر چیز و ناچیزم شکایت داشت

وعده هایش پوچ بود او با امدنش فقط در دلم ماتم گذاشت

انجا ک نباید درست در بدترین جای ماجرا قالم گزاشت

حیفِ آن جاده که پا ب پای هم در او رد کاشتیم

متاسفم برای روزگارانی ک به هم ربط داشتیم

شعر راهبندان

من ناگزیر افتاده دراینجام تو کجا آمده ای

گویی از پس ظلمت به ضحا آمده ای

در جولانگه درد کس نبود تار مرا پود کند

اخرین سیگار غمم را کمکم دود کند

هر ک آمد مثلا حال بدم خوب کند

پی این بودک چطور از کم وبیش سود کند

حال تو کجا آمده ای ؟ حال چ سوالی داری ؟

حال ک دیدی سرو زیرم پس ب چ میپنداری ؟

تو ک از روز ازل همواره بمن تاخته ای

ازتنم آیینه ی عبرت پیش روی همه انداخته ای

هر زمان هم گله کردم گفتی تو یک تافته جدا بافته ای

هر چ هم رقم خورد برایت خود ب خود ساخته ای

حالم شبیه به مجروحیست میان راهبندان

دلم محبت میخاهد اما ن محبتی شبیه ب سرای سالمندان

حال تو کجا امده ای

حال ک امده ای بیا از نونوارم کن

غرورم پس بده سربلند میان انزارم کن

بیاو دستم بگیر مرا خارج ز این متروکه کن

یا ک سر اصل مطلب برو پرونده ام مختومه کن

-----------------------------------------

شعر خیره

نشستم پای هفت ساله خوش آب و رنگش آخر دیدم سرکه بود

بی گناه افتادم تو ی مخمصه

ک اومدنش گریه بود موندنش گریه بود حتی رفتنشم گریه بود

قرار نشد با یه بی قراری بزنی زیر قرارت

خودت ببری بدوزی کنیش بهونه ی فرارت

باز منو د ِل تنگ و تنهایی و یه شعر جدید

باز منو تسبیح تبرک اقا امام رضا تو دردونه ی حدید

باز منو رنج و سزا در این مدت مدید

باز منو تنهاییم که احدی آن را ندید

باز منو درویشی و کمبود محبت

باز منو سرپوشی تو تندیس منبت

باز من صید شدن در این آب گل آلود

باز من دیده شدم در این ُبحت مه آلود

دوش تصویر تو را دیدمو به خوابی عمیق خیره شدم

همچو ابر بهاری گریستم و باریدمو تیره شدم

باز منو در بیداری خوابیدن

باز منو دورادور تو را پاییدن

باز منو پاییز،خسته از این بی گناه زاییدن

باز منو گونه ی خیس و چشمی سرازیر از بی ثمر نالیدن

باز من ماندم و من .....

منه صیقل روح...

به ولله که خود بریدم از این همه سابیدن

-----------------------------------------

نام شعر :پناه

من هنوز به الکی قهرکردنهای تو عادت دارم

واسه اومدن به مهمونی چشمات باز خجالت دارم

من حسود نیستم ولی رو تو حس حسادت دارم

اللهی پیشمرگت بشم من واسه تواز جونم سخاوت دارم

من تو کلبه فقیرونه ی چوبی قلبم با تو عمارت دارم

هر شب از خدا به تو پناه میبرم و درخواست اجابت دارم

من رو همه چشم میبندم و کنار تو حس نجابت دارم

اگه چشام روزی تو چشمات باز نشه من روزو شب حس اسارت دارم

-----------------------------------------

شعر اتفاق تلخ

در من یک اتّفاق تلخ !ک برای خود افتادم

یک پیشامد بد ک برای خود رخ دادم !

در من یک زبان سبز که سر سرخ َپر دادم !

هزارن سوال ک جواب به خود پس دادم

در من یک ظلم ک در حق خود بودم

یک رنگ سیاه ک بر سق خود بودم

زین پس سوال شنیده جوابش نمیدهم

طعم گناه چشیده ثوابش نمیدهم

این غبار گرفته را دیگر عذابش نمیدهم

احساس دلتنگی میکند اّماغذایش نمیدهم

ِی به گل نشسته ام کو

ِکشت

آه سرد به دل نشسته ام کو

من غیرتم کجاست

آن همه هیبتم کجاست

لعنت به سکان داراین کشتی لعنت به هرکی ناخداست

لعنت به دکان دار وخانه خشتی لعنت به هر چی به ظاهر با خداست

من طلب خوشبختی نکردم چ درگذشته چ درآینده یا الان

دلم نماز با کفش میخاهد مومنان قامت ببندید یا الله...



منو
۱
۰
بهناز سلطانی
بهناز سلطانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید