ویرگول
ورودثبت نام
کتاب
کتاب
کتاب
کتاب
خواندن ۲ دقیقه·۸ ساعت پیش

رنج شاعر مولف بهنود کیمیائی

رنج شاعر 1

در اتاق کوچک استاد ..... جایی که بوی کاغذهای قدیمی و جوهر، با عطر چای دم‌کرده در هم می‌آمیخت، زمان گویی متوقف شده بود. استاد ....، شاعری بود که می‌گفت کلمات، موجوداتی زنده هستند که باید با دقتِ تمام، آن‌ها را در جهان رها کرد. شاگردش، دختری بود که نه‌تنها در خواندنِ شعر، بلکه در درک ظرافت‌های معنا، استعدادی بی‌نظیر داشت. رابطه آن‌ها، پیوندی بود از احترام، یادگیری و سکوتی که میان استاد و شاگرد، حسی از آرامش داشت.

‌

یک روزِ پاییزی، وقتی نور مایل خورشید از پنجره به کتاب‌ها می‌تابید، استاد ..... در میانِ نوشتنِ یک قصیده، به بن‌بست خورده بود. او می‌خواست از زیباییِ پنهانِ جهان، شعری بسازد؛ شعری که نه از زمینی، بلکه از آسمانی باشد. او می‌خواست,,زیبایی,,را در قالبِ کلمات شکار کند.

‌

بدون آنکه به پیامدهای کلامش بیندیشد، رو به شاگردش کرد و با نگاهی غرق در تفکر، پرسید:

بگو ببینم... اگر بخواهی در کلام من تجلی کنی، چه گلی هستی؟ چه رنگی به روح تو می‌آسید؟ و اگر باد از میان موهای تو بگذرد، آن گیسو چه رنگی خواهد بود؟

‌

او می‌خواست «استعاره» پیدا کند. می‌خواست از رنگ گل و درخشش مو، ابزاری بسازد تا مفاهیمِ والایِ انسانی را توصیف کند. اما برای دختر، این پرسش‌ها، مانند تیغی بود که آرامش دنیای او را شکافت.

‌

در سکوتِ اتاق، لرزشی در دلِ دختر نشست. او، که همیشه به چشمِ یک پیرو و احترام به استاد می‌نگریست، ناگهان خود را در میانِ نگاهی که او «عاشقانه» پنداشت، تنها یافت. او فکر کرد این پرسش‌ها، فراتر از هنر و فراتر از آموزش است؛ او فکر کرد شاعر، به جایِ جستجویِ زیبایی در جهان، به دنبالِ شکار قلب اوست.

‌

دختر هیچ نگفت. نه خشمگین شد، نه فریاد کشید. او از آن روز، مانند غروبی که بی‌صدا و بی‌خبر از دیدنِ نور، در دلِ تاریکی فرو می‌رود، از زندگیِ استاد .... دور شد. کلاس‌ها خالی ماند، کتاب‌ها بسته شدند و سکوت سنگینی، جای آن گفتگوهای شیرین را گرفت.

استاد ..... در این میان، متوجه نبودن او شد، اما در ابتدا ندانست که چه رخ داده است. او با خود می‌گفت: «او شاید خسته شده یا راهِ دیگری در پیش گرفته است.» اما هر چه گذشت، سنگینی این غیبت بیشتر می‌شد. تا اینکه روزی، در میان نگاه کردن به صفحاتِ خالی دفترش، حقیقت تلخ را در چشمان خالی شاگردش دید. او فهمید که کلامش، به جای ساختن یک پل، دیواری میان آن‌ها بنا کرده است.

‌

او می‌خواست برای «زیبایی» شعر بگوید، اما ناخواسته، «زیبایی» را رنجاند. او می‌خواست از «رنگ و گیسو» برای ساختن واژه‌ها استفاده کند، اما او را در میان سوءتفاهم‌ها تنها گذاشت.

‌

با قلبی شکسته و دستان لرزان، استاد ...... در شبِ تنهایی، قلم را برداشت. او نمی‌خواست به او نزدیک شود؛ او فقط می‌خواست «حقیقت نیتش» را به او هدیه دهد. او می‌خواست بگوید که او نه یک شکارچی، بلکه یک «جستجوگر معنا» بوده است. و آن شعر را نوشت...

رنج شاعر یک

شعر اضافه خواهد شد

زخم گل اضافه خواهد شد

‌

۱
۰
کتاب
کتاب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید