ویرگول
ورودثبت نام
کتاب
کتاب
کتاب
کتاب
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

نواب

شبی دو دوست، کنارِ چراغِ کم‌نورِ یک قهوه‌خانه نشسته بودند. بیرون، باران آرام بر سنگفرش کوچه می‌بارید.
شبی دو دوست، کنارِ چراغِ کم‌نورِ یک قهوه‌خانه نشسته بودند. بیرون، باران آرام بر سنگفرش کوچه می‌بارید.

یکی از آن دو گفت: — رفیق، بگو ببینم بزرگ‌ترین ثواب چیست؟

دوستش لبخندی زد و گفت: — نمی‌دانم. تو بگو.

مرد نگاهی به پنجره کرد و گفت: — نماز؟

گفت: — نیکوست، اما شاید بزرگ‌ترین نباشد.

گفت: — روزه؟

گفت: — زیباست، اما باز هم شاید نه.

گفت: — ذکر گفتن؟

گفت: — دل را روشن می‌کند، اما باز هم نه.

مرد کمی اندیشید و گفت: — پس تو بگو.

دوستش آهی کشید و گفت: — آن‌سوی شهر، در محلهٔ نواب، کودکی امشب نانِ شب ندارد. مادری چراغ را خاموش کرده تا بچه‌هایش گرسنگی را نبینند. اگر کسی امشب بی‌آنکه نامش را بگوید، بی‌آنکه عکس بگیرد، بی‌آنکه منت بگذارد، نانی پشت درِ آن خانه بگذارد، گمان می‌کنم خدا بیشتر لبخند بزند.

مرد سکوت کرد.

دوستش ادامه داد: — ما گاهی دنبال ثواب در آسمان می‌گردیم، در حالی که خدا آن را میانِ دل‌های شکسته پنهان کرده است.

مرد پرسید: — یعنی کمک به مردم از عبادت بالاتر است؟

گفت: — نه. کمک به مردم، خودِ عبادت است؛ وقتی برای خدا باشد.

باران تندتر شد.

دوست برخاست و سکه‌های اندکش را روی میز گذاشت.

مرد پرسید: — کجا می‌روی؟

لبخند زد و گفت: — می‌روم ببینم امشب در نواب، چراغِ کدام خانه خاموش است.

مرد گفت: — صبر کن... من هم می‌آیم.

و آن دو، در کوچه‌ای که باران بر آن می‌بارید، آرام دور شدند.

می‌گویند آن شب هیچ‌کس نفهمید چه کسی نان را پشتِ در گذاشت؛ اما خدا هر دو را دید، و همین برایشان کافی بود.

نواب

بهنود کیمیائی

۱
۰
کتاب
کتاب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید