

امشب شب عجیبیست. ما، همسفران این دنیای پهناور، ناگهان چشمان خود را به صبحی دیگر گشودیم. انگار همگی به ضیافتی دعوت شدهایم، بیآنکه بدانیم میزبان کیست یا این سفرهی گسترده در کدامین سرای پهن شده است.
در این مهمانی بزرگ، هر کسی به شیوهای رفتار میکند؛ بعضیها در شاهنشین کاخ جا خوش کردهاند، و بعضی دیگر در گوشههای تاریک کوخها زندگی میگذرانند. نمیدانم شما خود را در کجای این مهمانی میبینید؟
میشود به چند شیوه زندگی کرد؛ یکی اینکه تنها به پایان مهمانی فکر کنیم، کناری بنشینیم و با خود بگوییم: «این ضیافت دیری نخواهد پایید، چه فرقی دارد که برقصم، بنوشم یا فقط نظارهگر باشم؟»
گروهی دیگر بیاعتنا به پایان مهمانی، زمزمه میکنند: «فعلاً صبر کنیم، هنگامش که رسید، لذت خواهیم برد.» اما براستی، این «به موقع» کِی خواهد بود؟ مگر زمان منتظر کسی میماند؟ در این ضیافت، لحظهها بیصدا میگذرند و بیخبر، بساط برچیده میشود.
به گمانم هر دو گروه در خطا هستند؛ هم آنان که غمِ پایانِ مهمانی را بر دل گرفتهاند، و هم آنان که خاماندیشانه گمان میکنند این ضیافت جاودانه است.
تنها آنان که بیپروا میرقصند، مینوشند، میلغزند، زمین میخورند و باز مستانه برمیخیزند، سهمی راستین از این سفره بردهاند.
پس ای همسفر! چه جای درنگ؟
همین حالا برخیز، جامی در دست بگیر، در میانِ بازیِ بارویانِ عالم بیامیز، به طرب درآ، بیاموز و بیافرین!
که این رقص، این افتادن و برخاستن، خود رازِ بودن است.
این برداشت من است؛ تو چه میاندیشی؟
خیام چه خوش سرود:
اگر از باده مستی، خوش باش
اگر با ماهرخی نشستهای، خوش باش
چون فرجامِ کارِ جهان نیستیست،
چو هستی، چنان خوش باش که گویی نیستی!
و چه کسی بهتر از خیام، راز این مهمانی ناپایدار را دریافته است؟
والسلام؛ بر همهی آنان که به شوقِ بودن، میرقصند، میافتند، و باز میخندند.