
هنوز مشغول خواندن نوشتههای وبلاگ پیشینم هستم. مطالبی مربوط به حدود بیست سال پیش. چون مدت بسیار زیادی است که سری به آن وبلاگ درخشان (!) نزدهام، بعضی نوشتهها برایم کاملاً تازگی دارند. خلاصه، همینجور میزنم به تخته بابت این سطح از نبوغ، خلاقیت و بامزگی. شما هم بزنید! - به تخته.
پنجاه و هفت روز و هفده ساعت و خردهای از پاییز میگذرد. آب و هوا خشک؛ مثل مغز یک محافظهکار افراطی! نه بارانی، نه برفی، نه تگرگی، نه نمی، نه شَتَکی، نه تفی، نه رطوبت چندشآور پلشتی و نه ... . دلیلش هر چه که هست، به علم و دانش و تغییرات اقلیمی و افزایش آلایندهها و گاز و بادهای صدادار و اینها برنمیگردد. برای همین مسوولینِ با درایت مملکت راههای درست را در پیش گرفته، مشغول انجام آرزو، انواع دعا، گونههای متنوع از نماز و نیایش، نذر و نیاز، تهدید و غیره هستند. دست و جاهای دیگرشان درد نکند. مقصر این خشکسالی هم صد در صد - مانند همیشه - مردم هستند. این موجودات پر توقع و پر رویی که همهش خواستههای جور واجور و غیر منطقی دارند: هوای پاک، آزادی، برابری، شفافیت، کارآمدی، انتخابات آزاد، رسانههای بیطرف، اینترنت بدون سانسور، کتاب خوب، فیلم غیر دستوری، آزادی پوشش، اقتصاد پویا، احترام و خلاصه، داشتن یک «زندگی معمولی»!
به نظرم راهکار مناسب، تبعید ملت به یک جزیرهی دور افتاده است. نه جایی مثل کیش و قشم که بخواهند عشق و حالهای ناجور کنند. یک جزیرهی دور افتاده به تمام معنا. جایی که دیگر نتوانند از آن خارج شوند تا مسوولان بتوانند با فراغ بال به تداوم خدمت به کشور و این حرفها بپردازند.