ویرگول
ورودثبت نام
بنیامین
بنیامیننادانم، صادقانه چیزی نمیدونم.اما دوست دارم که بدونم برای همین اینجام
بنیامین
بنیامین
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

من کی هستم؟

کلید در رو انداختم و اومدم داخل. اول ندیدمش، فکر کردم شاید رفته، راستشو بگم اصلا به یادش نبودم. یک چیزی خوردم و آروم روی مبل نشستم، هنوز توی فکر بودم. چه لحظه شیرینی، چه حس خوبی. انقدر توی فکر بودم که متوجه نشدم دوباره برگشته. بدون توجه بهش رفتم خوابیدم.

شاید یک ساعت بعد از خواب بیدارم کرد و شروع کرد حرف زدن ، توی خواب و بیداری داشتم باهاش بحث میکردم، انقدر گیج خواب بودم که یادم نمیاد چی گفت و من چی گفتم، ولی بحث خوشایندی نبود. یکم غلت زدم و از تختم بلند شدم، صورتمو شستم، تو آینه به خودم نگاه کردم. هنوز تو شوکِ امروز بودم چقدر شیرین بود. همین که اومدم توی پذیرایی مثل جن وسط پذیرایی ایستاده بود. قیافش مثل همیشه بود، تاریک و عصبانی، با موهای در هم ریخته و چشم های گود‌رفته جوری که اصلا معلوم نبود، دو تا سیاه‌چاله. همچنان داشت از پوستش ماده سیاه بیرون میریخت و توی هوا پخش میشد.

از ترس نگاهی بهش انداختم و گفتم : سلام

گفت: کجا بودی؟

گفتم : تو نمیدونی؟ سه‌شنبه‌ها کجا میرم؟

گفت: که اینطور، از قیافت معلومه که بهت خوش گذشته. هه آقا تازه برگشته و یک ساعت هم خوابیده.

گفتم: چیه حسودیت میشه عوضی؟

گفت: عاووو پس الان پشتت گرمه نه؟ من عوضی هستم ها؟

گفتم: اصلا حوصله بحث ندارم، خواهش میکنم ولم کن.

گفت: اوه عذرخواهی میکنم جناب پرزیدنت، مزاحم اوقات شریف‌تون شدم.

گفتم: مسخره‌بازی رو تمومش کن.

گفت: من دارم‌ مسخره‌بازی درمیارم یا تو؟ بدبخت اگه من نباشم تو چی هستی ؟ کی تموم این سالها با تو بوده؟ تو بدون من هویتی نداری، تو خالی از معنایی، من همه چیز تو هستم، من همه چیزم، میفهمی؟ این هفته‌ای یکساعت نیست که هویت تورو تعریف میکنه، چون در مقابل من هیچ چیزی نیست.

گفتم: انقدر سختته؟ انقدر برات عذابه؟ که هفته ای یکساعت تو درون من نیستی؟

گفت: نه نه نه اشتباهت همینجاست احمق کوچولو، من درون تو نیستم من همه ی تو هستم. تو بدون من هیچی نیستی تو یک خلا بزرگی فهمیدی؟ حالا خودت رو بپذیر. سریعتر.

دیدم که زبون دراز و وحشتناک و سیاهش دوباره بیرون اومده، خوشش اومده بود، اون برنده بحث بود. آخه حق با اون بود، شاید هفته‌ای یک ساعت برای اون نباشم ولی در کل چیزی جز اون نیستم.

فریاد کشید: عجله کن.

گفتم: من از اینکار متنفرم.

گفت: منم از تو متنفرم. ناز نکن، بدو.

ناگزیر شروع کردم: باشه باشه تو هویت من هستی.

اون که حالا زبونش تا صورتم اومده بود با عجله گفت: با جزئیات بیشتر از خودت بگو.

گفتم: باشه، من بی ارزش هستم، من ضعیف هستم، من با ترس خوابیدن هستم، من با خودم بلند بلند حرف زدن هستم، من سر روی میز کوبیدن هستم، من مشت به دیوار کوبیدن هستم، من فرار کردن از آدم ها هستم، من یواشکی حرف زدن هستم، من با ترس از خواب بیدار شدن هستم.

دیدم داره خوشش میاد خواستم حالش رو بگیرم، گفتم: من دوست داشتن اون هستم.

عصبانی شد و شروع کرد فریاد زدن: خفه‌شو ، خفه‌شو تو دوست داشتن اون نیستی، تو ی آشغالی، فهمیدی؟ اینکه اون رو از اول دیدی یک اتفاق بوده، میفهمی؟ یک اتفاق مسخره، تو هیچوقت لایق دوست داشتن اون نبودی، اگر هم تو رو میبینه از روی اجباره، میفهمی؟ حالا ادامه بده.

من تمامِ خودم رو گفتم، از تنها بودن تا بی‌انگیزه بودن.

وقتی تموم شد، دست روی شونه هام گذاشت و دهن گشادش رو نزدیکم آورد و آروم توی گوشم زمزمه کرد: به زندگی خودت خوش اومدی، اونی که امروز دیدی در حد یک رویا بود، واقعیت من و این زندگی لعنتی توئه، من تمام این مزخرفاتی هستم که تو گفتی و پذیرفتی.

گفتم: از کجا میدونی پذیرفتم؟

گفت: میتونی انکارش کنی ولی تو همینی.

عصبانی شدم و شروع کردم به فریاد زدن: من، تو نیستم ، من پوچ و بی ارزش نیستم، من محبتی هستم که نسبت به اون دارم، من‌ سلام‌کردن به اون هستم، من به اون فکر کردن هستم، من هر شب برای اون نامه نوشتن هستم، من...

وقتی اینارو میگفتم، به طرز زشتی بلند بلند میخندید و تحقیرم میکرد. گلدون سنگین رو برداشتم و بر سرش کوبیدم. افتاد روی زمین و از سرش مایع بنفشِ زشتی شروع به ریختن کرد.

کم کم دیدم که وسایل خونه دارن پودر میشن و از بین میرن، جوری که انگار از اول نبودم، خونه شروع کرد پودر شدن، همه چیز داشت از بین میرفت، نگاهی به دست هام انداختم ، اونا هم داشتن پودر میشدن، تمام بدنم درحال پودر شدن بود، حق با اون بود، من هویتی جز بدبختی‌هام ندارم....

واقعیت زندگیسورئالدرمانهویتمعنا
۱۵
۲
بنیامین
بنیامین
نادانم، صادقانه چیزی نمیدونم.اما دوست دارم که بدونم برای همین اینجام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید