ویرگول
ورودثبت نام
بنیامین
بنیامیننادانم، صادقانه چیزی نمیدونم.اما دوست دارم که بدونم برای همین اینجام
بنیامین
بنیامین
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

گیجی چندروزه

چهار روزه میگذره، چهار روزه به بی عملی مطلق رسیدم.

این متن رو در شرایط روانی پایداری نمینویسم پس امیدوارم ایرادی نداشته باشه، بیشتر درد و دل هستش. با اینکه دوست ندارم خیلی احوالات شخصیم رو به اشتراک بزارم.

چند هفته ای بود تمرکزم نزدیک صفر بود، به هیچکدوم از کارام درست نمی‌رسیدم سه‌شنبه شب افکار بدی ذهن منو فرا گرفت، چند روز بود که نمیتونستم کاری انجام بدم و سه‌شنبه شب افکار خود‌آسیب‌رسان شروع شد. فردا شنبه است و توی این چند روز نتونستم کاری انجام بدم.

با یک فرد امن و آگاه مشورت کردم و علائم رو گفتم:

پرش فکری وحشتناک

سردرد و گیجی

افکار خود‌آسیب‌رسان

اضطراب بی دلیل

احساس داغی در عضلات و قفسه سینه

زود‌رنجی و خشم زیاد

اون فرد عزیز گفت که مغزت overload کرده. اطلاعاتی درمورد این موضوع نداشتم، پس یکم تحقیق کرد، بله ظاهرا اسمش همینه.

من قبلا یک دوره افسردگی رو گذروندم، اونجوری که یادم میاد دقیقا همینطوری شروع شد. اما اون فرد عزیز اطمینان داد قرار نیست لزوما اونطور پیش بره. به هر‌حال الان اوضاعم اینجوریه. ۴ روز لعنتیه که اینجوریم.

تلاش کردم یکم حالمو بهتر کنم،

بریم فیلم ببینیم، پسر فیلم خوب همیشه حال آدمو جا میاره:

توی چهار روز کلا یک فیلم دیدم، که البته شاهکاری بود ولی ذهنم متمرکز نمیشد.

خب بریم چندتا آلبوم گوش کنیم، هوی متال خونتو به جوش میاره: نمیفهمیدم چی دارم گوش میدم، آهنگ الکی داشت پخش میشد.

خب بریم کتاب بخونیم این دیگه واقعا خوبه: یک ساعت میگذشت و من فقط یک خط خونده بودم.

خب بریم توی شهر بچرخیم : فقط تنهاییم بیشتر شد، میدیدم آدما باهم اومدن بیرون و من، تنها روی صندلی پارک نشستم و مثل آدم های وحشت زده اطراف رو نگاه میکنم.

نشد، حالم بهتر نمیشد. توی چند ماه اخیر چندین رابطه مهم و امن زندگیم رو از دست داده بودم و بالای ۵ ماه بود تنهایی وحشتناکی روی زندگی من افتاده بود و من فقط از این روح و جسم خسته و تنها کار میکشیدم، درست مثل یک ماشین. آخرین باری که تفریح رفتم فکر میکنم ۴ ماه پیش بود و آخرین باری که بهم خوش گذشته باشه رو اصلا یادم نمیاد.

مشکلات خانوادگی و روانی متعدد روی روانم بود ولی من بدون توقف از این مغز کار میکشیدم. خب چند روز پیش بدنم بهم گفت : گور پدرت من دیگه به این مسخره‌بازی ادامه نمیدم.

این چند روز دقیقا مثل دوران افسردگیم فهمیدم خانوادم تحمل بنیامین ناراحت رو ندارن، تحمل بنیامین خسته رو ندارن، تحمل بنیامین مضطرب رو ندارن. به جای کمک ازش فرار میکنن. البته چیز تازه‌ای نیست دیگه بهش عادت کردم.

امروز گفتم: خب دیگه بنیامین بسه، بیا یبرنامه سبک بچینیم و آروم آروم شروع کنیم و پیش بریم. ی برنامه سبک چیدم سعی کردم برای خودم استراحت هم توی روتین روزانه ام گذاشتم تا دوباره از پا درنیام. خب برنامه رو چیدم، ولی ناگهان اضطراب شدید بدنم رو پوشوند، قلبم شروع به تند زدن کرد، پاهام شروع به حرکت کردن. نه توانشو نداشتم، میترسیدم. نمیدونم باید چیکار کنم، نمیدونم منتظر چی هستم اون فرد آگاه بهم گفت: سعی کن از تنهایی دربیای.

اما نمیتونم کسی دیگه توی زندگی نکبت‌باری نیست که بتونم چند دقیقه ای باهاش صحبت کنم. خب ظاهرا تنهای تنهام، باید سعی کنم تنهایی حالمو بهتر کنم. اما غول تنهایی خیلی قوی تر و نحس تر از این حرفاست.

خلاصه من فقط میشینم روی صندلی و لالایی گوش میدم، این لالایی که براتون میزارم، تنها چیزیه که چند روزه تونستم تحملش کنم و بالای صد بار تا حالا گوش دادم.

ببخشید سرتون رو درد آوردم، هیچوقت حس خوبی به انتشار مطالب شخصی نداشتم اما همونطور که گفتم امان از غول تنهایی. خب شما جای من بودید چیکار میکردید؟

تنهاییشروعگیجی
۱۲
۷
بنیامین
بنیامین
نادانم، صادقانه چیزی نمیدونم.اما دوست دارم که بدونم برای همین اینجام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید