ویرگول
ورودثبت نام
berad davoodi
berad davoodi
berad davoodi
berad davoodi
خواندن ۴۰ دقیقه·۱ ماه پیش

مرگ مرد مولف

به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از توکیو به آن‌جا رفتم تا با شهر آشنا شوم. این جمله را حالا که می‌نویسم، می‌دانم چقدر مضحک است؛ آدم برای مردن دنبال آشنایی نمی‌گردد. اما من، در شصت‌سالگی، هنوز به عادتی قدیمی وفادارم: قبل از هر چیز، باید بفهمم کجا ایستاده‌ام. حتی اگر قرار باشد آخرین ایستگاه باشد.

وقتی از فرودگاه بیرون آمدم، هوا بوی فلز می‌داد؛ انگار باران تازه از روی سقف‌های زنگ‌زده گذشته باشد. خیابان‌ها شلوغ نبودند، اما آن نوع خلوتی را داشتند که آدم را به یاد اتاق‌های بیمارستان می‌اندازد جایی که همه چیز هست، اما هیچ‌کس واقعاً حضور ندارد. چمدانم سبک بود. همیشه سبک سفر می‌کنم. آدمی که سال‌ها با بی‌خوابی زندگی کرده، یاد می‌گیرد وزن‌ها را کم کند: وزن اشیا، وزن آدم‌ها، وزن خاطرات.

در مسیر هتل، راننده از من پرسید برای چه آمده‌ام. گفتم «برای استراحت». لبخند زد. نمی‌دانست که این استراحت، از آن نوعی است که پایان دارد، نه آغاز.

هتل اگزیستاس را از روی یک توصیهٔ قدیمی انتخاب کرده بودم؛ جایی که گفته بودند «برای آدم‌هایی است که می‌خواهند از خودشان فاصله بگیرند». وقتی وارد لابی شدم، اولین چیزی که دیدم، ساعتی بود که عقربه‌هایش عقب می‌رفتند. پرسیدم خراب است؟ پیرمرد پشت میز گفت: «نه. این‌جا زمان همیشه اول خودش را پس می‌گیرد، بعد به شما می‌دهد.»

نمی‌دانستم شوخی می‌کند یا نه. اما آن جمله، مثل یک ترک کوچک در دیوار ذهنم نشست. سال‌ها بود که زمان برای من چیزی جز یک دشمن قدیمی نبود؛ دشمنی که شب‌ها از پنجره بالا می‌آمد و روی سینه‌ام می‌نشست. پزشکان اسمش را گذاشته بودند «اختلال خواب مزمن»، اما من همیشه فکر می‌کردم زمان، خودش مرا بیدار نگه می‌دارد. انگار می‌خواست بگوید: «تو هنوز حساب‌هایت را صاف نکرده‌ای.»

اتاقم در طبقهٔ پنجم بود. پنجره‌اش رو به رودخانه باز می‌شد، اما آب دیده نمی‌شد؛ فقط صدای مبهمی می‌آمد، مثل صدای کسی که در خواب حرف می‌زند. چمدان را گوشهٔ اتاق گذاشتم و روی تخت نشستم. تخت نرم بود، اما من سال‌هاست که روی هیچ تختی نخوابیده‌ام. خواب برای من چیزی شبیه یک کشور ممنوعه است؛ مرزی که هر بار نزدیکش می‌شوم، سربازهایش مرا پس می‌زنند.

دفترچهٔ یادداشت را از جیبم بیرون آوردم. همان دفترچه‌ای که پزشک ژاپنی داده بود و گفته بود: «هر شب قبل از خواب، افکارت را بنویس. این کمک می‌کند مغزت از چرخهٔ نگرانی خارج شود.» چرخهٔ نگرانی. چه اسم بامزه‌ای برای چیزی که سال‌هاست مثل یک آسیاب سنگی در سرم می‌چرخد.

صفحهٔ اول را باز کردم. نوشتم: «روز اول. بروکلین. هنوز زنده‌ام.»

همین که نقطهٔ آخر را گذاشتم، در زدم. در را که باز کردم، پسری حدوداً بیست‌ساله ایستاده بود. موهایش آشفته بود، انگار تازه از خواب پریده باشد. گفت: «شما ناتان هستید؟» گفتم: «بله.» گفت: «من تام هستم… فکر می‌کنم شما دایی من باشید.»

برای چند ثانیه هیچ صدایی در جهان نبود. نه صدای رودخانه، نه صدای خیابان، نه حتی صدای نفس خودم. فقط یک جمله در ذهنم تکرار شد: «زمان همیشه اول خودش را پس می‌گیرد.»

تام… اسمش مثل یک سنگ کوچک درون معده‌ام افتاد. خواهرم سال‌ها پیش ناپدید شده بود. هیچ‌وقت نفهمیدیم کجا رفت، چرا رفت، یا چه بر سرش آمد. و حالا، در هتلی که زمانش عقب می‌رفت، پسری ایستاده بود که می‌گفت از خون ماست.

گفتم: «داخل بیا.» او وارد شد، اما من هنوز پشت در ایستاده بودم. انگار اگر در را ببندم، چیزی در جهان تثبیت می‌شود که آمادهٔ پذیرفتنش نیستم.

تام گفت: «می‌دانم عجیب است. اما… مادرم همیشه از شما حرف می‌زد. از این‌که تاریخ را چطور می‌فهمید. از این‌که می‌گفتید گذشته مثل یک بیابان است؛ هر قدمی که در آن می‌گذاری، ردّی از تو باقی می‌ماند، اما هیچ‌وقت نمی‌توانی مطمئن باشی که این ردّ مال تو بوده یا کسی قبل از تو.»

این جمله را فقط یک‌بار گفته بودم. سال‌ها پیش. به خواهرم. در شبی که آخرین‌بار او را دیدم.

در را بستم. آرام. انگار اگر محکم ببندم، چیزی می‌شکند.

تام گفت: «می‌توانم چند روز این‌جا بمانم؟» گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «چرا؟» گفتم: «چون من برای مردن آمده‌ام.»

او سکوت کرد. نه از ترس، نه از شوک از نوعی فهم غریزی. انگار این جمله را قبلاً شنیده باشد.

نشستم. او هم نشست. برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، حس کردم چیزی درونم تکان خورد؛ چیزی شبیه یک نخ قدیمی که از زیر خاک بیرون کشیده شود.

تام گفت: «مامان همیشه می‌گفت شما از زمان می‌ترسید.» گفتم: «نه. من از این می‌ترسم که زمان، مرا به یاد بیاورد.»

او سرش را پایین انداخت. گفت: «من هم همین‌طور.»

در آن لحظه فهمیدم که این سفر، سفر مرگ نیست. یا اگر هست، مرگی از نوع دیگر است مرگی که باید از میان دو نفر عبور کند، نه یک نفر.

و این‌گونه بود که بخش اول زندگی جدیدم آغاز شد: در اتاقی در بروکلین، با پسری که نمی‌شناختم، و با احساسی که سال‌ها فراموش کرده بودم احساس این‌که شاید هنوز چیزی برای فهمیدن باقی مانده باشد.

وقتی تام خوابید یا وانمود کرد که خوابیده من کنار پنجره ایستاده بودم و به رودخانه‌ای نگاه می‌کردم که دیده نمی‌شد. فقط صدایش بود؛ صدایی که انگار از تهِ یک قرن دیگر می‌آمد. نمی‌دانم چرا، اما حضور او در اتاق، چیزی را در من بیدار کرده بود که سال‌ها خاموش مانده بود. نه امید، نه ترس… چیزی شبیه شرم. مرحلهٔ اول کشش عاطفی همین است: شرم، خشم فروخورده، اضطراب. و من هر سه را مثل سه سنگ داغ در جیبم حمل می‌کردم.

تام روی تخت افتاده بود، دست‌هایش را روی سینه گذاشته بود، مثل کسی که نمی‌خواهد بدنش را به جهان بسپارد. من نگاهش نمی‌کردم، اما حضورش را حس می‌کردم؛ مثل حضور یک خاطرهٔ قدیمی که هنوز نمی‌دانی از کجا آمده.

دفترچهٔ خواب را باز کردم. پزشک ژاپنی گفته بود: «قبل از خواب، افکار مزاحم را بنویس. این کار چرخهٔ نگرانی را می‌شکند.» اما من سال‌هاست که فهمیده‌ام چرخهٔ نگرانی چیزی نیست که بشکند؛ فقط شکلش را عوض می‌کند.

نوشتم:

«روز دوم. هنوز نمی‌دانم چرا تام این‌جاست. هنوز نمی‌دانم چرا من این‌جا هستم.»

وقتی قلم را گذاشتم، صدای نفس‌های تام تغییر کرد. گفت: «شما همیشه قبل از خواب می‌نویسید؟»

برگشتم. چشمانش باز بود. گفتم: «نه. فقط وقتی می‌ترسم.»

گفت: «از چی؟»

گفتم: «از این‌که چیزی را فراموش کرده باشم که نباید فراموش می‌کردم.»

او آرام سرش را تکان داد. گفت: «مامان هم همین‌طور بود.»

این جمله مثل یک ضربهٔ کوچک به سینه‌ام خورد. نه دردناک، اما دقیق. مثل سوزنی که جای درست را پیدا کند.

نشستم روی صندلی کنار تخت. نور چراغ خیابان از لای پرده می‌آمد و روی صورت تام می‌افتاد. برای لحظه‌ای، انگار چهره‌اش با چهرهٔ خواهرم در هم می‌رفت. همان استخوان‌بندی، همان چشم‌های محتاط، همان سکوتی که همیشه چیزی را پنهان می‌کرد.

گفتم: «چرا آمدی؟»

گفت: «چون… چون فکر کردم شما تنها کسی هستید که می‌دانید مادرم چه چیزی را از ما پنهان کرده بود.»

این جمله، مثل باز شدن یک در قدیمی بود. درِ اتاقی که سال‌ها قفلش کرده بودم.

گفتم: «خواهرم چیزهای زیادی را پنهان می‌کرد. از همه. حتی از خودش.»

تام گفت: «اما شما او را بهتر از همه می‌شناختید.»

لبخند تلخی زدم. گفتم: «هیچ‌کس هیچ‌کس را نمی‌شناسد. فقط نسخه‌هایی از هم می‌سازیم که بتوانیم تحمل کنیم.»

او چیزی نگفت. اما نگاهش… نگاهش مثل نگاه کسی بود که تازه فهمیده جهان بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کرده.

سکوت طولانی شد. از آن سکوت‌هایی که آدم را مجبور می‌کند به چیزهایی فکر کند که سال‌ها ازشان فرار کرده.

تام گفت: «مامان همیشه می‌گفت شما از گذشته می‌ترسید.»

گفتم: «نه. من از این می‌ترسم که گذشته، آینده را بخورد.»

او ابروهایش را در هم کشید. گفت: «یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی بعضی چیزها تمام نمی‌شوند. فقط شکل عوض می‌کنند. مثل استبداد. مثل خشونت. مثل خواب‌ندیدن.»

تام آرام گفت: «مثل خانواده؟»

این‌بار نوبت من بود که سکوت کنم.

در آن لحظه، چیزی درونم شروع کرد به حرکت. نه یک احساس، نه یک فکر بلکه یک یادآوری. یادآوریِ چیزی که سال‌ها در بیابان‌های ذهنم دفن شده بود.

گفتم: «تام… تو دقیقاً دنبال چی هستی؟»

او نشست. چشم‌هایش برق زد. گفت: «حقیقت.»

گفتم: «حقیقت دربارهٔ چی؟»

گفت: «دربارهٔ این‌که چرا مادرم ناپدید شد. و چرا شما… چرا شما هیچ‌وقت دنبالش نرفتید.»

این جمله مثل یک چاقوی سرد وارد شکمم شد. نه از درد، از افشا.

برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، حس کردم چیزی درونم می‌خواهد فریاد بزند. اما فقط گفتم:

«چون بعضی آدم‌ها را نمی‌شود نجات داد.»

تام گفت: «یا شاید… شما نمی‌خواستید.»

این‌بار دیگر نتوانستم نگاهش کنم. رفتم سمت پنجره. رودخانه هنوز دیده نمی‌شد. فقط صدایش بود—صدایی که انگار از تهِ قرون وسطی می‌آمد، از جایی که زمان هنوز یاد نگرفته بود انسان را ببخشد.

تام گفت: «دایی… شما واقعاً برای مردن آمده‌اید؟»

گفتم: «نمی‌دانم.»

گفت: «پس چرا بروکلین؟»

گفتم: «چون کسی گفت این‌جا آرام است.»

تام خندید. خنده‌ای کوتاه، تلخ، و بی‌اعتماد.

گفت: «هیچ‌جای دنیا آرام نیست. مگر این‌که آدم چیزی برای از دست دادن نداشته باشد.»

این جمله را که گفت، فهمیدم مرحلهٔ اول کشش عاطفی کامل شده. شرم، خشم فروخورده، اضطراب—همه در اتاق پخش شده بودند، مثل بوی باران مانده روی فلز.

و من، برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، حس کردم چیزی درونم دارد بیدار می‌شود. چیزی که شاید نامش «مولف» باشد. یا شاید فقط یک زخم قدیمی که دوباره شروع کرده به خون‌ریزی.

نمی‌دانم چه ساعتی بود که بیدار شدم. شاید نیمه‌شب، شاید نزدیک صبح. در هتل اگزیستاس ساعت‌ها معنا ندارند؛ عقربه‌ها عقب می‌روند، جلو می‌روند، یا گاهی اصلاً نمی‌جنبند. اما چیزی که مرا بیدار کرد، صدای نفس‌های تام نبود—صدای خودم بود. صدایی که از درون می‌آمد، مثل کسی که در تاریکی نامم را صدا بزند.

نشستم. اتاق نیمه‌تاریک بود و نور چراغ خیابان روی دیوار مثل لکه‌ای لرزان می‌رقصید. تام خوابیده بود، اما خوابش آرام نبود. بدنش تکان‌های کوچک می‌خورد، انگار در حال فرار از چیزی باشد. برای لحظه‌ای، حس کردم او دارد همان چیزی را می‌بیند که من سال‌هاست از آن می‌گریزم.

مرحلهٔ دوم کشش عاطفی: انزجار، اندوه، خشم اخلاقی. اما نه انزجار از دیگری انزجار از خود.

رفتم سمت دستشویی و چراغ را روشن نکردم. آینه در تاریکی فقط سایه‌ای از من را نشان می‌داد. سایه‌ای که انگار از من پیرتر بود، خسته‌تر، و صادق‌تر.

به خودم گفتم: «تو هیچ‌وقت دنبالش نرفتی.» این جمله مثل یک پتک روی سرم فرود آمد. سال‌ها بود که این حقیقت را در لایه‌های مختلف توجیه، فلسفه، تاریخ و بیماری پیچیده بودم. اما حالا، در این هتل، در این اتاق، در این شب، دیگر جایی برای پنهان شدن نبود.

خواهرم ناپدید شد. و من… من فقط نگاه کردم.

وقتی برگشتم کنار تخت، تام دیگر خواب نبود. چشم‌هایش باز بود، اما نگاهش به سقف بود. گفت: «شما هم کابوس می‌بینید؟»

گفتم: «نه. من فقط بیدار می‌شوم.»

گفت: «مامان همیشه کابوس می‌دید. می‌گفت گذشته مثل یک حیوان است؛ اگر بهش پشت کنی، گازت می‌گیرد.»

نشستم روی صندلی. گفتم: «او از چی می‌ترسید؟»

تام مکث کرد. گفت: «از پدرم.»

این جمله مثل یک چاقوی کند وارد هوا شد. نه تیز، نه سریع اما سنگین.

گفتم: «پدرت…؟»

تام گفت: «او آدم بدی بود. خیلی بد. مامان همیشه می‌گفت خشونت فقط یک رفتار نیست؛ یک زبان است. زبانی که اگر یک‌بار یادش بگیری، دیگر نمی‌توانی فراموشش کنی.»

این‌جا بود که مرحلهٔ دوم کشش عاطفی کامل شد: پیوند خشونت شخصی با خشونت سیاسی.

چون من خوب می‌دانستم خشونت فقط در خانه اتفاق نمی‌افتد. خشونت، ساختار دارد. ریشه دارد. دولت‌ها آن را می‌کارند، خانواده‌ها آن را برداشت می‌کنند.

تام ادامه داد: «مامان همیشه می‌گفت شما تنها کسی بودید که می‌توانستید جلویش بایستید. اما نایستادید.»

این جمله را که گفت، حس کردم چیزی درونم می‌سوزد. نه از خشم از شرم. شرمی که سال‌ها زیر خاک مانده بود و حالا دوباره زنده شده بود.

گفتم: «تام… من آن زمان…»

گفت: «می‌دانم. شما هم ترسیده بودید.»

این‌بار دیگر نتوانستم حرف بزنم. چون حقیقت همین بود. من ترسیده بودم. نه از پدر او از خودم. از این‌که اگر وارد آن جنگ شوم، چیزی درونم بیدار شود که دیگر نتوانم کنترلش کنم.

تام گفت: «مامان همیشه می‌گفت خشونت مثل یک بیماری است. از یک نفر شروع می‌شود، اما اگر درمان نشود، به همه سرایت می‌کند.»

این جمله، مرا پرت کرد به سال‌های ژاپن. به بیمارستانی که بوی الکل و باران می‌داد. به پزشک ژاپنی که می‌گفت: «بی‌خوابی تو فقط یک مشکل فیزیولوژیک نیست. این یک انتقال است. چیزی از گذشته‌ات دارد خودش را به آینده‌ات می‌دوزد.»

و من آن زمان خندیده بودم. فکر کرده بودم حرف‌های شاعرانهٔ یک پزشک خسته است. اما حالا… در این اتاق… با این پسر… می‌فهمیدم که او درست می‌گفت.

خشونت، مثل بی‌خوابی، یک چرخه است. اگر نشکنی‌اش، تو را می‌بلعد.

تام گفت: «دایی… شما چرا هیچ‌وقت ازدواج دوباره نکردید؟»

این سؤال ناگهانی بود. اما نه بی‌ربط. هیچ‌چیز در این رمان بی‌ربط نیست.

گفتم: «چون… چون من همیشه فکر می‌کردم آدم‌هایی مثل من نباید خانواده داشته باشند.»

تام گفت: «چرا؟»

گفتم: «چون ما حامل چیزی هستیم که نباید منتقل شود.»

او آرام گفت: «مثل خشونت؟»

گفتم: «مثل تاریخ.»

در آن لحظه، حس کردم چیزی درونم می‌لرزد. نه از ترس از یک نوع بیداری. انگار برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، داشتم حقیقت را بلند می‌گفتم.

تام گفت: «مامان همیشه می‌گفت شما از همهٔ آدم‌ها بیشتر می‌دانید. اما کمتر از همه حرف می‌زنید.»

گفتم: «دانستن همیشه کمک نمی‌کند.»

گفت: «اما سکوت… سکوت همیشه آسیب می‌زند.»

این جمله را که گفت، فهمیدم مرحلهٔ دوم تمام شده. انزجار، اندوه، خشم اخلاقی همه در اتاق پخش شده بودند. و من، برای اولین‌بار، حس کردم باید چیزی را اعتراف کنم.

گفتم: «تام… من دربارهٔ مادرت چیزی می‌دانم که تو نمی‌دانی.»

او نشست. چشم‌هایش باز شد. گفت: «چی؟»

و درست در لحظه‌ای که می‌خواستم بگویم، چراغ اتاق خاموش شد. نه از قطع برق از چیزی شبیه یک گسست زمانی.

هتل اگزیستاس نفسش را حبس کرد. و من فهمیدم که گذشته، دارد خودش را آماده می‌کند برای حمله.

چراغ که خاموش شد، اول فکر کردم فیوز پریده. اما صدای خاصی در اتاق پیچید صدایی که نه از برق می‌آمد، نه از خیابان، نه از هیچ‌چیز قابل‌توضیح. صدایی شبیه کشیده شدن یک پردهٔ سنگین روی جهان.

تام گفت: «چی شد؟» اما صدایش انگار از فاصله‌ای دور می‌آمد، مثل کسی که از تهِ یک چاه حرف بزند.

من جواب ندادم. چون می‌دانستم این فقط یک خاموشی نیست. این همان چیزی بود که سال‌ها از آن فرار کرده بودم: گسست.

هتل اگزیستاس، مثل یک موجود زنده، نفسش را حبس کرده بود. هوا سنگین شد. زمان، مثل یک حیوان زخمی، خودش را جمع کرد.

و بعد همه‌چیز لغزید.

وقتی چشم باز کردم، هنوز در اتاق بودم. اما اتاق دیگر اتاق نبود. دیوارها انگار از سنگ ساخته شده بودند، نه از گچ. نور چراغ خیابان نبود؛ نور مشعل بود. و صدای رودخانه… صدای رودخانه تبدیل شده بود به صدای باد در بیابان.

تام کنارم نبود. یا شاید بود، اما در جایی دیگر. در زمانی دیگر.

این اولین ورود ما به باند اول تاریخی بود قرون وسطی، اما نه آن‌طور که در کتاب‌ها می‌خوانند. قرون وسطیِ ذهن. قرون وسطیِ ناتان.

قدم برداشتم. زمین زیر پایم خاک بود. خاکی خشک، ترک‌خورده، و بوی سوختگی می‌داد. در دوردست، سایه‌هایی می‌دیدم سایهٔ برج‌ها، سایهٔ دیوارهای بلند، سایهٔ چیزی شبیه یک صومعهٔ متروک.

اما عجیب‌ترین چیز این بود: من این‌جا را می‌شناختم.

نه از سفر. نه از مطالعه. از کابوس‌هایم.

سال‌ها پیش، وقتی هنوز استاد تاریخ بودم، دربارهٔ اوگوستین و بوئتیوس و اکهارت درس می‌دادم. اما همیشه به دانشجوها می‌گفتم: «قرون وسطی را نمی‌شود فقط خواند. باید آن را حس کرد. باید در تاریکی‌اش قدم زد.»

و حالا… انگار جهان تصمیم گرفته بود حرفم را جدی بگیرد.

صدایی از پشت سر آمد. برگشتم. مردی ایستاده بود یا چیزی شبیه مرد. ردایی بلند داشت، چهره‌اش در سایه بود، و در دستش کتابی بود که جلدش از چرم سیاه ساخته شده بود.

گفت: «تو دیر رسیدی، ناتان.»

صدایش مثل صدای کسی بود که هم‌زمان از چند قرن حرف می‌زند. نه بلند، نه خشن—اما مطلق.

گفتم: «تو کی هستی؟»

گفت: «من آنم که همیشه بوده‌ام. من حافظه‌ام. من گذشته‌ام. من مولفم.»

این کلمه، مولف، در تاریکی مثل یک جرقه روشن شد. همان چارچوب مفهومی که قرار بود زیرپوستی باشد، حالا در این گسست، خودش را نشان می‌داد. نه به‌عنوان نظریه، بلکه به‌عنوان یک موجود.

گفتم: «چرا این‌جا؟ چرا حالا؟»

گفت: «چون تو دوباره شروع کرده‌ای به نوشتن. و هرکس که می‌نویسد، باید با مولف روبه‌رو شود.»

باد شدیدی وزید. مشعل‌ها لرزیدند. سایهٔ مرد روی زمین کش آمد، مثل یک حیوان در حال جهش.

گفت: «تو فکر می‌کنی گذشته را می‌توانی دفن کنی؟ تو فکر می‌کنی خشونت فقط یک حادثه است؟ تو فکر می‌کنی خواهرَت رفت چون ضعیف بود؟»

این جمله مثل یک ضربهٔ چکش به جمجمه‌ام خورد.

گفتم: «بس کن.»

گفت: «نه. تو باید بشنوی. تو باید ببینی. تو باید اعتراف کنی.»

قدم برداشت. هر قدمش زمین را می‌لرزاند.

گفت: «تو او را تنها گذاشتی. تو او را به دست خشونت سپردی. تو… تو مولفِ رنج او بودی.»

این‌جا بود که مرحلهٔ سوم کشش عاطفی کامل شد: حیرت، ترس، نفرت. اما نفرت از چه؟ از او؟ از گذشته؟ از خودم؟

نمی‌دانستم.

ناگهان صدایی از دور آمد صدای تام.

«دایی!»

برگشتم. اما چیزی ندیدم. فقط تاریکی. تاریکی‌ای که انگار زنده بود.

مرد گفت: «او هم این‌جا گیر افتاده. چون تو او را وارد داستان کردی. هرکس وارد داستان شود، باید بهایش را بدهد.»

گفتم: «تام بی‌گناه است.»

مرد خندید. خنده‌ای خشک، بی‌روح، و بی‌زمان.

گفت: «هیچ‌کس بی‌گناه نیست. نه در تاریخ. نه در خانواده. نه در خواب.»

زمین زیر پایم شروع کرد به فرو رفتن. بیابان تبدیل شد به شن روان. آسمان تاریک شد. و صدای تام نزدیک‌تر شد اما نه از بیرون، از درون.

«دایی… کمکم کن…»

دست دراز کردم. اما چیزی نبود. هیچ‌چیز.

مرد گفت: «تو نمی‌توانی او را نجات دهی، همان‌طور که خواهرَت را نجات ندادی.»

گفتم: «تو کی هستی؟!»

گفت: «من تاریخم. من خشونتم. من بی‌خوابی‌ات هستم. من آن بخشی از تو هستم که همیشه می‌دانست حقیقت چیست.»

و بعد همه‌چیز فرو ریخت.

وقتی چشم باز کردم، دوباره در اتاق هتل بودم. چراغ روشن بود. هوا عادی بود. اما تام… تام روی زمین افتاده بود، نفس‌نفس می‌زد، و چشمانش وحشت‌زده بود.

گفت: «دایی… من… من اون‌جا بودم… من دیدمش…»

نشستم کنارش. دستش می‌لرزید.

گفتم: «چی دیدی؟»

تام گفت: «اون مرد… اون مرد که گفت اسمش مولفه… اون گفت… گفت مامان به‌خاطر شما رفت…»

و این‌جا بود که فهمیدم: گسست فقط در ذهن من نبود. تام هم واردش شده بود.

و این یعنی داستان شروع شده. و هیچ‌کدام از ما دیگر راه برگشت نداریم.

تام هنوز روی زمین نشسته بود و نفس‌هایش کوتاه و بریده می‌آمد. انگار چیزی درونش گیر کرده باشد نه هوا، نه ترس، بلکه تصویری که نمی‌توانست هضمش کند. من کنارش نشستم. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم، اما او تکان خورد؛ نه از ترس من، از ترس چیزی که دیده بود.

گفتم: «آروم باش. تموم شد.» گفت: «نه… نه دایی… اون چیز… اون مرد… اون هنوز اینجاست.»

این جمله را که گفت، فهمیدم وارد مرحلهٔ چهارم کشش شده‌ایم: اضطراب، امید، تردید. مرحله‌ای که در آن هیچ‌چیز قطعی نیست، حتی واقعیت.

چراغ اتاق روشن بود، اما نورش انگار به همه‌جا نمی‌رسید. گوشه‌هایی از اتاق تاریک مانده بود، مثل حفره‌هایی که زمان هنوز تصمیم نگرفته پرشان کند. هتل اگزیستاس همیشه همین‌طور بود نه کاملاً واقعی، نه کاملاً خیالی. جایی میان خواب و تاریخ.

تام گفت: «دایی… اون گفت مامان به خاطر شما رفت. این یعنی چی؟»

نفس عمیقی کشیدم. نه برای آرامش برای خریدن زمان. چون این سؤال، همان سؤالی بود که سال‌ها از آن فرار کرده بودم.

گفتم: «تام… بعضی چیزها رو باید کم‌کم گفت. نه یک‌باره.»

او سرش را تکان داد. گفت: «نه. من حق دارم بدونم.»

این «حق» را با لحنی گفت که انگار از جایی دورتر از خودش آمده باشد. از جایی که آدم‌ها برای دانستن، برای حقیقت، برای زنده ماندن، می‌جنگند.

رفتم سمت میز و لیوان آب را پر کردم. وقتی برگشتم، تام به نقطه‌ای خیره شده بود به همان گوشهٔ تاریک اتاق. گفتم: «چی می‌بینی؟»

گفت: «هیچی… فقط… انگار سایه‌ها تکون می‌خورن.»

این جمله کافی بود تا چیزی درونم دوباره سفت شود. نه ترس بلکه شناخت. چون من این تکان‌ها را می‌شناختم. سال‌ها در ژاپن، در بیمارستان‌ها، در شب‌های بی‌خوابی، این سایه‌ها را دیده بودم.

سایه‌هایی که نه از نور می‌آمدند، نه از خیال از استبداد می‌آمدند. از آن نوع استبدادی که در شرق ریشه دارد، در خاک، در آب، در تاریخ.

نشستم روبه‌روی تام. گفتم: «تام… تو باید چیزی رو بدونی. چیزی دربارهٔ مادرت. دربارهٔ من. دربارهٔ جایی که ما ازش می‌آییم.»

او گفت: «می‌شنوم.»

گفتم: «وقتی مادرت رفت… دنیا مثل الان نبود. ما در دوره‌ای زندگی می‌کردیم که شرق داشت خودش رو می‌بلعید. دولت‌ها… حکومت‌ها… همه‌چیز داشت متمرکز می‌شد. مثل یک ماشین بزرگ که فقط یک کار بلد بود: کنترل.»

تام گفت: «کنترل چی؟»

گفتم: «همه‌چیز. آب، زمین، بدن، خواب، فکر… حتی خاطره.»

او ابروهایش را بالا برد. گفت: «این حرف‌ها یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی ما در دوره‌ای زندگی کردیم که بهش می‌گفتند دورهٔ مدیریت آب. جایی که دولت‌ها برای کنترل مردم، اول آب رو کنترل می‌کردند. بعد زمین رو. بعد بدن‌ها رو. بعد ذهن‌ها رو.»

تام گفت: «مثل چین؟ مثل ایران؟ مثل…؟»

گفتم: «نه. بزرگ‌تر از این‌ها. این یک الگو بود. یک بیماری. یک ویروس تاریخی.»

او گفت: «و مامان…؟»

گفتم: «مادرت در یکی از همین سیستم‌ها گیر افتاد. سیستمی که از انسان‌ها فقط یک چیز می‌خواست: اطاعت.»

تام گفت: «و شما… شما چی کار کردید؟»

سکوت کردم. نه از شرم از یادآوری.

سال‌ها پیش، در ژاپن، وقتی سرطان تازه عقب‌نشینی کرده بود و من فکر می‌کردم زندگی دوباره شروع شده، فهمیدم که اشتباه می‌کنم. چون زندگی در شرق، زندگی در سایهٔ یک استبداد قدیمی بود استبدادی که نه با خشونت فیزیکی، بلکه با زیبایی حکومت می‌کرد.

زیباییِ متافیزیکی. زیبایی‌ای که می‌گفت: «تو باید تابع باشی. تو باید هماهنگ باشی. تو باید مثل آب جریان پیدا کنی، اما هرگز از مسیر تعیین‌شده خارج نشوی.»

و خواهرم… او از این زیبایی می‌ترسید. زیبایی‌ای که پشتش یک ماشین کنترل پنهان بود.

تام گفت: «دایی… شما چرا از اون‌جا رفتید؟»

گفتم: «چون فهمیدم اون‌جا فقط یک کشور نبود. یک سیستم بود. سیستمی که آدم‌ها رو می‌بلعید. و من… من نمی‌خواستم بلعیده بشم.»

تام گفت: «و مامان؟»

گفتم: «او… او دیر فهمید.»

تام سرش را پایین انداخت. گفت: «پس اون مرد… اون مولف… راست می‌گفت؟»

گفتم: «نه. مولف همیشه راست نمی‌گه. مولف فقط چیزی رو نشون می‌ده که ما ازش فرار می‌کنیم.»

تام گفت: «پس حقیقت چیه؟»

نفس کشیدم. آرام. سنگین.

گفتم: «حقیقت اینه که مادرت نرفت چون ضعیف بود. رفت چون قوی بود. رفت چون نمی‌خواست بخشی از اون سیستم بشه. رفت چون می‌خواست تو رو نجات بده.»

تام سرش را بلند کرد. چشم‌هایش خیس بود، اما نه از گریه از فهمیدن.

گفت: «و شما… شما چرا نرفتید دنبالش؟»

این‌جا بود که مرحلهٔ چهارم کشش کامل شد: اضطراب، امید، تردید.

و من باید اعتراف می‌کردم.

گفتم: «چون من… من هم بخشی از اون سیستم شده بودم. و فهمیدنش… سال‌ها طول کشید.»

تام گفت: «دایی… یعنی شما هم…؟»

گفتم: «بله. من هم آلوده شده بودم. به زیبایی. به نظم. به اطاعت. به ترس.»

در همین لحظه، صدای رودخانه بلند شد. نه مثل قبل—بلکه مثل یک هشدار. مثل صدای چیزی که دارد نزدیک می‌شود.

تام گفت: «دایی… این صدا…؟»

گفتم: «این صدای آبه. آب همیشه اولین چیزی‌یه که استبداد کنترل می‌کنه. و آخرین چیزی‌یه که آزاد می‌شه.»

تام گفت: «یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی گذشته هنوز تموم نشده. و ما… ما تازه واردش شدیم.»

تام هنوز حرفی نمی‌زد. نه از ترس، نه از شوک از چیزی عمیق‌تر. چیزی که فقط وقتی انسان با حقیقتی روبه‌رو می‌شود که سال‌ها در تاریکی مانده، اتفاق می‌افتد. او روی تخت نشسته بود، زانوهایش را بغل گرفته بود، و نگاهش به کف اتاق دوخته شده بود؛ انگار آن‌جا چیزی نوشته شده باشد که فقط او می‌تواند بخواند.

من کنار پنجره ایستاده بودم. صدای رودخانه بلندتر شده بود. نه مثل جریان آب مثل صدای یک سیستم. سیستمی که نفس می‌کشد، می‌لرزد، و آمادهٔ بلعیدن است.

مرحلهٔ پنجم کشش عاطفی همین‌جاست: رهایی، ترس، بی‌ثباتی. رهایی از توهم، ترس از حقیقت، بی‌ثباتیِ جهان.

تام گفت: «دایی… اون مرد… اون مولف… گفت مامان به خاطر شما رفت. این یعنی چی؟»

این‌بار دیگر نمی‌توانستم طفره بروم. نه به خاطر او به خاطر خودم. چون اگر نمی‌گفتم، این گسست‌ها ادامه پیدا می‌کردند. و هتل اگزیستاس، این موجود زنده، ما را در خودش می‌بلعید.

نشستم روبه‌روی تام. گفتم: «تام… تو باید چیزی رو بدونی. چیزی که سال‌ها ازش فرار کردم.»

او سرش را بلند کرد. چشم‌هایش هنوز خیس بود، اما نگاهش محکم‌تر شده بود. انگار آمادهٔ شنیدن بود—یا مجبور.

گفتم: «وقتی مادرت رفت… من در ژاپن بودم. در دوره‌ای که همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد. نه فقط سیاست—خودِ انسان.»

تام گفت: «تغییر یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی شرق داشت وارد مرحله‌ای می‌شد که بهش می‌گفتند دورهٔ مدیریت مطلق. دوره‌ای که دولت‌ها فقط آب و زمین رو کنترل نمی‌کردند خواب رو هم کنترل می‌کردند. ذهن رو. خاطره رو.»

تام گفت: «این حرف‌ها… مثل داستانه.»

گفتم: «نه. داستان نیست. این واقعیتیه که ما توش زندگی کردیم.»

در همین لحظه، چراغ اتاق شروع کرد به لرزیدن. نه مثل قطع برق—مثل یک فیلم قدیمی که فریم‌هایش می‌پرند. هتل اگزیستاس داشت ما را می‌برد. نه به گذشتهٔ من به گذشتهٔ شرق.

به باند دوم تاریخی.

نور اتاق ناگهان سفید شد. نه سفیدِ نور سفیدِ پاک‌کردن. سفیدی‌ای که انگار جهان را از نو می‌نویسد.

وقتی چشم باز کردم، دیگر در اتاق نبودیم. در یک خیابان بودیم خیابانی در توکیو. اما نه توکیوی واقعی. توکیویِ ضبط‌شده. توکیویِ سینمایی. توکیویِ یک سیستم.

آسمان خاکستری بود. ساختمان‌ها بلند، یک‌دست، بی‌چهره. آدم‌ها با ماسک‌های سفید راه می‌رفتند، بدون نگاه کردن به هم. صدای بلندگوها از بالای خیابان می‌آمد:

«هماهنگی، امنیت است. اطاعت، آزادی است. خواب، یک امتیاز است.»

تام گفت: «اینجا… کجاست؟»

گفتم: «ژاپن. اما نه ژاپنی که مردم می‌شناسند. ژاپنی که ما درش زندگی کردیم.»

او گفت: «این… واقعی بود؟»

گفتم: «واقعی‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.»

در همین لحظه، تصویر تغییر کرد. مثل یک کات سینمایی. ما حالا در یک اتاق بیمارستان بودیم. اتاقی که بوی الکل و باران می‌داد. پزشک ژاپنی کنار تخت من ایستاده بود. همان پزشکی که سال‌ها پیش به من گفته بود:

«بی‌خوابی تو فقط یک بیماری نیست. این یک مقاومت است. مقاومت بدن در برابر سیستمی که می‌خواهد تو را هماهنگ کند.»

تام گفت: «این… این یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی سیستم می‌خواست ما رو یک‌دست کنه. می‌خواست خواب‌هامون رو تنظیم کنه. می‌خواست ذهن‌هامون رو پاک کنه. و مادرت… مادرت یکی از اولین کسانی بود که فهمید.»

تام گفت: «فهمید چی؟»

گفتم: «فهمید که این سیستم، فقط یک دولت نیست. یک زیبایی‌شناسی است. زیباییِ اطاعت. زیباییِ سکوت. زیباییِ هماهنگی.»

تام گفت: «و مامان…؟»

گفتم: «او نمی‌خواست زیبا باشد. او نمی‌خواست هماهنگ باشد. او نمی‌خواست بخشی از این ماشین شود.»

تصویر دوباره تغییر کرد. این‌بار، ما در یک تونل بودیم. تونلی که دیوارهایش از فلز بود و نورهای سفید چشمک می‌زدند. آدم‌هایی با لباس‌های یک‌دست از کنارمان رد می‌شدند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد.

تام گفت: «این‌جا چیه؟»

گفتم: «اینجا مرکز کنترل خواب بود. جایی که دولت، خواب مردم رو اندازه‌گیری می‌کرد. و اگر کسی از الگو خارج می‌شد… او را اصلاح می‌کردند.»

تام گفت: «اصلاح یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی پاک‌کردن. یعنی بازنویسی. یعنی حذف.»

تام گفت: «و مامان…؟»

گفتم: «او از این‌جا فرار کرد. و به همین خاطر… به همین خاطر ناپدید شد.»

تام ایستاد. چشم‌هایش باز شده بود. نه از ترس از فهمیدن.

گفت: «دایی… یعنی مامان قربانی شد؟»

گفتم: «نه. او قربانی نبود. او مقاوم بود. او اولین کسی بود که فهمید زیباییِ متافیزیکی، فقط یک نقاب برای استبداده.»

تام گفت: «و شما… شما چی کار کردید؟»

سکوت کردم. نه از شرم از حقیقت.

گفتم: «من… من دیر فهمیدم. خیلی دیر.»

در همین لحظه، تصویر دوباره لرزید. تونل تاریک شد. نورها خاموش شدند. و صدایی از دور آمد صدای همان مرد.

«ناتان… تو هنوز اعتراف نکرده‌ای.»

تام گفت: «دایی… اون دوباره اومد…»

گفتم: «می‌دونم.»

تام گفت: «چی می‌خواد؟»

گفتم: «حقیقت رو. و حقیقت… حالا نوبت منه.»

تام روبه‌رویم نشسته بود، اما انگار فاصله‌مان کیلومترها شده بود. نه به‌خاطر سکوت به‌خاطر چیزی که میان ما افتاده بود: حقیقتی که هنوز نگفته بودم. هتل اگزیستاس آرام بود، بیش از حد آرام. آن‌قدر آرام که آدم حس می‌کرد اگر یک کلمهٔ اشتباه بگوید، دیوارها ترک برمی‌دارند.

مرحلهٔ ششم کشش عاطفی همین است: سوگ، پوچی، تلخی. و من حالا در آستانهٔ اعترافی بودم که سال‌ها از آن گریخته بودم.

تام گفت: «دایی… شما گفتید مامان دیر فهمید. اما شما… شما چی فهمیدید؟»

این سؤال ساده نبود. این سؤال مثل باز کردن یک زخم قدیمی بود زخمی که سال‌ها زیر لایه‌های تاریخ، فلسفه، بیماری و مهاجرت پنهانش کرده بودم.

گفتم: «تام… من باید چیزی رو بگم که شاید ازم متنفر بشی.»

او گفت: «من فقط حقیقت رو می‌خوام.»

این جمله را با صدایی گفت که نه کودکانه بود، نه بالغ صدای کسی که ناگهان مجبور شده بزرگ شود.

نفس عمیقی کشیدم. نه برای آرامش برای اینکه بتوانم ادامه بدهم.

گفتم: «وقتی مادرت رفت… من می‌تونستم دنبالش برم. می‌تونستم کمکش کنم. می‌تونستم جلوی اون سیستم لعنتی بایستم. اما… اما نرفتم.»

تام گفت: «چرا؟»

گفتم: «چون… چون من ترسیدم.»

او چیزی نگفت. اما نگاهش… نگاهش مثل یک آینه بود آینه‌ای که تصویر واقعی مرا نشان می‌داد، نه تصویری که سال‌ها ساخته بودم.

گفتم: «ترسیدم که اگر وارد اون جنگ بشم… اگر با اون سیستم روبه‌رو بشم… اگر بخوام مادرت رو نجات بدم… چیزی درونم بیدار بشه که نتونم کنترلش کنم.»

تام گفت: «چی؟»

گفتم: «خشونت. همون خشونتی که پدر تو داشت. همون خشونتی که در تاریخ ما هست. همون خشونتی که در شرق، در غرب، در همه‌جا جریان داره. خشونتی که اگر یک‌بار لمسش کنی… دیگه نمی‌تونی رهاش کنی.»

تام گفت: «اما شما… شما آدم خشنی نیستید.»

لبخند تلخی زدم. گفتم: «هیچ‌کس فکر نمی‌کنه آدم خشنیه. تا وقتی که مجبور بشه انتخاب کنه.»

سکوتی سنگین افتاد. از آن سکوت‌هایی که آدم را مجبور می‌کند به چیزهایی فکر کند که سال‌ها ازشان فرار کرده.

تام گفت: «پس… شما به خاطر ترس، مادرم رو تنها گذاشتید؟»

گفتم: «نه فقط ترس. چیزی بدتر از ترس.»

او گفت: «چی؟»

گفتم: «بی‌عملی. سکوت. تسلیم. همون چیزهایی که استبداد رو زنده نگه می‌دارن.»

تام گفت: «اما شما… شما استاد تاریخ بودید. شما باید بهتر از همه می‌فهمیدید.»

گفتم: «می‌فهمیدم. اما فهمیدن همیشه باعث عمل نمی‌شه. گاهی فهمیدن، آدم رو فلج می‌کنه.»

تام سرش را پایین انداخت. گفت: «پس مولف راست می‌گفت.»

این جمله مثل یک ضربهٔ سرد به قلبم خورد.

گفتم: «نه. مولف فقط بخشی از حقیقت رو می‌گه. اون بخشی که دردناک‌تره.»

تام گفت: «اما شما… شما نقش داشتید.»

گفتم: «بله. من نقش داشتم. نه به‌عنوان عامل… به‌عنوان مولف.»

تام سرش را بلند کرد. چشم‌هایش باز شد. گفت: «مولف یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی کسی که روایت رو می‌سازه. نه با نوشتن با انتخاب‌هاش. با سکوت‌هاش. با ترس‌هاش. با کاری که می‌کنه… و کاری که نمی‌کنه.»

تام گفت: «پس شما… شما مولفِ ناپدید شدن مادرم بودید؟»

این‌جا بود که مرحلهٔ ششم کشش کامل شد: سوگ، پوچی، تلخی.

گفتم: «بله. من مولف بودم. نه تنها من سیستم، تاریخ، ترس، زیبایی، اطاعت… اما من هم سهم داشتم. و این سهم… سال‌هاست که منو بیدار نگه داشته.»

تام بلند شد. نه با عصبانیت با سنگینی. سنگینیِ کسی که تازه فهمیده جهانش از پایه ترک خورده.

گفت: «دایی… من نمی‌دونم باید چی بگم.»

گفتم: «لازم نیست چیزی بگی.»

گفت: «اما… اما من حس می‌کنم… حس می‌کنم یه چیزی هنوز گفته نشده.»

گفتم: «هست.»

تام گفت: «چی؟»

گفتم: «این‌که مادرت… قبل از رفتن… یه چیز به من گفت. چیزی که سال‌هاست از گفتنش می‌ترسم.»

تام گفت: «چی گفت؟»

و درست در همین لحظه درست وقتی که قرار بود حقیقت کامل شود هتل اگزیستاس لرزید. نه مثل زلزله مثل یک قطع ناگهانی در فیلم.

چراغ‌ها خاموش شدند. هوا سرد شد. و صدای مرد آمد صدای مولف:

«ناتان… تو هنوز آماده نیستی.»

تام گفت: «دایی… چی شد؟»

گفتم: «گذشته… دوباره داره میاد.»

هتل اگزیستاس در تاریکی فرو رفت، اما این‌بار تاریکی فقط نبودِ نور نبود حضورِ چیزی بود. چیزی که نفس می‌کشید، حرکت می‌کرد، و مثل مهی سرد از لای درزهای دیوار وارد اتاق می‌شد. تام کنارم ایستاده بود، اما انگار فاصله‌مان بیشتر از چند قدم بود؛ فاصله‌ای از جنس زمان، نه مکان.

مرحلهٔ هفتم کشش عاطفی همین‌جاست: کاتارسیس، پذیرش، اندوه آرام، روشنایی کم‌رنگ. اما کاتارسیس همیشه با نور نمی‌آید گاهی با تاریکی آغاز می‌شود.

تام گفت: «دایی… اون صدا… دوباره اومد.»

گفتم: «می‌دونم.»

صدای مولف در اتاق پیچید نه بلند، نه خشن، اما مطلق. صدایی که انگار از پشت قرن‌ها می‌آمد:

«ناتان… تو هنوز آماده نیستی. اما زمان، آماده است.»

تام دستم را گرفت. نه از ترس از نیاز. نیاز به این‌که چیزی در این جهان هنوز واقعی باشد.

گفتم: «تام… هرچی بشه، کنار هم می‌مونیم.»

او گفت: «اما… ما کجا می‌ریم؟»

گفتم: «جایی که باید بریم. جایی که حقیقت منتظر ماست.»

دیوارهای اتاق شروع کردند به لرزیدن. نه مثل زلزله مثل پوست یک حیوان که می‌خواهد خودش را بتکاند. نور از میان ترک‌ها بیرون زد؛ نوری سفید، سرد، و بی‌حس.

تام گفت: «دایی… این چیه؟»

گفتم: «این… گذشته‌ست. داره باز می‌شه.»

و بعد— اتاق شکافت.

نه با صدا، نه با انفجار با یک سکوت کامل. سکوتی که انگار جهان را از وسط دو نیم کرد.

وقتی چشم باز کردم، در بیابان بودیم. همان بیابانی که در گسست قبلی دیده بودم اما این‌بار واضح‌تر، واقعی‌تر، سنگین‌تر.

آسمان خاکستری بود. زمین ترک‌خورده. باد بوی خاک سوخته می‌داد. و در دوردست، صومعه‌ای سنگی دیده می‌شد صومعه‌ای که انگار از دل قرون وسطی بیرون کشیده شده باشد.

تام گفت: «اینجا… همون‌جاست؟»

گفتم: «بله. این همون جاییه که تاریخ من شروع شد. و تاریخ مادرت… و شاید تاریخ تو.»

او گفت: «اما چرا ما اینجاییم؟»

گفتم: «چون حقیقت اینجاست. در این بیابان. در این صومعه. در این سکوت.»

قدم برداشتیم. هر قدم، خاک را بلند می‌کرد. باد خاک را می‌چرخاند و مثل مهی نازک دور ما می‌پیچید.

تام گفت: «دایی… این‌جا واقعی نیست، درسته؟»

گفتم: «واقعی‌تر از هرچیزی که تا حالا دیدی.»

او گفت: «اما… این قرون وسطیه.»

گفتم: «قرون وسطی فقط یک دورهٔ تاریخی نیست. یک وضعیت ذهنیه. یک تاریکیِ ماندگار. جایی که انسان هنوز نمی‌دونه حقیقت چیه، خدا کیه، قدرت از کجا میاد، و چرا رنج وجود داره.»

تام گفت: «و ما… چرا اینجاییم؟»

گفتم: «چون ما هنوز در قرون وسطی زندگی می‌کنیم. فقط اسمش عوض شده.»

به صومعه نزدیک شدیم. درِ چوبی‌اش نیمه‌باز بود. روی چوب، علامت‌هایی حک شده بود علامت‌هایی که شبیه حروف نبودند، شبیه زخم بودند.

تام گفت: «این علامت‌ها… یعنی چی؟»

گفتم: «این‌ها زبان مولفه. زبان تاریخ. زبان زخم.»

او گفت: «زخمِ چی؟»

گفتم: «زخمِ دانستن.»

داخل صومعه تاریک بود. اما تاریکی‌اش مثل تاریکی اتاق نبود این تاریکی، زنده بود. نفس می‌کشید. می‌لرزید. و انگار منتظر ما بود.

تام گفت: «دایی… من حس می‌کنم یکی داره نگاه می‌کنه.»

گفتم: «داره.»

او گفت: «کی؟»

گفتم: «خودت.»

تام برگشت. هیچ‌کس نبود. اما سایه‌اش روی دیوار تکان خورد— نه با حرکت او، با حرکت چیزی دیگر.

در انتهای صومعه، مردی ایستاده بود. همان مرد. همان ردای بلند. همان کتاب چرمی. همان صدای چندلایه.

مولف.

گفت: «ناتان… وقتشه.»

تام پشت من ایستاد. گفت: «دایی… چی می‌خواد؟»

گفتم: «حقیقت رو.»

مولف گفت: «تو سال‌هاست که از این لحظه فرار کردی. اما حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند.»

قدم برداشت. زمین زیر پایش صدا نداد انگار روی زمان قدم می‌گذاشت، نه روی خاک.

گفت: «تو باید بگی. تو باید اعتراف کنی. تو باید بگذاری زخم باز شود تا درمان آغاز شود.»

تام گفت: «دایی… نذار نزدیک بشه.»

گفتم: «نمی‌تونم. این چیزی نیست که بشه جلوش رو گرفت.»

مولف گفت: «ناتان… حقیقت دربارهٔ خواهرت را بگو. حقیقتی که سال‌ها پنهان کردی. حقیقتی که او قبل از رفتن… به تو سپرد.»

تام گفت: «مامان… چی به شما گفت؟»

نفس کشیدم. سنگین. دردناک. مثل کسی که می‌خواهد چیزی را از اعماق خودش بیرون بکشد.

گفتم: «او گفت… تام… تو…»

و درست در لحظه‌ای که حقیقت می‌خواست بیرون بیاید صومعه لرزید. باد زوزه کشید. نور سفید از سقف فرو ریخت.

مولف گفت: «نه. نه هنوز. تو باید اول گذشته را ببینی. تمامش را.»

و جهان برای سومین‌بار فرو ریخت.

وقتی جهان فرو ریخت، این‌بار سقوط طولانی‌تر بود. نه مثل افتادن در چاهی تاریک مثل لغزیدن در لایه‌های تاریخ. هر لایه، صدایی داشت: صدای آب، صدای زنجیر، صدای دعا، صدای فریاد، صدای قلمی که روی پوست می‌خراشد.

تام دستم را گرفته بود، اما انگار دستش از میان قرن‌ها عبور می‌کرد. من نمی‌دانستم داریم به کجا می‌رویم، اما می‌دانستم این سقوط، سقوط به گذشتهٔ خواهرم نیست سقوط به گذشتهٔ خودم است.

مرحلهٔ نهم رمان باید جایی باشد که تاریخ، نه به‌عنوان پس‌زمینه، بلکه به‌عنوان نیروی فعال وارد روایت شود. و حالا، تاریخ داشت ما را می‌بلعید.

وقتی فرود آمدیم، روی سنگ بودیم. سنگی سرد، صیقلی، و خیس. صدای آب از همه‌جا می‌آمد نه مثل رودخانهٔ بروکلین، نه مثل باران ژاپن مثل صدای قنات.

تام گفت: «اینجا… کجاست؟»

گفتم: «جایی که همه‌چیز شروع شد. نه برای مادرت برای من.»

نور کم بود، اما کافی بود تا ببینم کجا هستیم: یک دالان زیرزمینی، با دیوارهای سنگی، سقف کوتاه، و شیارهایی که آب از میانشان می‌گذشت. این‌جا نه ژاپن بود، نه آمریکا این‌جا شرقِ قدیمی بود. شرقِ قنات‌ها، شرقِ مدیریت آب، شرقِ دولت‌هایی که از دل خاک و آب بیرون آمدند.

تام گفت: «این‌جا… ایران؟»

گفتم: «نه فقط ایران. این‌جا الگوی همهٔ شرق‌هاست. جایی که قدرت، از آب شروع شد.»

قدم برداشتیم. آب زیر پاهایمان جاری بود. نه عمیق، اما زنده. آب همیشه زنده است؛ آب همیشه حافظه دارد.

گفتم: «تام… تو باید بدونی که استبداد شرقی فقط یک نظریه نیست. یک واقعیت تاریخی‌ست. در بین‌النهرین، در مصر، در چین، در ایران… همه‌جا دولت‌ها از کنترل آب شروع کردند. چون هرکس آب را کنترل کند، زندگی را کنترل می‌کند.»

تام گفت: «اما این چه ربطی به شما داره؟»

گفتم: «همه‌چیز. چون من… من سال‌ها دربارهٔ همین چیزها درس می‌دادم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که این تاریخ، فقط گذشته نیست یک الگوست. الگویی که تکرار می‌شود. در شرق، در غرب، در ژاپن، در آمریکا… و در خانوادهٔ ما.»

تام گفت: «در خانوادهٔ ما؟»

گفتم: «بله. پدر تو… او فقط یک مرد خشن نبود. او محصول یک الگو بود. الگویی که از هزاران سال پیش شروع شده.»

به انتهای دالان رسیدیم. در آن‌جا، یک اتاق سنگی بود اتاقی که روی دیوارهایش نقش‌هایی حک شده بود: مردانی با بیل، زنانی با کوزه، نگهبانانی با نیزه، و بالای همه، مردی با تاج و عصا.

تام گفت: «این‌ها…؟»

گفتم: «این‌ها اولین مدیران آب بودند. اولین دولت‌ها. اولین کسانی که فهمیدند اگر مردم را تشنه نگه داری، می‌توانی آن‌ها را مطیع نگه داری.»

تام گفت: «اما… این‌ها هزاران سال پیشه.»

گفتم: «و هنوز ادامه داره. در ژاپن، در آمریکا، در هرجایی که قدرت می‌خواهد ذهن‌ها را کنترل کند.»

تام گفت: «اما این چه ربطی به مامان داره؟»

گفتم: «او… او یکی از کسانی بود که فهمید این الگو هنوز زنده است. و به همین خاطر… به همین خاطر ناپدید شد.»

در همین لحظه، صدایی از پشت سر آمد. صدایی که نه از انسان بود، نه از حیوان صدایی از جنس تاریخ.

مولف.

او از تاریکی بیرون آمد. ردایش روی آب کشیده می‌شد، اما خیس نمی‌شد. چهره‌اش هنوز دیده نمی‌شد، اما حضورش… حضورش مثل وزنی بود که روی سینه‌ات می‌نشیند.

گفت: «ناتان… تو هنوز حقیقت را نگفته‌ای.»

تام گفت: «دایی… بگو. خواهش می‌کنم.»

مولف گفت: «او قبل از رفتن… چیزی به تو سپرد. چیزی که سال‌ها پنهان کردی. چیزی که باید اکنون گفته شود.»

نفس کشیدم. سنگین. مثل کسی که می‌خواهد از اعماق خودش چیزی را بیرون بکشد.

گفتم: «تام… مادرت… قبل از رفتن… به من گفت که…»

اما صدایم شکست. نه از ترس از وزن حقیقت.

مولف گفت: «بگو، ناتان. بگذار زخم باز شود.»

تام گفت: «دایی… چی گفت؟»

چشم‌هایم را بستم. و برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، اجازه دادم حقیقت از میان تاریکی بیرون بیاید.

گفتم: «او گفت… تو… تام… تو پسرِ او نیستی.»

سکوت. سکوتی که انگار جهان را از حرکت انداخت.

تام گفت: «چی…؟»

گفتم: «تو… پسرِ او نیستی. تو… پسرِ منی.»

تام عقب رفت. نه با قدم با روح. انگار حقیقتی که شنیده بود، وزنش از بدنش سنگین‌تر بود. چشم‌هایش باز مانده بود، اما نگاهش جایی را نمی‌دید. در دالان قنات، در میان سنگ‌های خیس و صدای آب، سکوتی افتاد که حتی تاریخ هم جرأت نداشت آن را بشکند.

من ایستاده بودم، اما حس می‌کردم زانوهایم می‌لرزند. نه از ترس واکنش او از ترس چیزی که تازه آزاد شده بود. سال‌ها این حقیقت را در اعماق خودم دفن کرده بودم، مثل استخوانی که در خاک خشک پنهان شود. اما حالا… هوا بوی خاکِ تازه‌کنده‌شده می‌داد.

تام گفت: «نه… نه… این… این نمی‌تونه درست باشه.»

صدایش مثل صدای کسی بود که در آب فرو می‌رود و سعی می‌کند نفس بکشد.

گفتم: «تام… من»

گفت: «ساکت شو.»

این را با صدایی گفت که هرگز از او نشنیده بودم. صدایی که نه از خشم، بلکه از فروپاشی می‌آمد.

مولف جلو آمد. ردایش روی آب کشیده می‌شد، اما موجی ایجاد نمی‌کرد. انگار آب هم از او می‌ترسید.

گفت: «حقیقت همیشه دردناک است، اما درد، تنها راهِ رهایی است.»

تام به او نگاه کرد. برای اولین‌بار، نگاهش پر از نفرت بود.

گفت: «تو… تو اینو بهش گفتی؟ تو باعث شدی اینو بگه؟»

مولف گفت: «نه. من فقط آنچه را که هست، آشکار می‌کنم. این تویی که باید تصمیم بگیری با حقیقت چه می‌کنی.»

تام گفت: «حقیقت؟ این حقیقت نیست. این… این یک کابوسه.»

گفتم: «تام… من نمی‌خواستم این‌طور بفهمی. من… من اشتباه کردم. سال‌ها پیش. وقتی جوان بودم. وقتی فکر می‌کردم می‌توانم چیزی را پنهان کنم که نباید پنهان می‌شد.»

تام گفت: «مامان… می‌دانست؟»

گفتم: «بله.»

تام گفت: «و رفت… چون…؟»

گفتم: «نه. او نرفت چون تو پسر من بودی. او رفت چون می‌خواست تو را از سیستمی نجات دهد که داشت ما را می‌بلعید. او رفت چون می‌دانست اگر بماند، تو را از دست می‌دهد نه به پدرت، نه به من، بلکه به همان ماشینی که خواب، آب، بدن، ذهن، و حقیقت را کنترل می‌کرد.»

تام گفت: «اما چرا… چرا به من نگفت؟»

گفتم: «چون می‌خواست تو آزاد باشی. آزاد از گذشتهٔ من. آزاد از اشتباهات من. آزاد از تاریخِ من.»

تام گفت: «اما من آزاد نیستم. هیچ‌وقت نبودم.»

صدای آب بلندتر شد. نه مثل جریان مثل هشدار. مثل چیزی که دارد نزدیک می‌شود.

مولف گفت: «ناتان… تو هنوز همه‌چیز را نگفته‌ای.»

تام برگشت. گفت: «چی؟ هنوز چی مونده؟»

مولف گفت: «او فقط حقیقتِ پدری را نگفت. او… هشدار داد.»

تام گفت: «هشدار؟ چه هشداری؟»

من چشم‌هایم را بستم. نه برای فرار برای جمع کردن شجاعتی که سال‌ها نداشتم.

گفتم: «مادرت… قبل از رفتن… به من گفت که… تو… تو در خطر هستی.»

تام گفت: «در خطر؟ از چی؟»

مولف گفت: «از همان چیزی که ناتان را بیدار نگه می‌دارد. از همان چیزی که شرق را ساخت. از همان چیزی که تاریخ را می‌بلعد. از همان چیزی که پدرت را ساخت. از همان چیزی که ناپدید شدن مادرت را رقم زد.»

تام گفت: «چی؟ چی؟!»

من گفتم: «از… از استبداد. اما نه استبداد بیرونی استبداد درونی. استبدادی که از نسل‌ها منتقل می‌شود. از پدر به پسر. از تاریخ به بدن. از گذشته به آینده.»

تام عقب رفت. گفت: «یعنی… یعنی من…؟»

مولف گفت: «تو حاملِ تاریخ هستی، تام. همان‌طور که ناتان بود. همان‌طور که مادرت بود. اما… تو یک چیز داری که آن‌ها نداشتند.»

تام گفت: «چی؟»

مولف گفت: «انتخاب.»

در همین لحظه، سقف دالان لرزید. آب از دیوارها فوران کرد. نور سفید از شکاف‌ها بیرون زد.

تام گفت: «دایی… چی داره می‌شه؟»

گفتم: «تاریخ… داره خودش رو بازنویسی می‌کنه.»

مولف گفت: «زمان کم است. ناتان… تو باید آخرین حقیقت را بگویی.»

تام گفت: «دیگه چی مونده؟ چی؟!»

من به او نگاه کردم. به چهره‌ای که هم شبیه من بود، هم شبیه خواهرم، هم شبیه هیچ‌کس. و گفتم:

«تام… تو فقط پسر من نیستی. تو… تو دلیلِ ناپدید شدن مادرت هستی.»

تام عقب رفت، اما این‌بار نه با بدن با هویت. انگار حقیقتی که شنیده بود، مثل موجی از درونش گذشته و همهٔ چیزهایی را که دربارهٔ خودش می‌دانست، شسته و برده باشد. در دالان قنات، در میان سنگ‌های خیس و صدای آب، سکوتی افتاد که حتی تاریخ هم جرأت نمی‌کرد آن را بشکند.

من ایستاده بودم، اما حس می‌کردم زمین زیر پایم خالی شده. نه از ترس واکنش او از ترس چیزی که تازه آزاد شده بود. حقیقتی که سال‌ها در تاریکی نگه داشته بودم، حالا مثل نوری کورکننده در میان ما ایستاده بود.

تام گفت: «من… دلیلِ رفتنِ مامان بودم؟ من؟»

صدایش مثل صدای کسی بود که تازه یاد گرفته حرف بزند. نه از کودکی از ویرانی.

گفتم: «تام… نه. تو دلیل نبود تو انگیزه بودی. او رفت تا تو را از سیستمی نجات دهد که داشت ما را می‌بلعید.»

تام گفت: «اما چرا… چرا به من نگفت؟ چرا گذاشت من فکر کنم… من فکر کنم پسرِ اون مرد هستم؟»

گفتم: «چون می‌خواست تو از گذشتهٔ ما آزاد باشی. می‌خواست تو را از خشونتی که در نسل ما جریان داشت، جدا کند.»

تام گفت: «اما من آزاد نبودم. هیچ‌وقت نبودم.»

مولف جلو آمد. ردایش روی آب کشیده می‌شد، اما موجی ایجاد نمی‌کرد. چهره‌اش هنوز دیده نمی‌شد، اما حضورش… حضورش مثل وزنی بود که روی سینه‌ات می‌نشیند.

گفت: «ناتان… تو هنوز همه‌چیز را نگفته‌ای.»

تام برگشت. چشم‌هایش سرخ شده بود، اما نه از گریه از فهمیدن.

گفت: «هنوز چی مونده؟ چی؟»

مولف گفت: «او فقط حقیقتِ پدری را نگفت. او… هشدار داد.»

تام گفت: «هشدار؟ چه هشداری؟»

من چشم‌هایم را بستم. نه برای فرار برای جمع کردن شجاعتی که سال‌ها نداشتم.

گفتم: «مادرت… قبل از رفتن… به من گفت که تو… تو در خطر هستی.»

تام گفت: «در خطر؟ از چی؟»

مولف گفت: «از همان چیزی که شرق را ساخت. از همان چیزی که تاریخ را می‌بلعد. از همان چیزی که پدرت را ساخت. از همان چیزی که ناپدید شدن مادرت را رقم زد.»

فهمیدم که در سیکل معیوبی گیر کرده بودیم که باعث شد دوباره:

تام گفت: «چی؟ چی؟!»

من گفتم: «از استبداد. اما نه استبداد بیرونی استبداد درونی. استبدادی که از نسل‌ها منتقل می‌شود. از پدر به پسر. از تاریخ به بدن. از گذشته به آینده.»

تام عقب رفت. گفت: «یعنی… یعنی من…؟»

مولف گفت: «تو حاملِ تاریخ هستی، تام. همان‌طور که ناتان بود. همان‌طور که مادرت بود. اما… تو یک چیز داری که آن‌ها نداشتند.»

تام گفت: «چی؟»

مولف گفت: «انتخاب.»

در همین لحظه، سقف دالان لرزید. آب از دیوارها فوران کرد. نور سفید از شکاف‌ها بیرون زد.

تام گفت: «دایی… چی داره می‌شه؟»

گفتم: «تاریخ… داره خودش رو بازنویسی می‌کنه.»

مولف گفت: «زمان کم است. ناتان… تو باید آخرین حقیقت را بگویی.»

تام گفت: «دیگه چی مونده؟ چی؟!»

من به او نگاه کردم. به چهره‌ای که هم شبیه من بود، هم شبیه خواهرم، هم شبیه هیچ‌کس. و گفتم:

«تام… تو فقط پسر من نیستی. تو… تو دلیلِ ناپدید شدن مادرت هستی.»

تام یخ زد. نه از ترس از ناباوری. از این‌که جهانش، برای دومین‌بار، در یک لحظه فرو ریخت.

گفت: «من… من چی کار کردم؟»

گفتم: «تو هیچ کاری نکردی. اما وجودت… وجودت کافی بود تا سیستم بخواد تو رو تصاحب کنه. تو… تو برای اون‌ها یک نمونهٔ کامل بودی. نسلِ بعدیِ اطاعت. نسلِ بعدیِ هماهنگی. نسلِ بعدیِ زیباییِ متافیزیکی.»

تام گفت: «و مامان…؟»

گفتم: «او رفت… تا تو را از آن‌ها پنهان کند. تا تو را از آینده‌ای که برایت نوشته بودند، نجات دهد.»

تام گفت: «پس… پس من… من به خاطر چیزی که هستم… باعث مرگش شدم؟»

گفتم: «نه. تو باعث مرگش نشدی. تو باعث انتخابش شدی. و انتخاب او… انتخابی بود که هیچ‌کس دیگری جرأتش را نداشت.»

مولف گفت: «اکنون… زمانِ انتخابِ توست، تام.»

تام گفت: «انتخاب؟ چه انتخابی؟»

مولف گفت: «این‌که تاریخ را ادامه بدهی… یا آن را بشکنی.»

تام گفت: «چطور؟»

مولف گفت: «با حقیقت. با پذیرش. با بخشیدن. یا… با تکرار.»

تام به من نگاه کرد. نه با خشم با چیزی شبیه التماس.

گفت: «دایی… من باید چیکار کنم؟»

من گفتم: «اول… باید از این‌جا خارج بشیم. این دالان… این قنات… این تاریخ… داره بسته می‌شه.»

مولف گفت: «نه. این تاریخ… داره انتخاب می‌کند.»

و ناگهان آب بالا آمد. نور سفید همه‌جا را گرفت. و جهان برای چهارمین‌بار فرو ریخت.
سقوط این‌بار کوتاه نبود. نه مثل افتادن در چاهی تاریک مثل فرو رفتن در لایه‌هایی از زمان که هیچ انسانی نباید ببیند. آب از همه‌سو می‌آمد، نور سفید از سقف می‌بارید، و صدای مولف مثل صدای استخوان‌هایی بود که زیر فشار تاریخ خرد می‌شوند.

وقتی چشم باز کردم، دیگر در قنات نبودیم. دیگر در هتل نبودیم. دیگر در هیچ‌کجای جهان نبودیم.

ما در میان‌زمان ایستاده بودیم جایی که گذشته و آینده هنوز تصمیم نگرفته‌اند کدام‌یک پیروز شوند.

تام کنارم بود. اما دیگر آن پسرِ بیست‌سالهٔ گمشده نبود. چهره‌اش چیزی از کودکی، چیزی از مردانگی، و چیزی از تاریخ داشت. انگار در یک لحظه، همهٔ نسل‌ها از میان او عبور کرده باشند.

مولف روبه‌رویمان ایستاده بود. اما این‌بار چهره داشت. چهره‌ای که نه پیر بود، نه جوان چهره‌ای که انگار از هزاران چهره ساخته شده باشد. چهرهٔ همهٔ کسانی که روایت را نوشته‌اند، و همهٔ کسانی که روایت را تحمل کرده‌اند.

گفت: «زمان تمام شده، ناتان.»

تام گفت: «دایی… من… من دلیل رفتن مامان بودم؟ من… خطر بودم؟»

گفتم: «نه، تام. تو خطر نبودی تو آینده بودی. و آینده همیشه برای سیستم خطرناک است.»

مولف گفت: «اما آینده بدون گذشته نمی‌تواند زنده بماند.»

تام گفت: «پس من باید چی کار کنم؟ چطور می‌تونم این چرخه رو بشکنم؟»

مولف گفت: «با انتخاب. با انتخابی که هیچ‌کس قبل از تو نداشت.»

تام گفت: «چه انتخابی؟»

مولف دستش را بالا آورد. در هوا، دو مسیر شکل گرفت نه به شکل راه، نه به شکل نور به شکل دو روایت.

یکی تاریک، سنگین، پر از سایه‌های پدرش، پر از خشونت، پر از اطاعت، پر از زیباییِ متافیزیکیِ ساختگی.

دیگری روشن نبود اما باز بود. خالی. بی‌نظم. بی‌ساختار. بی‌مولف.

مولف گفت: «یکی ادامهٔ تاریخ است. دیگری پایانِ آن.»

تام گفت: «اما… اگر تاریخ نباشد، من چی هستم؟»

مولف گفت: «آزاد.»

تام به من نگاه کرد. چشم‌هایش لرزید. گفت: «دایی… تو چی انتخاب می‌کنی؟»

این سؤال، سنگین‌تر از همهٔ حقیقت‌هایی بود که گفته بودم. چون من… من تمام عمرم را در روایت‌ها زندگی کرده بودم. در تاریخ. در گذشته. در زخم. در بی‌خوابی. در ترس.

من مردی بودم که همیشه می‌نوشت، اما هیچ‌وقت نمی‌توانست چیزی را تمام کند.

گفتم: «تام… این انتخاب من نیست. این انتخاب توست. چون این رمان… این زندگی… این تاریخ… دیگه مال من نیست. مال توست.»

تام گفت: «اما… اگر من مسیر دوم رو انتخاب کنم… تو چی می‌شی؟»

مولف گفت: «او می‌میرد.»

تام لرزید. گفت: «نه… نه… دایی…»

مولف گفت: «مرگِ مردِ مولف، تنها راهِ تولدِ انسان است.»

من جلو رفتم. دستم را روی شانهٔ تام گذاشتم. گفتم: «تام… من سال‌هاست که مرده‌ام. از روزی که خواهرم رفت. از روزی که تو به دنیا آمدی. از روزی که حقیقت را پنهان کردم. از روزی که تاریخ را انتخاب کردم، نه زندگی را. اگر قرار است کسی زنده بماند… بگذار تو باشی.»

تام گریه نکرد. اما چیزی درونش شکست نه از درد، از فهمیدن.

گفت: «دایی… من نمی‌خوام تو بمیری.»

گفتم: «من نمی‌خوام تو مثل من زندگی کنی.»

مولف گفت: «زمان.»

تام قدم برداشت. نه به سمت تاریکی، نه به سمت نور به سمت خالی. به سمت جایی که هیچ‌کس قبل از او قدم نگذاشته بود.

وقتی قدمش را برداشت، جهان لرزید. مولف فریاد نزد اما صدایش مثل شکستن یک ستون قدیمی در فضا پیچید.

«این… پایانِ من است.»

و من… من حس کردم چیزی از درونم بیرون کشیده می‌شود. نه روح، نه جان مولف.

آن بخش از من که روایت را می‌نوشت، آن بخش از من که گذشته را نگه می‌داشت، آن بخش از من که زخم را تکرار می‌کرد، آن بخش از من که نمی‌گذاشت بخوابم همهٔ آن‌ها از بدنم جدا شد.

و برای اولین‌بار، در شصت‌سالگی، در میان‌زمان، در لحظهٔ مرگ، من… خوابم برد.

وقتی چشم باز کردم، نور بود. نه نور سفید، نه نور خورشید نورِ زندگی.

تام کنارم نشسته بود. در اتاق هتل. در بروکلین. در صبحی آرام.

گفت: «دایی… تو زنده‌ای.»

لبخند زدم. گفتم: «نه، تام. من زنده نیستم. من… دیگه مولف نیستم.»

او دستم را گرفت. گفت: «پس… این یعنی چی؟»

گفتم: «یعنی حالا… تو می‌تونی روایت خودت رو بنویسی.»

تام گفت: «و تو؟»

گفتم: «من؟ من بالاخره… می‌تونم بخوابم.»

و این‌گونه بود که رمان پایان یافت نه با مرگ، نه با زندگی، بلکه با رهایی.

رهایی از تاریخ، از استبداد، از روایت، از مولف.

و در سکوت صبح بروکلین، در اتاقی که دیگر گسست نمی‌کرد، در هتلی که دیگر نفس نمی‌کشید، من چشم‌هایم را بستم و برای اولین‌بار، در تمام عمرم، خواب دیدم.

پایان.

سیکل پنجم شروع نشده خواننده باید ورق را ترک کند...

قرون وسطی
۰
۰
berad davoodi
berad davoodi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید