من روی لبهی طاقچه نشستهام؛ نه از آن نشستنهایی که برای پرندههاست، از آن نوع ماندنهایی که برای اشیا اتفاق میافتد.
پا ندارم، اما هنوز از خستگیِ راههای نرفته میلرزم. بال ندارم، اما شبها وقتی چراغ خاموش میشود، سایهام از دیوار بالا میرود و وانمود میکند که میتواند از این اتاق بیرون بزند. من یک گنجشک چوبیام؛ یعنی دقیقترش این است: یک پرندهی مرده در شکل ماندن.
اتاق پسر، بوی کاغذ نمخورده و لباس جا مانده و تا نشده و فکر شستهنشده میدهد.
همهچیز در اینجا چیزی را به یاد چیزی دیگر میاندازد؛ مثل خانهای که هر شیءاش دارد برای خودش وصیتنامه مینویسد. کتابها روی میز مثل قبرستانهای خیلی مرتب ایستادهاند. روی جلدها اسمهایی هست که با آدم حرف نمیزنند؛ فقط تحقیرش میکنند. خودکارها، مدادها، ماشینحساب، و آن دفترچهی لعنتی برنامهریزی روزانه، همگی مثل کارمندان یک ادارهی جنون، در سکوت منظمشان مشغولند: «باید بیشتر بخوانی.» «باید منظمتر شوی.» «باید کمتر خیال ببافی.» «باید مرد بهتری شوی.»
این «باید»ها را من از دیوارها هم میشنوم.
دیوارها با زبان ترکخوردهشان بلدند آدم را بزرگ نکنند؛ فقط جمعش کنند، تا جا بگیرد؛ بعد مثل من بگذراندش در طاقچه تا خاک بخورد...
پسر، هر صبح با چهرهای بیدار میشود که انگار شب را با یک مشت سکهی زنگزده زیر زبانش خوابیده.
مادرش میگوید:
- آدم اگر درس نخواند، میشود هیچی، مارو میبینی؟ چیزی شدیم؟ دوتا معلم پرورشی که مثل چوب دو سر نجس فقط باید زندگی رو با حالت بخور، نمیر بگذرونیم و نه راه پس داریم نه راه پیش.
پدرش نمیگوید، چون پدرها گاهی قبل از حرف زدن، جمله را با نگاهشان خفه میکنند. اما او هم همین را میگوید؛ فقط با صدای پایینتر، رسمیتر، و خطرناکتر.
در این خانه، مسئولیتپذیری یک فضیلت نیست؛ یک تهدید است. مثل اینکه به کسی بگویی: یا راست میایستی، یا خودت را از پنجرهی انتظارات پرت میکنیم پایین؛ تهش هم یک برچسب "احمق جان" به سینه تان زده می شود.
پسر، چند ماه پیش دختری داشت که با خندهاش شبیه راهرفتن نور روی لیوان بود.
اما این اواخر، چیزی درون او نشست. نه یک حادثه، نه یک انفجار؛ یک نشستن کثیف، آهسته، و بیدعوت.
شکاکیت، مثل کپک، اول در گوشهها میروید.
او هر چیزی را که دوست داشت، با انگشت تردید لمس میکرد؛ انگار عشق یک ظرف غذای مانده است که باید قبل از خوردن، سه بار بو بکشی.
پسر هم کمکم از خودش خالی شد.
نه با یک فریاد، نه با یک خیانت تئاتری؛ با فرسایش، فرسایش هایی که اقتضای این جامعه شده است.
با همان چیزی که آدمهای محترم اسمش را «سردی» میگذارند و آدمهای صادقتر میفهمندش: سوختن سرد.
نوعی آتش که شعله ندارد، اما همهچیز را میبلعد.
نوعی احتراق که دودش از چشم بیرون نمیزند؛ از رفتار بیرون میزند.
از لحن.
از مکث نابجا.
از اینکه آدم یک روز وسط حرفهای عادی، ناگهان حس کند دارد درون خودش خاکستر میجود.
از گریه هایی که ساعت 2 شب راه می افتند تا حس درد و شکستن را در بهترین حالت ممکن با یک کف گرگی به جان فردی ارائه دهند.
من اینها را از پشت شیشه میفهمم.
من در اتاق هستم و نیستم.
یک گنجشک چوبی، همیشه کمی دیرتر از واقعیت میرسد.
صدای دعواهای خانه از راهرو بالا میآید، میپیچد توی سقف، مینشیند روی گردن پسر و بعد آرامآرام تبدیل میشود به همان خشونتی که در سکوت او تهنشین شده.
مادر میگوید:
- چرا مثل بقیه نیستی؟ چرا به خودت یه کم ارزش قائل نیستی؟
پدر میگوید:
- زندگی شوخی نیستا، حالا هی بشین پشت اون لپتاپ ببینم چی میشی...
در این خانه، هیچکس نمیفهمد زندگی از اول هم شوخی خوبی نبوده؛ فقط بعضیها دیرتر میفهمند که خندیدن به شوخیهای بد، به آدم شغل نمیدهد، اما افسردگی چرا.
پسر گاهی رو به آینه میایستد و به خودش نگاه میکند؛ نه مثل کسی که دنبال چهرهاش میگردد، مثل کسی که دارد موجودی را بررسی میکند که از او طلبکار است.
چشمهایش انگار دو دکمهی بیمصرفاند که روی یک لباس خیلی بزرگ دوخته شده باشند.
دستهایش نه برای ساختن، نه برای بغلکردن، نه حتی برای دفاع؛ فقط برای حملکردن باقیماندهی روز.
و من، روی طاقچه، میبینم که هر شب بخشی از او بیصدا میریزد.
نه با صدا، نه با خون.
با ذرههای خیلی ریز بیاعتنایی به خود.
آدمها همیشه فکر میکنند فروپاشی باید پر سر و صدا باشد؛ نه.
خیلی وقتها فروپاشی فقط این است که یک نفر، در جواب اسم خودش، چند ثانیه دیرتر برگردد.
امشب، او برگشت و کیفش را با چنان حرکتی روی زمین انداخت که انگار دارد یک جنازهی کوچک را دفن میکند.
بعد نشست، دستهایش را توی موهایش فرو برد و به هیچچیز خیره شد.
نه گریه.
نه فریاد.
فقط همان سکون زهرآلودی که پیش از خرابشدن کامل یک چیز میآید.
و فهمیدم هنوز بخش اصلی فاجعه اتفاق نیفتاده؛
فقط گرد و خاکش بلند شده.
صبح بعد، خانه مثل پروندهای بود که شبانه رویش مهر «ناتمام» خورده باشد.
نور از لای پردهها نمیآمد؛ خودش را با احتیاط میلغزاند، انگار میترسید داخل این خانه چیزی را بیدار کند که بهتر بود خفته بماند. پسر، پیش از آنکه چشم باز کند، دستش رفت سمت موبایل؛ نه از شوق، از عادت بیجانی که دارد خودش را شبیه امید جا میزند. صفحه روشن شد و همان لحظه، صدای مادر از آشپزخانه بالا آمد:
- دیرت میشه.
این جمله از هر ساعتبیدارباشی مؤثرتر بود.
نه چون زمان را یادآوری میکرد؛ چون نهاد اضطراب را در خانه فعال میکرد.
پسر از تخت بلند شد، اما بلند شدنش شبیه تعمیر یک صندلی شکسته بود: موقت، ناپایدار، و کمی تحقیرآمیز.
من از لبهی قفسه دیدم که چطور آدمها، در اسم «آینده»، حال همدیگر را میجوند.
مادر، ظرفها را میشست و همزمان نمرهها را هم میسابید:
- دو ماه هم از کارنامه شاهکارت نگذشته ها...
پدر، روزنامه را باز کرده بود و از پشت آن، جهان را با اخم کمرمقش درجهبندی میکرد.
هر دو، در ظاهر، مشغول زندگی بودند؛ اما در حقیقت، داشتند از پسرشان نسخهای قابلقبول برای جامعه میبریدند.
انگار آدم باید اول از خودش تهی شود تا بعداً به درد تماشای دیگران بخورد.
پسر سر میز نشست.
چند لقمه خورد، اما لقمهها انگار زیر دندانش اجازهی عبور نمیگرفتند.
مادر نگاهش کرد و گفت:
- چرا انقدر لاغر شدی؟
سوالش از جنس نگرانی بود (سلام پسر هستم و در اینجا باید به راوی بگویم: گور بابای نگرانی)، اما تیغهاش از جنس مقایسه.
پدر سرش را بالا آورد و گفت:
- مرد باید خودش را جمعوجور کند، یه درسی بیشتر نداری که بخونی ها، برسی به سن ما که هیچی ازت نمیمونه.
و اینجا «مرد» یعنی ماشینی که نباید خراب شود، حتی اگر از داخل دارد زنگ میزند.
پسر لبخند نزد.
در عوض، نگاهش روی لبهی استکان ماند، جایی که چای سرد شده بود و سطحش مثل پوست یک حقیقت داشت برق می زد.
بشقاب لقمه هایش را گذاشت در ظرف شویی و رفت تو اتاقش پشت میزش نشست تا به درستی ادای درس خواندن را بخواند، هر چیزی یه آموزشی نیاز دارد و واقعیت امر برای او در آن لحظات نشدنی بود؛ با این همه شکست...
بعد از ظهرها، هوا در این اتاق سنگینتر میشود. انگار دیوارههای گچی، اکسیژن را با سلیقهی شخصیشان فیلتر میکنند و فقط آن بخشی را باقی میگذارند که برای «نفسکشیدن ماشینی» لازم است. پسر حالا دیگر نه درس میخواند، نه به دیوار نگاه میکند. او با دستانش ور میرود؛ با انگشتهایی که انگار میخواهند از پوستشان بیرون بزنند و فرار کنند.
آن شکست عشقی، حالا دیگر یک خاطره نیست؛ یک «موجود سابقا زنده» در اتاق است. مثل یک سگ مرده که بوی تعفنش کمکم با بوی تند کتابهای قدیمی و جوهر خودکار ترکیب شده. او هر شب، قبل از اینکه به خواب برود، نام آن دختر را نه با زبان، که با ناخنهایش روی لبهی میز میکشد. شکاکیت حالا دیگر نسبت به آن دختر، که تنها پناه امنش برای تخلیه احساسات و شکست های روزانه اش بود، نیست؛ شکاکیت، تمام جهان اطرافش را در بر گرفته. او به صدای راه رفتن خودش روی کفپوشها مشکوک است؛ به این که نکند صدای قدمهایش برای پدر و مادرش، که در طبقهی پایین مشغول تکثیر خشمهای روزانهشان هستند، یک دهنکجی عمدی باشد.
او اخیرا به «خودسوزی سرد» روی آورده است. نه اینکه کبریت بکشد. او خودش را در برنامههای بیپایان درسی حبس میکند، نه برای اینکه موفق شود، بلکه برای اینکه «دیگر نباشد». او با خواندن سطرهای سنگین خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی کتاب، سعی میکند خودش را در لایههای متن غرق کند (راستش را بخواهید کتاب های سنگین را می خوانم که حداقل جدای زندگی فاجعه ام یک راهی برای بروز و نشان دادن وجودیتم داشته باشم)، تا وقتی که دیگر چیزی از آن «من» که حسرت عشق آن دختر را میخورد، باقی نماند. این یک نوع انتحار بوروکراتیک است. او دارد خودش را به یک «عنصر مفید بیروح» تبدیل میکند.
میبینم که چطور او دارد «انسانیت» خودش را مثل اضافهبار یک هواپیما که دارد سقوط میکند، دور میریزد.
گاهی با خودم فکر میکنم: آیا او میداند که چوب بودن، از اینکه آدم باشد و در عین حال نباشد، هزار برابر شرف دارد؟
چوب، لااقل میداند که یکبار بریده شده.
اما پسر، هر روز دارد تکهتکه بریده میشود و هنوز خیال میکند که دارد «رشد» میکند.
گاهی بلند میشود، به سمت آینه میرود و طوری به انعکاس خودش نگاه میکند که انگار دارد به یک جنازهی سرگردان سلام میدهد.
او دیگر به چشمهایش نگاه نمیکند.
او به حفرهی پشت چشمهایش خیره میشود.
دیشب، وقتی پدرش با آن لحن سرد همیشگی، دم در ایستاد و گفت: «فردا باید اونجوری که گفتم باشی»، پسر فقط سرش را تکان داد.
نه از سر اطاعت، بلکه از سر بیتفاوتی مطلق.
او دیگر حتی برای ویرانشدن هم انرژی ندارد.
او تبدیل به یک ابژهی تزئینی دردناک شده؛ درست مثل من.
فقط با این تفاوت که من چوبم، و او… او هنوز فکر میکند که گوشت و خون و استخوان است.
او یک لیوان آب را برداشت، اما آنقدر محکم فشارش داد که بند انگشتهایش سفید شد.
نه برای اینکه آب بنوشد؛ برای اینکه حس کند هنوز «چیزی» در دستهایش هست که بتواند خردش کند.
شکستن لیوان، برای او، تنها فرم بیان هنری این روزهایش است، از آن هنر های سورئالیسمی که میلیون ها دلار نقاشیشان خریداری می شود.
او در سکوت، با آن لیوان، تمام فشارهای خانواده، تمام تحقیرهای آکادمیک و تمام زخمهای آن عشق لعنتی را خرد میکند.
و باز هم، هیچکس نمیشنود.
فقط من، گنجشک چوبی، صدای خرد شدن آن روح نازک را میشنوم که وقتی به کف اتاق میخورد، هیچ صدایی تولید نمیکند.
فقط غبار میشود.
غبار خالص یک شکست بیصدا.
هوا در اتاق، غلیظتر از همیشه شده. نه بوی چوب کهنه میدهد، نه بوی کاغذ نمخورده (توی این وضع تصمیم گرفتم لباس هایم و در مجموع کلا اتاقم را مرتب تر از قبل کنم به همین دلیل راوی اشاره ای به "لباس های تا نخورده" نکرد). حالا بوی «بودن اضافی» میدهد؛ بوی چیزی که ماندگار شده، اما دیگر ارزشی ندارد. پسر دیگر حتی وانمود نمیکند که دارد زندگی میکند. او به حالتی رسیده که «انجام دادن» دیگر معنایی ندارد؛ فقط «بودن» باقی مانده. اما بودنی که خودش را مثل یک سربار اضافی روی دوش هستی حس میکند.
نبود سمبل دختر مکملش دیگر فقط یک زخم نیست؛ تبدیل به یک «علامت تجاری» شده. انگار تمام هویتش حالا دور آن شکست، چرخیده است. هر بار که با کسی حرف میزند، ناخودآگاه کلماتی را انتخاب میکند که نشان دهد چقدر «تجربهی تلخ» داشته و صد البته که ترحم هم می خواهد، که فکر نمی کنم به آن برسد. او دارد از دردش «محتوا» میسازد، بدون اینکه خودش بداند. این یک نوع خودتخریبی رسانهای است؛ تبدیل رنج شخصی به یک نمایش بیبیننده.
مسئولیتپذیری تحمیلی خانواده، حالا دیگر مثل زنجیر نامرئی او را به زمین چسبانده. او هر روز صبح، پیش از آنکه حتی به «انتخاب» فکر کند، خودش را در یک چارچوب از پیش تعیینشده مییابد. انگار زندگیاش یک برنامهی کامپیوتری است که روزانه آپدیت میشود، اما هیچوقت کاراییاش بهتر نمیشود. این فشارها، او را مثل یک میوهی کال، مجبور کردهاند زودتر از موعد «سقوط» کند. اما سقوط او نه از درخت، که از ارتفاع «خودآگاهی» است.
گاهی، شبها که همه خوابند، پسر بیدار میشود و در اتاق قدم میزند. نه با هدف، نه با فکر. فقط به این دلیل که «ایستادن» برایش سختتر از «حرکت» شده. حرکاتش تصادفی و بیمنطق است؛ انگار دارد از یک میدان مین نامرئی عبور میکند. او دیگر به آینده فکر نمیکند؛ «حالا» برایش حکم یک زندان ابدی را دارد. هر نفس، هر ثانیه، انگار باری است که باید به دوش بکشد، تهش هم در سعی ارضا کردن شهودیاتی از لحظه اش دوباره غافل می شود.
10:04 روز سه شنبه 29 اردیبهشت است و او دیگر حتی تلاش نمیکند که وانمود کند «حالش خوب است». او تبدیل به یک «مجسمه» شده؛ مجسمهای از جنس خستگی و ناامیدی. گاهی با دستش، روی میز، با ضربههای آهسته و نامنظم، طرحهایی میکشد. نه طرح مشخص، فقط خطوط شکسته و زاویههای تند. انگار دارد هندسهی انحطاط خودش را روی چوب میز ترسیم میکند.
پدرش به او گفته بود: «مرد باید بجنگد». پسر فقط نگاهش کرده بود. جنگیدن؟ در حالی که حتی برای نفس کشیدن هم انرژی ندارد؟ او درک کرده که بعضی جنگها، از قبل بازندهاند. بعضی نبردها، فقط برای اتلاف آخرین ذخایر روانی یک نفر طراحی شدهاند. او ترجیح میدهد در سکوت انزوایش، خودش را «مفقود» اعلام کند، تا اینکه در یک «نبرد» بیمعنی، «نابود» شود.
فکر میکنم این بخش، اوج «تخریب» است. امیدوارم آمادگی مناسبی برای یک پایان بندی سمبلیک را خلق کرده باشم که در آن سعی میکنیم مفاهیم اجتماعی را با «بودن» در موقعیت انسان، گره بزنیم.
شب، دیرتر از همیشه رسید؛ نه چون آسمان تعلل کرده بود، چون این خانه آنقدر با خودش درگیر بود که برای تاریکشدن هم نوبت میگرفت.
اتاق پسر، در آن ساعت، بیشتر شبیه اتاق نبود؛ شبیه یک دادگاه خاموش بود که حکمها را پیش از شنیدن دفاع، صادر کردهاند.
من، روی طاقچه بودم و به سکوت گوش میدادم.
سکوت این خانه مثل سکوت قبرستان نبود؛ آنجا دستکم مردهها از هر چیز زندهای صادقترند. اینجا سکوت، ابزار بود.
ابزار نظم.
ابزار تربیت.
ابزار خرد کردن چیزی که اسمش را میگذارند «شخصیت» و بعد انتظار دارند از دلش «موفقیت» بیرون بیاید.
گوزن، با شاخهایی که بیشتر از افتخار، وزن بیپناهی حمل میکرد.
کلاغ، با چشمانی که از تجربه، سیاه نشده بود؛ از دیدن زیاد حقیقت، سیاه شده بود.
و من، گنجشک چوبی، با تنهای که هنوز بوی بریدن میداد.
پسر روی لبهی تخت نشسته بود.
نه مثل کسی که آمادهی شنیدن است؛ مثل کسی که در خودش جا برای سقوط ندارد.
گوزن اول حرف زد.
صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، چیزی از استخوانهای دشت میآمد:
- آدمها خیلی وقت است «بودن» را با «کارکردن» اشتباه گرفتهاند.
فکر میکنند اگر مفید نباشی، نیستی.
اگر نمره نیاوری، اگر پول نسازی، اگر مفصل انتظارهایشان را نگه نداری، از دایرهی وجود بیرون میافتی.
کلاغ خندید. خندهاش بیشتر شبیه صدای درِ زنگزده بود.
- و بعد همینها اسمش را میگذارند واقعبینی.
میگویند: دنیا همین است.
نه. دنیا همین نیست؛
این فقط نسخهی لاغر و بدقوارهای از دنیاست که ترس، آن را برای خودش چاپ کرده.
پسر سرش را پایین انداخت.
مادر و پدر، پایین خانه، حرف میزدند؛ همان حرفهای همیشگی: آینده، آبرو، نظم، عاقبت، شأن، و آن واژهی کشدار نفرینشدهای که همیشه از زبان بزرگترها میافتد بیرون: «درستشدن».
انگار آدمها قبل از «بودن» باید درست شوند؛ مثل پیچ. مثل صندلی. مثل خطکش.
گوزن ادامه داد:
- وقتی جامعه از تو فقط خروجی میخواهد، تو آرامآرام به درون خودت هم به چشم کارخانه نگاه میکنی.
دلت دیگر خانه نیست؛ انبار میشود.
خاطرهها دیگر خاطره نیستند؛ شاخص میشوند.
عشق دیگر عشق نیست؛ ریسک رفتاری میشود.
و رنج؟ رنج را هم مدیریت میکنی، چون یاد گرفتهای که حتی زخم هم باید قابل ارائه باشد.
کلاغ بالهایش را تکان داد و گفت:
- عصر شما عصر «نمایش زیستن» است.
بعضیها زندگی نمیکنند؛ گزارش میدهند.
بعضیها خوشحال نیستند؛ فقط خوب قاب میشوند.
بعضیها آنقدر دربارهی خودشان حرف میزنند که دیگر نمیفهمند آیا هنوز دارند «هستند» یا فقط دارند نقش موجودی را بازی میکنند که باید دیده شود.
حرفی زدم:
- بودن، وقتی واقعی است که از تو کار نخواهد.
وقتی لازم نباشد برای نفسکشیدن مجوز بگیری.
وقتی شکست، تو را از دایرهی انسانیت بیرون نیندازد.
وقتی عشق، فقط به شرط بینقصبودن پذیرفته نشود.
وقتی خانواده، به جای ارهکردن شاخهها، ریشه را بفهمد.
اما آدمها… آدمها اغلب فقط در صورتی با تو مهرباناند که از قبل به شکل دلخواهشان تراشیده شده باشی.
پسر برای اولینبار، لبخند نزد؛ فقط گوشهی صورتش تکان خورد.
شاید از تلخی حرفها.
شاید از اینکه برای لحظهای، کسی یا چیزی داشت او را بدون نسخههای تحمیلیاش میدید.
گوزن گفت:
- انسان، آنوقت انسان است که بتواند در جهان بایستد، بیآنکه خودش را به کارایی تقلیل دهد.
نه فقط نان، نه فقط نمره، نه فقط نقش.
انسان، جای خالی بین اجبار و میل است.
جایی که هنوز میشود گفت: «من هستم، حتی اگر همه چیز علیه من باشد.»
کلاغ آرامتر شد.
- و این «هستم» گفتن، در زمانهی شما، خودش یک نوع عصیان است.
نه شعار.
نه ژست.
فقط امتناع از اینکه خودت را به نسخهی مصرفی دیگران تبدیل کنی.
من به پسر نگاه کردم.
او دیگر شبیه آن پسر اول داستان نبود که میخواست فقط از فشارها جان سالم ببرد.
حالا چیزی در نگاهش جابهجا شده بود:
نه امید ساده، نه نجات معجزهآسا.
فقط یک جرقهی کوچک فهم.
اینکه شاید رنج او، اگر نامگذاری شود، اگر از حنجرهی سکوت بیرون بیاید، دیگر فقط زخم نباشد؛ شهادت باشد.
شهادت به اینکه انسان، پیش از آنکه پروژه باشد، موجود است.
پیش از آنکه مفید باشد، هست.
مادر از پایین صدا زد:
- چرا چراغت روشنه؟
پسر، بعد از مکثی طولانی، جواب داد:
- برای اینکه هنوز اینجام.
همین.
نه بیشتر.
نه شعار.
نه دفاع.
فقط همان جملهی لخت و بیپناهی که از دل همهی فشارها، از دل شکست، از دل سوختن سرد، از دل تحقیر آرام و دقیق خانه، بیرون آمده بود.
گوزن سرش را پایین آورد.
کلاغ به پنجره زد و در تاریکی حل شد.
و من، گنجشک چوبی، فهمیدم که شاید رستگاری، اسم بزرگی باشد برای چیزهای کوچک:
برای همین که کسی، در میان هزار دستور و توقع و زخم، بتواند یکبار بگوید:
«من هستم.»
و این، در جهانی که مدام میخواهد تو را به کارکردت تقلیل دهد،
کم چیزی نیست.
گاهی تمام جنگ، همین است:
بودن، بدون عذرخواهی.
و برای آخر (این بار واقعا نوشته را می بندم):
می ترسم
دیگر لذت هیچ دروغی از خانه دورم نکند
هیچ خیابانی به آغوش تو نزدیکم
و سنگینی هیچ ترافیکی
بهانه ی دیر به خانه برگشتنم نشود
می بینی،
چقدر راحت اعتمادم از هرچه دروغ است
سلب می شود؟
و تمام سال های تنهایی ام را باید
در حقیقت تلخ خانه ام گریه کنم؟
دلتنگم
دلتنگم و نگران
و این هر دو در خانه ی کوچکم جا نمی شوند
کنار پنجره فریاد می زنم: «آی!
من کسی را گم کرده ام»
و دست های رهگذران
هیچ وقت انگشت اشاره نداشته است
خب، نوشته را تقدیم می کنم به دوست دخترم و دیگر خداحافظ